نویسنده: محمد هاشم زمانی




 
مسئله دین و کارآمدی آن در جامعه موضوع مهمی است که هم در بین دین مداران و هم در میان مخالفان دین مطرح است. مخالفان دین طبعاً قائل به ناکارآمدی دین هستند و حتی حضور آن را در جامعه برنمی تابند؛ ولی طرف داران دیانت این عقیده را صحیح نمی پندارند؛ چرا که آنان بر این باورند که دین جهت مدیریت جامعه کارآمدی دارد، حال این کارآمدی یا به صورت بسیار ملموس و قابل حس است یا در محدوده ای نه چندان وسیع خود را نشان می دهد.
موضوع این بحث دو رکن دارد. یک رکن آن دین و رکن دیگر جامعه است. تعریف ما از این دو لفظ، در برداشت و نتیجه ای که خواهیم گرفت تأثیر فروان دارد. اگر افراد دین دار دین را در مداری بسته و کوته نظرانه تعریف کنند، به هیچ وجه نمی توانند قائل به کارآمدی دین در عرصه ای وسیع باشند. همچنین کسی که برای جامعه تعریفی زمینی یا ناقص در نظر می گیرد نیز دیدگاهش به ناکارآمدی دین منتهی می شود.
البته تمرکز بر جامعه به معنای نفی نقش دین در زندگی فردی اشخاص نیست. چه اینکه جامعه از مجموعه ی انسان ها تشکیل شده و کمترین تعداد برای ایجاد یک جامعه ی انسانی، دو نفر است. چه این دو نفر زن و شوهر باشند و نهادی به نام خانواده و جامعه ای تک نهادی خلق نمایند و چه رابطه این دو تن غیر از روابط خانوادگی و صرفاً براساس روابط متقابل باشد. به هر روی این دو تن را یک جامعه می دانیم.
علت بیان چنین مقدمه ای، مشخص شدن محور بحث به جهت دوری از کلی گویی های کم فایده است.
طبق مطالبی که آمد، جامعه یعنی روابط انسانی. انسان در جامعه، دارای روابط دیگری نیز با خود و محیط اطراف است که همه ی این موارد نیز می تواند در حیطه ی دین تعریف شود. یعنی کسانی که قائل به کارآمدی دین در جوامع هستند، برای روابط غیراجتماعی افراد نیز نقشی دینی قائل هستند. به بیان دیگر دین می تواند در بخش روابط اجتماعی و فردی اشخاص سهم داشته باشد و این سهم می تواند از حجم اندک تا بسیار و حتی وسعت فراگیری را شامل شود و تمام این بخش ها در قلمرو نظریات معتقدان به کارآمدی دین باید سنجیده شود. اما کسانی که عقیده دارند دین فاقد کارآمدی است و به حال جوامع، مضر و افیون توده ها محسوب می شود، علاوه بر بیان دلایل واقعی و نه توهّمی و مغالطه آمیز خود در این باره، باید به استدلال های افراد معتقد به کارآمدی دین نیز پاسخی شایسته دهند.
تحلیل مدیریت راستین دین در جامعه، وابسته به مؤلفه ای دیگر، یعنی روشن نمودن معنای دین است. ابتدا باید مشخص کرد که مقصود از دین چه دینی است و این تعریف با کدام مقیاس و شاخص صورت می پذیرد، سپس راه های مدیریتی این دین برای جامعه اجتماعی و زندگی فردی بشر بررسی شود.
دین مجموعه عقاید با محوریت پذیرش خدا و مسائل ماوراء طبیعت است که علاوه بر مطالب اعتقادی، دارای مطالب ارزشی نیز است که در کنار آن، احکام و دستورالعمل های متناسب با آن عقاید نیز وجود دارد. پس دین مجموعه ای از ارزش ها، احکام و قوانینی منطبق بر اعتقادات دینی است.
رسالت اصلی دین، قبل از هر چیز، تبیین عقاید صحیح درباره ی هستی شناسی، ارزش شناسی و شناخت شناسی است. علاوه بر این موارد، دین باید شامل برنامه های علمی مفید و مؤثری برای سعادت بشر در دنیا و آخرت باشد. دین دارای یک سلسله منابع است که از یک منشأ صادر شده است. مصادر دین عبارتند از: قرآن، سنت نبوی و سیره ائمه(ع)، و عقل مستقل و سلیم. پس عوامل تدوین گر مسائل دینی قرآن، سنت و عقل هستند. اما همان طور که دین بر ارکانی استوار است، جامعه نیز ارکانی دارد. جامعه شامل مردم و خانواده و روابطی می شود که بین آنها برقرار است و اجزای درون یک جامعه مثل طبقات اجتماعی یا اصناف مردم، جزء فروع جامعه هستند.
طبعاً‌ اگر دین بخواهد نظری کلی به جامعه داشته باشد، لازم است به تمام ارکان و فروع جامعه نظر کند و برای هر رکن و فرعی برنامه داشته باشد. از سوی دیگر جامعه برای حرکت باید هدف و غایتی را برای خود مشخص کرده باشد؛ لذا برای جوامعی که بی هدف در حال سیر هستند، نمی توان برنامه هدایتی ترسیم کرد. البته از لحاظ عقلی تمام فعالیت های فرد، که رکن اصلی جامعه است، هدفمند و دارای غایت است. مطمئناً منظور از نبود هدف و فقدان غایت در برخی از جوامع، نفی مطلق هدف در آن جوامع نیست. یقیناً این گونه جوامع نیز دارای هدف و غایت و همچنین حرکت به سوی اهداف و غایات خود هستند.
مقصود از هدف و غایت، یک غایت و هدف خردمندانه و رشدآمیز است و اهداف، اغراض و غایات باطلی را که انسان و جامعه را دچار ایستایی و حتی عقبگرد می نماید، جزء اهداف و غایات به شمار نمی آوریم.
در نتیجه یکی از رسالت های دین مشخص کردن هدف مردم جامعه است که بدین منظور هدف و جهت جامعه را بر مبنای سرفصل های دفتر عقل و حکمت تدوین می کند. هدفی که دین می تواند به جامعه ارائه دهد این است که مردم رسالت پیغمبران(ع) را هدف خود قرار دهند؛ یعنی خدای واحد را پرستش کنند و در کنار آن به برقراری عدل و قسط در جامعه مبادرت ورزند. چه اینکه حضرت موسی(ع) هنگام حرکت به سمت فرعون، از خداوند خواست که به او شرح صدر عطا کند، عقده ها را از زبانش بگشاید و وزیر و پشتیبانی برایش قرار دهد. پس از این مراحل، در نهایت، هدف رسالت خود را تبیین کرد و از خداوند خواست تا شکر و تسبیح و ذکر پروردگار در جامعه فراگیر شود و یاد خدا در دل های مردم در جریان باشد.
اگر جامعه ای هدف خود را قسط، عدل، عبودیت و بندگی تعریف کرد، باید در مسیر و طریق رسیدن به آن هدف دارای برنامه باشد. در اینجا دین ضلالت زدایی می کند. یعنی با بیان صراط مستقیمی که با طی آن می توان به این هدف مقدس رسید، ‌انسان و جامعه را از گمراهی و افتادن در چاه غضب الهی حفظ می کند.
علت عمده ی گمراهی افراد، جهل است و در موارد کمتری عناد و حسادت. اگر کسی در خود روحیه عقل و علم را تقویت کند، از سرگردانی در وادی گمراهی نجات خواهد یافت. از این جهت یکی از اهداف پیغمبران الهی، ترغیب مردم به علم آموزی بوده تا بدین طریق از گمراهی به نور هدایت شوند؛ موضوعی که در آیات بسیاری از قرآن کریم به آن تصریح شده است.
شایان ذکر است که در اینجا با دو مبحث روبه رو هستیم. نخست آنکه گاهی مقصود ما این است که دین جامعه را اداره کند و گاهی منظور این است که مدیر دین را بشناسد و در چارچوب احکام آن جامعه را اداره کند. نباید بین این دو موضوع خلط کرد. در این نوشته موضوع اول بیشتر مدنظر است؛ البته موضوع دوم نیز دارای اهمیت است؛ زیرا در وهله ی نخست باید دین را شناخت تا بتوان در مرحله ی بعد آن را عملی کرد. این امر خود به مدیریت خاصی احتیاج دارد که برخاسته از منطقی است که دین به سمت آن می رود. اما این منطق را چگونه می توان از بین دیدگاه های مختلف یافت و شناخت؟ منطق دین در مدیریت جامعه و ارائه طریق و تصحیح هدف یک جامعه چگونه است؟ در دین توحیدی اسلام فرقه های بسیار وجود دارد و ما معتقدیم که مذهب شیعه ی دوازده امامی فرقه ی برحق است. چرا که هیچ فرقه ای، جز مذهب شیعه، به تأیید پیغمبر اکرم(ص) نرسیده و منظور از شیعه نیز همان شیعه دوازده امامی است. زیرا پیغمبر اکرم(ص) این مذهب را بدین نام خواندند و رسول اعظم(ص) در مکان ها و زمان های بسیاری بر این مذهب مهر تأیید زده، اسامی امامان دوازده گانه ی این مذهب را برشمرده است. بنابراین منطق عملی کردن مدیریت و کارآمدی دین در یک جامعه، باید برخاسته از مذهب امامیه باشد.
اگرچه دیگر فرق و تمامی ادیان الهی، با وجود تحریفاتی که بدان ها عارض شده، به طور کلی در مدیریت جامعه ناکارآمد نیستند؛ از آنجا که این بحث، بحثی دقیق و علمی است، باید به صورت صحیحی به اصلاح بستر بحث دست زد. ناگفته نماند در مذهب شیعه دوازده امامی نیز درباره ی کارکرد دین و کارآمد بودن آن در جامعه مشرب های متفاوتی وجود دارد؛ ولی این اختلافات به حدی نیست که بتوان ادعا کرد انشعابی کلی در این امر در بین شیعه وجود دارد. اگر اقوال نادر و شاذ را کنار بگذاریم، اغلب شیوه ها و راه های مدیریتی اسلام در بین بزرگان مذهب امامیه مورد اتفاق و اجماع است. حال برخی نقش فراوانی در مدیریت به عقل می دهند و برخی، سهم وحی و سنت را بیشتر می دانند.
نکته ی مهم دیگر در این بحث این است که در مدیریت جامعه تا چه حدی می توان از دین کمک گرفت؟ و نیز چه اندازه می توان از عقل بشری و افکار انسان ها بهره مند برد؟ دین هدایت انسان در تمام عرصه ها را برعهده دارد، چنان که قرآن کریم هم متصدی بیان هر چیز است؛ حال با توجه به اینکه تمام امور در قرآن بیا شده است، آیا نیازی به تفکر بشری است؟ آیا می توان به ظاهر قرآن عمل کرد؟ اینها نکاتی است که سبب شده دو دیدگاه متفاوت در این باره مطرح شود. یک دیدگاه، تأسیسی و دیگر امضائی است. دیدگاه تأسیسی بر این اصل استوار است که در مدیریت جامعه باید همه ی امور و تمامی دستورها را از منبع وحی و سنت اخذ کنیم و سازوکارهای اداره ی جامعه را بر این اساس بنیان گذاریم.
اما بر مبنای دیدگاه دوم، بشر با استفاده از عقل خود قوانین را وضع می کند، با این ملاک که این قوانین نباید مخالف قرآن و سنت باشد. بر این مبنا اگر در قرآن و سنت درباره ی امری نهی ای وارد نشده باشد، این عدم نهی، حالت امضا و تأییدی است که دین درباره ی آن امر داده است.
البته طرح این دیدگاه ها زمانی صحیح است که دیدگاه ناکارآمدی دین در جامعه و حتی دیدگاه کارآمدی ضعیف و متوسط دین را رد کرده باشیم. زیرا تعریف ما از دین به گونه ای است که توانایی اداره ی همه ی جوانب زندگی بشر را دارد. حال یا طبق مبنای ابتدائی که این مدیریت را ملک طلق قرآن و سنت می داند یا اینکه عقل را نیز در پادشاهی این مملکت سهیم و شریک می گرداند.
البته می توان بین دو دیدگاه فوق، تلفیق داده و بگوییم بسیاری از مسائل جامعه را می توان از دین اخذ کرد و در مواردی نیز با عقل خود می توانیم قوانینی را وضع کنیم. استفاده ی از عقل برای تبیین امور، تا جایی که مخالف دین نباشد، مورد تأیید دین است. بنابراین جمع بین این دو نظریه مشکلی را ایجاد نمی کند.
مطلب مهم دیگر این است که در مدیریت جامعه باید از چه روش و شیوه ای پیروی کرد؟ به سخن دیگر برای شناسایی مدیریت اسلامی، باید چگونه اسلام را بشناسیم تا بتوانیم براساس آن عمل کنیم؟ هنگامی که واژه ی «اسلامی» را به صورت صفت برای «مدیریت» به کار می بریم، ممکن است چند معنا در روش و شیوه مدیریت از آن برداشت شود. گاهی منظور از مدیریت اسلامی، روش و شیوه ی خلفا، رؤسا، سیاست مداران و حاکمان کشورهای اسلامی در اداره ی جامعه و سبک های برنامه ریزی است. یعنی با توجه به علمکرد آنها مدیریت اسلامی را مطرح کنیم که در مقابل این نوع مدیریت، می تواند مدیریت غربی و غیراسلامی مطرح شود.
معنای دیگر مدیریت اسلامی این است که سیره ی حکمای اسلامی و حتی حاکمان اسلامی را براساس محک ضوابط اسلامی مورد سنجش قرار دهیم. یعنی با دقت، مدیریت این افراد بررسی شود و میزان مطابقت آن با معیارهای اسلامی سنجیده شود.
تفکیک بین میدریت اسلامی و مدیریت مسلمانان بسیار ضروری است؛ زیرا اگر برای هر بخش از جامعه براساس تجربه های حکام و بزرگان بلاد اسلامی برنامه مدیریتی جدیدی طرح کنیم، ممکن است در دام رفتارهایی بیفتیم که منشأ اسلامی نداشته باشد. اما اگر براساس منابع و بر طبق یک منطق معقول، شاخصه ها را تعریف کردیم، علاوه بر استفاده از تجربه های صحیح مدیریتی گذشتگان، می توان از خطاهای آنان در امان بود.
حال از منظری دیگر به موضوع کارآمدی دین در جامعه می پردازیم. متأسفانه گاهی در جامعه دیدگاه اسلام درباره ی مسئله ای بدون درنظر گرفتن جوانب آن مطرح می شود. این طرح ناقص موجب می شود که افراد ذهنیتی منفی نسبت به دین اسلام پیدا کنند.
برای مثال بحث ارث یا دیه زنان یا مطالبی از این دست که معمولاً شبهه ناک است، بدون توجه به دیگر احکام در جامعه مطرح می شود. در نتیجه این پرسش به وجود می آید که چرا اسلام ارث زن را نصف مرد قرار داده است؟ حال آنکه این احکام باید تحت یک نظام کلی مطرح شود؛ یعنی هنگام بحث ارث مضاعف مرد، در کنار آن از نقفه ی زن که بر مرد واجب است نیز صحبت شود.
این عدم درک کامل در مسائل اجتماعی نیز برقرار است؛ چرا که نسبت به بسیاری از مسائل در اجتماع حقوق جامعی وجود دارد که یک سونگری باعث نیافتن راه صحیح ارائه بیانات مدیریتی آن در جامعه است. مثلاً حضرت علی (علیه السلام) راجع به حقوق متقابل والی و مردم در عهدنامه مالک اشتر به تبیین و روشنگری برخاسته و مطالب عمیقی را مطرح فرموده است که اگر در جامعه اجرا شود، بسیاری از مشکلات رفع می گردد. بنابراین یکی از مسائلی که باید به آن دقت شود، جامعیت و کلی نگری و دیدن احکام به صورت یک نظام مدون است. طبعاً برای عملی ساختن دین نیازمند یک برنامه ریزی کلی هستیم که تمام اجزای جامعه را به هم پیوند دهد.
مطلب مهم دیگر اینکه مدیریت جامعه به هدایت یک مدیر نیاز دارد. داشتن برنامه در این زمینه لازم است، اما کافی نیست؛ چنان که حضرت علی (علیه السلام) ی فرماید: «لابد للناس من امیر برّ او فاجر، یعمل فی امرته المومن و یستمتع فیها الکافر؛ مردم، نیازمند امیر و حاکمی هستند، خواه نیکوکار و یا بدکار، تا مؤمن، در سایه حکومت او به کار خویش پردازد و کافر، از زندگی خود بهره گیرد».
برای تبیین کارآمدی دین در جامعه باید ویژگی های یک مدیر موفق از منظر دین بررسی شود. در قرآن و احادیث ملاک های متفاوتی در این باره ذکر شده است. «حفیظ»،‌ «علیم»، «قوی» و «امین» برخی از اوصاف مدیران فرستاده شده از سوی خداوند است؛ اوصافی که منجر به موفقیت پیامبران در مدیریت شده است. شرح صدر، تحمل عیوب دیگران، توان بالای سخنوری، بهره مندی از وزیر و همکار، علم و تجربه، عدم تکبر، روحیه تواضع، جدیت در کار و برخی از امور دیگر از خصوصیات مدیران نمونه است.
از دیگر مؤلفه های مهم مدیریت جامعه، شناخت انسان است. قبل از برنامه ریزی برای انسان باید ابتدا بدانیم که انسان چیست و روح و جسم او چه نیازهایی دارد. سپس با استفاده از این اطلاعات برای طبقات، جنسیت ها و اقوام مختلف جامعه برنامه های تفکیکی ارائه دهیم. اگر بخواهیم ضرورت تفکیک در برنامه ها را نشان دهیم، وضعیت تألیف کتاب های درسی می تواند مثال خوبی در این زمینه باشد. سوگمندانه پس از گذشت سه دهه از انقلاب مبارک اسلامی، همچنان کتاب های دینی بسیاری از مقاطع تحصیلی دانش آموزان یکسان تألیف می شود؛ حال آنکه دانش آموزان از لحاظ اقلیمی، اخلاقی و جنسیتی در وضعیت متفاوتی به سر می برند. این عدم تفکیک را در بسیاری از مؤلفه های مدیریتی محق نساخته ایم. برای کارآمد نشان دادن دین حتماً باید به تفکیک ناحیه ها و عدم کلی نگری وفادار بود. شایان ذکر است که کلی نگری، غیر از کلی دیدن نظام اسلام است. کلی نگری موضوعات مختلف یک مغالطه است؛ ولی جامع نگری در آنها امری پرفایده محسوب می شود.
نکته ی آخر اینکه مدیریت اسلامی در جامعه هنگامی محقق می شود که ظرف تحقق آن در اجتماع فراهم باشد؛ در غیر این صورت با وجود لایق ترین و کارآمدترین افراد در رأس حکومت، مدیریت اسلامی نمی تواند تمام ظرفیت های خود را به منصه ی ظهور برساند.
منبع: خردنامه ی همشهری، شماره ی 104