نویسنده: رویا صدر




 

سقراط را بنیادگذار هنر گفت و گو یا هنر دیالکتیک دانسته اند. این هنر، به مدد طنزی موشکافانه، هوشمندانه و نافذ است که پیش می رود و صورت جدل سقراطی به خود می گیرد. طنزی که به آن طنز سقراطی می گویند و Irony را در ترادف با آن به کار می برند. در یونان باستان به مفهوم سخن در پرده گفتن، و خصوصاً برای حقیر نمایاندن خود از روی زیرکی به کار می رفت و درست نقطه مقابل زبان آوری و لاف زنی بود (1) و افلاطون، برای اولین بار آن را برای طنز در جدل های سقراطی به کار برد. در حقیقت می توان گفت: عنصر طنز آن چنان در گفت و گوهای سقراط تنیده شده و با آن عجین گشته که بررسی روش جدل های سقراطی بدون نگاه به طنز خاص او، امکان پذیر نیست و پژوهشگران نیز هر گاه در زمینه روش دیالکتیک سقراطی سخنی به میان آورده اند، به طنز سقراطی نیز پرداخته اند.
عنصر طنز در مناظرات سقراط، هم قالب طنز موقعیت دارد و هم در طنز گفت و گو متجلی است.

طنز موقعیت

طنز موقعیت در گفت و گوهای سقراط، پیامد مناظره و مواجهه فیلسوف با مدعیان دروغین دانش، تفکر و فرزانگی است. تضاد میان این ادعا و واقعیت موجود، بی شک مخاطب را به نیشخند وا می دارد؛ نیشخندی که به مدد هنر بزرگ سقراط در گفت وگو، برای خواننده و ناظر پیش می آید، چرا که جریان جدل، به سمت و سویی می گراید که نقاب از چهره مدعی برداشته می شود و در پایان، او مجبور به اعتراف به نادانی خود می شود. نمود روشن این طنز در موقعیت، دو رساله پروتاگوراس و گرگیاس است که در یکی سقراط سوفسطائیان را به محکمه می کشاند و در دیگری با سخنور بزرگ آتن به مناظره پرداخته، او را دچار تضاد و سردرگمی کرده، در نهایت او را سکه یک پول می سازد! در این گونه جدل ها، مخاطبان سقراط، خود اهل مزاح و طنز نیستند و خود را جدی می پندارند و همین جدی انگاشتن خود، از آنجا که کاذب است، مضحک به نظر می آید و مشاهده تناقض ظاهر و پرطمطراق مدعی با درون بی محتوایش، خواننده را به نیشخند وامی دارد؛ یعنی در حقیقت می توان گفت که جدیت مدعی، طنز است و طنز سقراط جِد است چنان که تجاهل سقراط را نیز باید از سر علم دانست.
مکالمه میان سقراط با ملتوس (یکی از مدعیان سه گانه ای که از سوی شاعران علیه سقراط در دادگاه اقامه دعوی کرد) نمونه دیگری از این طنز در موقعیت است.
براساس ادعانامه، «سقراط گناهکار است زیرا جوانان را فاسد می سازد و منکر خدایان کشور است و خدایانی دیگر، یعنی خدایان دایمونی (2) به جان آنان می گذارد). یکی از سه شاکی که این ادعانامه را امضا کرده، ملتوس است: شاعری جوان، بی نام و نشان و کم اطلاع و یاوه گو، که به گفته سقراط در رساله اوثوفرون، بی گمان ادعا (ی محکومیت سقراط) مایه شهرت او خواهد شد. مواجهه اندیشمندی فرزانه در مقام متهم، و جوانی کم اطلاع و یاوه گو در مقام شاکی، خود طنز موقعیت است که افلاطون به بهترین شیوه آن را در رساله آپولوژی به تصویر کشیده است. در این جا، در حقیقت این متهم است که به محکوم کردن می ایستد، و شاکی است که در موضع اتهام قرار می گیرد. سقراط در محاکمه خود، به ملتوس که در جایگاه مدعی ایستاده است، چنین می گوید:
سقراط: ملتوس، پیش تر بیا و به پرسش هایی که می کنم پاسخ بده. می گویی تربیت جوانان مهم تر از هر کار است؟
ملتوس: آری
سقراط: آن که جوانان را تربیت می کند کیست؟ بی گمان، پاسخ این سؤال را می دانی زیرا به مسأله دلبستگی فراوانی نشان می دهی. ادعا می کنی که گمراه کننده جوانان را یافته ای و آن منم، و از این رو مرا به دادگاه خوانده و بر من اقامه دعوی کرده ای. پس بیا و نام کسی را هم که جوانان را نیک بار می آورد بگو، تا همه او را بشناسند. ملتوس، چرا خاموش مانده ای و پاسخ نمی دهی؟ این خاموشی را شرم آور نمی دانی؟ آیا همین خود دلیل نیست برای این که تو هرگز اعتنایی بر تربیت جوانان نداشته ای؟ ملتوس، چرا درمانده ای و نمی گویی که تربیت کننده جوانان کیست؟
ملتوس: قانون
سقراط: این پاسخ سؤال من نیست، می پرسم کدام کس، که البته باید قوانین را نیک بشناسد، می تواند جوانان را درست تربیت کند؟
ملتوس: داورانی که در این دادگاه گرد آمده اند.
سقراط: منظورت را نفهمیدم. می گویی کسانی که در اینجا نشسته اند می توانند جوانان را تربیت کنند؟
ملتوس: آری.
سقراط: همه این داوران یا چند تنی از آنان؟
ملتوس: همه آنان.
سقراط: خوب گفتی ملتوس. پس شهری پر از مربیان کارآزموده داریم که همه در اندیشه پیشرفت ما هستند! درباره تماشاگران چه می گویی؟ اینان نیز می توانند از عهده تربیت جوانان برآیند؟
ملتوس: آری. اینان نیز.
سقراط: درباره اعضای انجمن شهر چه می اندیشی؟
ملتوس: آنان نیز به این کار توانا هستند.
سقراط: ملتوس، اعضای انجمن ملی، جوانان را نیک بار می آورند یا فاسد می سازند؟
ملتوس: آنان نیز در تربیت جوانان می کوشند.
سقراط: پس چنین پیداست که همه آتنیان جز من، جوانان شهر را نیک و شریف بار می آوردند و تنها من در تباهی آنها می کوشم. مرادت همین است؟
ملتوس: آری، همین است!
سقراط: معلوم می شود به بدبختی بزرگی گرفتارم! (3)

طنز گفتار

طنز در گفت و گوهای سقراطی، براساس تجاهل العارف استوار است. تا حدی که شیوه طنز سقراطی با تجاهل العارف در ترادف قرار گرفته است.
سقراط، در گفت وگو، ابتدا اعتراف می کند که درباره موضوع هیچ نمی داند و از نادانی خویش ابراز شرمساری می کند. به گفته ارسطو در اخلاق نیکوماخوس، سقراط معمولاً در ابتدای گفت و گو می گوید: «حال بیایید من و شما با هم این مطلب را بررسی کنیم، زیرا من در آن مورد، چیزی بیش از شما نمی دانم. معمولاً مکالمه های سقراطی براساس جست و جوی تعاریفی مثل حقیقت، عدل، دینداری و زیبایی استوار است اعتراف ابتدایی سقراط به نادانی، مخاطب را به خویشتن مطمئن می سازد. سقراط در ابتدا هم سخن را برمی انگیزد که آنچه درباره مفهوم موردنظر می داند بر زبان آورد. مخاطب با اطمینان، بلافاصله تعریفی در دست می دهد. سقراط لب به آفرین می گشاید و تعریف او را می پذیرد و از آن نتیجه گیری هایی یکی از دیگری دقیق تر و صریح تر می کند و آن را با معیار واقعیت های دیگری که در نظر مخاطب مسلم فرض می شوند، می سنجد و محک می زند. طرف گفت و گو، با سقراط پیش می رود و سخنان او را تصدیق می کند و از این که می بیند تعریف او که تا حدودی از سر تسامح، ارایه شده بود این چنین عمیق و پرمایه است، از خود خشنود می شود. بحث که به پیش می رود، کم کم تناقض و تضاد رو می نماید و گره بر کار می افتد. مخاطب که اطمینان اولیه را از دست داده است، در برابر سؤال های پی در پی سقراط، به «چنین می نماید» یا « شاید» متوسل می شود و حتی گاه برای ارایه پاسخ در می ماند و از سقراط کمک می گیرد. اوج تضاد در تعریف و مفهوم یابی که آشکار می شود ناگهان سقراط از پیشروی باز می ماند و نشان می دهد که دو طرف، در چه بن بستی گرفتار آمده اند. در صورت تمایل مخاطب، گفت وگو، دوباره با رویکرد به جهتی دیگر از مفهوم مورد بحث از سرگرفته می شود و دوباره تعریف های پیشنهادی، یکی پس از دیگری محک می خورد و بطلان آن ثابت می شود و غالباً مکالمه نیمه کاره و بی نتیجه رها می شود و با اعتراف سقراط به ندانستن پایان می پذیرد. گویی او با ادعاهای غافلگیر کننده، مخاطب را مبهوت می کند و پس از درخششی کوتاه و چشمگیر، یکباره خاموش می شود.
نمونه روشن این نادان نمایی یا تجاهل سقراطی، در مکالمه اوثوفرون از مجموعه رساله های سقراطی افلاطون متجلی است. سقراط، پیش از محاکمه خود در مدخل دادگاه بزرگ شهر، با اوثوفرون مواجه می شود، که کاهن و پیشگویی بی نام و آوازه، ولی مغرور و خودبین است. جدا از طنز موقعیت که در این مکالمه نیز چون مکالمه سقراط با ملتوس، در نتیجه مواجهه فیلسوفی بی ادعا با ناآگاهی مدعی مستتر است، این مکالمه، نمود روشن و درخشانی از تجاهل العارف است که توسط سقراط به کار گرفته می شود. در خلال گفت وگو، جملات زیر میان آنها رد و بدل می شود:
سقراط: اوثوفرون، آیا گمان می کنی تو خود می دانی دینداری چیست و در این دانش چنان استادی که نمی ترسی اگر بر پدرت اقامه دعوی کنی، این کار برخلاف دینداری باشد؟
اوثوفرون: سقراط، اگر من در این مسایل بدان پایه صاحب نظر نبودم، میان اوثوفرون و دیگران چه فرق بود؟!
سقراط: اوثوفرون، تو را به خدا سوگند می دهم دانشی را که گفتی به حد کمال داری، به من نیز بیاموز تا بدانم که به عقیده تو، دینداری و بی دینی چیست، خواه موضوع قتل باشد و خواه مسئله ای دیگر.
بیانِ در ظاهر فروتنانه سقراط در زمینه ناآگاهی او از مفهوم دینداری، راهی است که برای اثبات ناآگاهی اوثوفرون نسبت به موضوع چیده است و از جهل اوثوفرون همین بس که خوش بینانه تصور می کند سقراط درصدد آموختن مفهوم دینداری از اوست، این است که در نهایت به دام می افتد و گفت وگو با همان شیوه تجاهل العارف، چنین پایان می پذیرد:
اوثوفرون: سقراط، بحث را به روزی دیگر بگذار، چون اکنون کار دارم باید زود بروم!
سقراط: چه می کنی دوست عزیز؟! می روی و همه امید مرا به باد می دهی؟ بر آن بودم که از تو بیاموزم دینداری و بی دینی چیست و آن گاه به ملتوس بگویم همه امور خدایی را از اوثوفرون آموخته ام و از این پس از روی نادانی، در آن امور تردید نخواهم کرد و بدعتی نخواهم آورد و بدین سان از دست ملتوس رها شوم. از این گذشته، امیدوار بودم پس از آموختن دانش تو، باقی عمر را بهتر و شایسته تر از پیش به سر برم! (4)
سایه انداختن عامل تضاد بر گفت و گوهای سقراطی، یکی دیگر از ریشه های عمق، غنا و تأثیرگذاری طنز این دیالوگ هاست. این تضاد، در سایه برخورد دو طرف گفت و گو و نیز شخصیت آن دو، آفریده می شود که به طنز موقعیت می گراید، یا در فاصله میان نتیجه گیری گفت و گوها با واقعیت و تلقی های پیش آمده در گفت و گوها و نیز در سخنان سقراط متجلی می شود. گفت و گوی سقراط با اوثوفرون و نیز گفت و گوی او با ملتوس در دادگاه، به صورتی روشن و درخشان، هر دو گونه این تضاد را به نمایش می گذارد.
از دیگر عواملی که طنز سقراط را در خلال گفت و گوها نافذ می سازد و آن را اثرگذار می کند، پرهیز او از داوری و بیان مستقیم است. چنان که می دانیم، طنز درسایه فاصله گرفتن از پدیده موردنظر و قرار گرفتن در موقعیتی فراتر نسبت به موضوع پیش می آید، که این امر با جزم اندیشی و مطلق گویی در تضاد است. سقراط به بیان مستقیم نظر نمی پردازد، حتی به طور مستقیم دیدگاه طرف گفت و گو را رد نمی کند، بلکه، ادعای او را می پذیرد ولی در خلال این پذیرش به کشف تضادها و تناقض های نظرگاه او می پردازد و بطلان آن را نمایان می سازد. در حقیقت، تأیید می کند و از طریق تأیید، تناقض را که آشکار می سازد و زخمی به مراتب عمیق تر از نفی یکباره نظریه بر مدعی وارد می کند. در تلاش سقراط برای هر چیز از انتقال آموزه های قاطع و کوشش متحد و مکرر او با طرف مقابل برای دستیابی به حقیقت و در شیوه دیالکتیکی پرسش و پاسخ او زهرخندی مستتر است که مخاطب را ناآرام می سازد و او را به اندیشه وادار، و به جهل خویش آگاه می کند. چندان که یکی از جوانان مخاطب او، در پایان گفت و گویی اعتراف می کند: « گمان می برم برای من بهتر است که خاموش بمانم، زیرا می بینم که هیچ نمی دانم».
کسنوفون در خاطرات سقراطی، به ذکر خاطره ای می پردازد که به روشنی نشانگر پرهیز سقراط از ارایه نظرات روشن و تعاریف مشخص، و در عین حال بیانگر طنزی است که از این ویژگی او ناشی می شود.
روزی هیپیاس اهل کیس که پس از دیرزمانی به آتن آمده بود، دید که سقراط با چند تن مشغول بحث در زمینه عدالت است. هیپیاس گفت: سقراط، هنوز همان سخنان را می گویی، که سال ها پیش از تو شنیده ام؟
سقراط: آری هیپیاس، همان سخنان را می گویم و درباره همان موضوعات ولی گویا تو، که دانش فراوانی داری، درباره یک موضوع همیشه یک سخن نمی گویی.
هیپیاس: به هیچ روی، بلکه می کوشم هر بار سخنی نو بیاورم.
سقراط: درباره موضوعاتی که می دانی؟ مثلاً موضوع الفبا، اگر کسی بپرسد که نام سقراط چند حرف دارد، گاه چنین می گویی و گاه چنان؟ یا در موضوع اعداد اگر بپرسند که دوبار پنج چند است، همیشه یک پاسخ نمی دهی؟
هیپیاس: البته در این موضوعات همواره یک پاسخ می دهم. ولی درباره عدالت، گمان می کنم سخنی می توانم گفت که نه تو خرده ای بر آن می توانی گرفت نه دیگری.
سقراط: هیپیاس، به هرا سوگند، چنین می نماید که کشف عظیمی کرده ای و از این پس داوران دادگاه ها با یکدیگر اختلاف نخواهند یافت و شهروندان بر سر عدالت کشمکش نخواهند کرد و بر یکدیگر اقامه دعوی نخواهند کرد و میان دولت ها برای خاطر حق، جنگ درنخواهد گرفت. یقین بدان که تا کشف خود را به من نگویی، دست از دامنت برنخواهم داشت!
هیپیاس: سقراط، تا خود تو عقیده خویش را درباره عدالت نگفته ای، سخنی از من نخواهی شنید. تو عادت کرده ای که با پرسش های خود دیگران را ریشخند کنی و به تنگنا بیفکنی؛ ولی خود هیچ گاه آماده نیستی به کسی حساب پس بدهی و درباره مطلبی عقیده ات را فاش بگویی. (5)
... و جالب اینجاست که در نهایت نیز سقراط تعریفی مشخص از عدالت ارایه نمی دهد و مثل باقی گفت وگوها، از دادن تعریفی روشن سرباز می زند. خود او در این باره می گفت: من تا آن اندازه به قابله ها شبیه هستم، که خود نمی توانم حکمتی به دنیا آورم... و خرده گیری در این مورد درست است. من سؤالاتی می پرسم، ولی خودم نمی توانم پاسخ بدهم، زیرا حکمتی در من وجود ندارد... اگر چه بعضی کسان که با من همنشین می شوند در این روند بی تردید هیچ چیزی از من یاد نمی گیرند، آنها حقایق ارزشمند بی شماری را که برایشان حاصل شده است، خودشان از اندرون به دست آورده اند.
از دیگر شگردهای سقراط که گفت وگوهای او را به سمت و سوی طنز می کشاند، استفاده از بیانی سهل انگارانه، در ظاهر برای به استهزا کشیدن طرف مقابل و در واقع برای متنبه ساختن اوست. سقراط، در گفت وگوهای خود، به طرح عمیق ترین مسایل معرفتی با مدد جستن از عباراتی عوامانه و ساده می پردازد و بدین وسیله طیف مخاطبان نظرگاه های خود را وسیع تر می سازد، از سنگینی استدلال های خود درجریان گفت و گو می کاهد و فهم آن را ساده تر می نمایاند. او در خاموش ساختن آتش شعله استدلال های پرآب و تاب، با مثال های ساده و پیش پا افتاده، استاد است. سقراط مدعی سخنوری نیست. در خطابه دفاعی معروف خود، آپولوژی نیز به این مسئله اشاره دارد. آن جا که می گوید: آتنیان، به خدا سوگند آنچه از من خواهید شنید، خطابه ای دلنشین مانند گفتار ایشان (مدعیان) نخواهد بود که از الفاظ برگزیده و عبارات زیبا ترکیب یافته باشد. بلکه با شما به سادگی تمام سخن خواهم گفت: زیرا معتقدم که آن چه خواهم گفت موافق حقیقت است و شما نیز جز این نمی خواهید.... پس آتنیان، اگر در دفاع خود همان گونه سخن بگویم که همواره در میدان شهر و کنار میزهای صرافان گفته ام و بسیاری از شما شنیده اید، عجب مدارید و هیاهو مکنید. (6) به گفته کسنوفون، سقراط در گفت وگوهای خود، کلمات عادی و پیش پا افتاده روزمره مثل کفشگر، آهنگر، دباغ، آشپز، خر و اسب را فراوان به کار می برد که گفته هایش را به حرف های عوام نزدیک می کرد و مایه نیشخند می گردید. حتی در آپولوژی، آنچه که در مقام دفاع از خود برمی آید، می گوید: « همچنان که اگر اسبی بزرگ و اصیل به سبب فربهی به تن آسایی بگراید، به تازیانه و مهمیز نیاز پیدا می شود، مرا نیز خدا برای آن فرستاده است که همواره شما را بجنبانم و برانگیزم و سرزنش کنم!» (7) و یا این عبارت او معروف است که: «آتن همچون مادیانی تنبل است و من خرمگسی که با نیش خود او را به جنب و جوش درمی آورم!»

چرایی طنز سقراطی

چرا سقراط در گفت و گو به طنز پناه می برد؟ در روش شناسی دیالوگ های سقراط، دیالکتیک سقراطی را بهترین شیوه برای ایجاد تزلزل در حریف و برقراری ارتباط میان او و حقیقت دانسته اند. سقراط، به جهل حریف آگاه بود و با اعتراف به ناآگاهی خود در پی افکندن رشته ای از سؤال های پی در پی، سعی در آگاه ساختن طرف گفت وگو، به این امر داشت. اگر چه طنز سقراطی را گاه« ریشخند» نامیده اند، ولی در مکالماتش، او در پی غلبه بر مخاطب از راه تمسخر و ریشخند نبود. سقراط مانند سوفسطائیان خود را فرهیخته و دانا نمی دانست. در صدد برانداختن طرف مقابل نبود و در برابر او، اعتماد به نفس نشان نمی داد و اصولاً ادعایی برای دانستن نداشت، بلکه خود را در سرگردانی حریف شریک می ساخت، برای او سخنرانی نمی کرد، بلکه می پرسید و می جست. کسی که در برابر مخاطب خود مانند سقراط به طنز توسل می جوید، از خویش ناخرسند است. در آلکیبیادس اول، می گوید: مرادم این نیست که تنها تو از تربیت بی نصیبی و من چنان نیستم. اگر راست می خواهی، حال من بهتر از تو نیست. این اعتراف و آگاهی عمیق به بن بست های ذهنی انسانی، ویژگی طنز سقراطی است. در مکالمه منون، وقتی مخاطب به خواهش سقراط برای اولین بار می کوشد فضیلت را تعریف کند و معلوم می شود تعریف او نادرست است (چون با یکی از قواعد بنیادی دیالکتیک در تضاد است)، منون در حالت ناامیدی می گوید: «از دیگران شنیده ام که تو ای سقراط، دارای این هنر خطرناک هستی که می توانی دیگران را گیج و درمانده کنی، چندان که نه راه پیش داشته باشند و نه راه پس». و آنگاه او را به ماهی برق تشبیه می کند که هر کس دست به آن بزند، تنش بی حس می شود. سقراط در پاسخ به او می گوید: تشبیه تو در صورتی درست می بود که ماهی برق در آن حال، خود نیز بی حس می شد. زیرا من، خود نیز در این دام در بن بست مانده ام. (8)
این گرفتاری در بن بست (9) برای سقراط حالتی دائمی بود. سقراط به خصوص در محاکمه تاریخی خود کوشیده است تا در این باره توضیح دهد و به ریشه یابی نادان نمایی و تجاهل ریشخند آمیز خود در جدل ها بپردازد، او در این میان خودش را هم به طنز می گیرد، آنجا که در خطابه آپولوژی می گوید: آتنیان، اگر در سخن پای از دایره فروتنی بیرون نهم، گمان مبرید که گزاف می گویم و فریاد و هیاهو مکنید... خایرفون را می شناسید. او از روزگار جوانی دوست من بود... یک بار که به دلفی رفته بود، گستاخی را به جایی رساند که به اصرار پرسشی، از خدای پرستشگاه دلفی کرد، به یاد بیاورید که تقاضا کردم هیاهو مکنید. از خدای دلفی بپرسید: «کسی داناتر از سقراط هست؟" از پرستشگاه پاسخ آمد که هیچ کس داناتر از سقراط نیست. همین که این خبر به گوشم رسید، به خودم گفتم: « منظور خدا از این سخن چیست و در این بیان چه معنایی نهفته است؟ من خود می دانم که از دانایی کم ترین بهره ای ندارم. پس منظور خدا باید چیز دیگری باشد. خدا دروغ نمی گوید و دروغگویی در شأن او نیست.» چندی از حل این معما ناتوان بودم. سرانجام برای این که معنی سخن خدا را دریابم، این راه را پیش گرفتم: نخست به نزدِ یکی از کسانی رفتم که به دانایی مشهورند تا در آنجا به خدای دلفی ثابت کنم که آن مرد داناتر از من است... چون با او گفت و گویی کردم و او را نیک آزمودم، دریافتم که او به نظر بیشتر مردمان، و بیش از همه به نظر خود، بسیار دانا می نماید. حال آن که در حقیقت، بویی از دانایی به مشامش نرسیده است. آن گاه کوشیدم بر او روشن کنم که پنداری که درباره خود دارد نادرست است. این کار سبب شد که هم او از من آزموده شود و هم کسانی که در محضرش بودند. هنگامی که از خانه او بیرون آمدم دریافتم که من به راستی داناتر از او هستم. زیرا من و او در نادانی برابر بودیم ولی او با این که هیچ نمی دانست، گمان می برد که داناست در حالی که من نه می دانستم و نه خود را دانا می پنداشتم. پس دانستم که در همین نکته کوچک من از او داناترم. زیرا اگر چیزی را ندانم، خود را دانا به آن می پندارم.. آتنیان، فرق من با دیگران این جاست که من چون درباره جهان دیگر هیچ نمی دانم، خود را نمی فریبم و گمان نمی برم که می دانم. پس تنها در این نکته است که داناتر از دیگرانم...» (10)
این اعتراف سقراط به ناآگاهی، کلید دستیابی به آگاهی و رمز حرکت به سمت و سوی کسب دانش و فضیلت است. حرکتی که دوست دارد دیگران را نیز در آن شریک سازد. در این میان بن بست سقراطی در ترادف با شکاکیت سوفسطائیان نیست، بلکه سقراط، خود به ارزش های مطلق اعتقاد دارد و از این جهت بر سوفسطائیان خرده می گیرد. او رسیدن به مفهم دانش را امکان پذیر می داند، اما تنها طریق دستیابی به آن را کاوش همگانی و خالی کردن ذهن از پیش ذهن های گمراه کننده می بیند. از دید او، هدف اصلی فلسفه، پرورش روح است و نیشخند او، نیشخند فیلسوفی است که می خواهد نشان دهد که جِدّ حریف، بر پایه جهل مرکب است.
چنانچه برگسون می گوید: « نیشخندی که در همه جا با سقراط است، تنها برای آن است که عقایدی بی اساس را که به محک تفکر زده نشده اند به کنار راند و از این که آنها را در تناقض با خودشان قرار می دهد مایه شرمندگی شان شود».
این که چرا این آگاهانیدن مخاطب به جهلش، سبب برانگیختن بیشترین عصبیت ها در آتن آن روز می شود و به مرگ سقراط می انجامد، حدیثی دیگر است که ریشه در تقابل او با جزم اندیشی های زمانه خود دارد. سقراط در گفت وگوهایش اعتقاد متعارف را درباره موضوعات مورد بحث به محکمه می کشاند و این امر، زمینه ساز برانگیختن افکار مخالف او می گردد. کی یرکه گور می گوید: «نیشخند زمانی پدیدار می شود که به طریقی مداوم، خصوصیات زندگی محدود را به اقتضای نامحدود اخلاقی در ارتباط قرار دهیم و بدین سان تناقض را ظاهر سازیم. نیشخند او، در برابر مرگ رخ می نماید. وقتی شوکران را سر می کشد و پس از چندی حس می کند که سرمای حاصل از زهر دارد به قلب او می رسد، پوششی را که به رویش افکنده اند به کنار می زند و به یکی از همراهانش می گوید: « کریتون، به آسکلپیوس خروسی بدهکارم. این قربانی را به جای آوردید و فراموش مکنید. این، واپسین سخن و آخرین طنز سقراط است... (11)

پی نوشت ها :

1- گمپرتس، تئودور. متفکران یونانی. جلد دوم، ص.581.
2 - سقراط می گفت هر وقت قصد انجام کاری یا گفتن سخنی را داشت که به صلاحش نبود، ندای غیبی یا الهی به گوش او می رسید و او را از آن باز می داشت. این ندا در نوشته های افلاطون، دایمونیون (Daimonion) خوانده می شود.
3- گورادینی، رومانو. مرگ سقراط.ص. 77.
4-همان.ص. 27.
5- کسنوفون. خاطرات سقراطی.ص. 185.
6- گورادینی، رومانو. مرگ سقراط، ص. 68.
7- کسنوفون. خاطرات سقراطی. ص. 90.
8- گمپرتس، تئودور. متفکران یونانی. جلد دوم، ص. 959.
9- aporie
10- گورادینی، رومانو. مرگ سقراط، ص. 71.
11- همان. ص.283.


یگر، ورنر. پایدیا. ترجمه محمدحسن لطفی. انتشارات خوارزمی. 1375.
کسنوفون. خاطرات سقراطی. ترجمه محمدحسن لطفی. انتشارات خوارزمی. 1373.
برن، ژان. سقراط. ترجمه سیدابوالقاسم پورحسینی. شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.1366.
گاتری، دبلیو.کی. سی. سقراط، زندگی و شخصیت، دیدگاه های فلسفی. ترجمه حسن فتحی. انتشارات فکر روز. 1378.
حلبی، علی اصغر. طنز و شوخ طبعی در ایران و جهان اسلامی. انتشارات بهبهانی. 1377.
احمدی، بابک. کتاب تردید. نشر مرکز. 1374.
گمپرتس، تئودور. متفکران یونانی. ترجمه محمد حسن لطفی. انتشارات خوارزمی. 1375.
گواردینی، رومانو. مرگ سقراط (تفسیر چهار رساله افلاطون). ترجمه محمدحسن لطفی. نشر طرح نو.1376.
منبع :مجموعه مقالات سقراط، فیلسوف گفتگو