نویسنده: احمد راسخی لنگرودی




 

اگوستین اصولاً نظر خوشی به سازمانها و نهادهای بشری ندارد. او در بخشهایی از کتاب شهر خدا نگاه بدبینانه ای به سازمانها می افکند و امپراتوری ها و قلمروهای سلطنتی را در شهر خاکی چیزی جز اموال راهزنی یا املاک بزرگ غصبی نمی داند. به نظر او اگر چه عنوان بزرگ امپراتور و قلمرو سلطنتی را یدک می کشند، اما در اصل همان تشکیلات راهزنی و شهر آشوبی اند که تنها نام و عنوان عوض کرده اند. این بدین معنا نیست که دزدان سابق تغییر جهت داده اند و به مردانی نیک تبدیل شده اند، بلکه همان دزدان دیروز در شرایطی قرار گرفته اند که می توانند به تمام دزدی ها و راهزنی های خود نام های خوب اطلاق کنند و تمامی دزدی های خود را که تا دیروز مستوجب تنبیه و مجازات بود به کمک قانون های جدید مشروع و قانونی جلوه دهند.
اگوستین در ادامه با مثال هایی نظر انتقادی خود را نسبت به سازمان ها و نهادهای بشری ابراز می دارد؛ وی از دزد دریایی سخن به میان می آورد که خطاب به اسکندر به عنوان حکمران جامعه می گوید:« چون من با زورقی کوچک به دزدی پرداخته ام مرا دزد می خوانند ولی تو که با کشتی و ناوهای بزرگ، این کار را انجام می دهی، مردم ترا پادشاه و امپراتور می دانند.»، بدین وسیله است که اگوستین مخالفت خود را با دولت های غیر دینی و مخالف با احکام الهی ابراز می دارد.
البته مراد اگوستین با ذکر این مثال این نیست که با هر نوع دولتی حتی از نوع عدالت گستر آن به ستیزه برخیزد، بلکه او به این مطلب نظر دارد که دولتی می تواند به نحو درست رفتاری عدالت آمیز از خود بروز دهد که جزو شهر خدا باشد و در تمام امور دینی از کلیسا تبعیت کند. بنا به نظر او یک حاکم خوب البته باید مسیحی باشد، اما کلیسا نباید دخالتی در اعمال قدرت او داشته باشد. در عین حال حاکم باید مطیع و فرمانبر کلیسا باشد و مقام والای خود را در مقابل رستگاری ابدی به هیچ انگارد.
بدین سان دولت در این جامعه آرمانی ملتزم به دین مسیح و مجری احکام و اخلاقیات مسیحیت است. از این رو قدرت در این مدینه فاضله منحصر در کلیسا و پاپ اعظم می باشد. او بر این اعتقاد است؛ خدا عواملی را مقرر کرده است تا در جهت نجات و رستگاری بشر کمک کنند. این عوامل عبارتند از: کلیسا و دولت.
در پرتو تعالیم اگوستین، کلیسا و دولت در سراسر قرون وسطی در تشکیل زنجیره دین و سیاست نقش اساسی را ایفا می نمود، اما اگر دولتی نظری را برخلاف رأی کلیسا صادر کند و در وضع قوانین به فرامین مسیح تن ندهد، اعضای جامعه آسمانی هرگز به قوانین دنیوی که بی اعتنا به رأی کلیسا وضع شده است، احترام نمی گذارند؛ اما در عین حال خود آن قوانین را هم نقض نمی کنند، زیرا هدف حفظ آرامش زمینی است.
این موضوع از همان هنگام تاکنون نظر کلیسا را تشکیل می داده است. در سراسر قرون میانه، « و در مدت رشد تدریجی قدرت پاپ و اختلاف میان پاپ و امپراتور، کلیسای غربی همیشه برای توجیه نظری سیاست خود به اقوال اگوستین قدیس استناد می کرد»(1)، و این کلیسا بود که برگرفته از آموزه های اگوستین دائر مدار اقتدار سیاسی محسوب می شد.
هر چند که «مراد او از مسیحی بودن، فقط تعلق داشتن به کلیسای رسمی نیست و مسیحی حقیقی را کسی می داند که باطناً و روحاً به مدینه آسمانی تعلق داشته باشد، زیرا چه بسا کسی در ظاهر عضو کلیسای رسمی باشد و در باطن متعلق به مدینه زمینی.»(2) چرا که ممکن است دین را به عنوان وسیله و محملی برای دستیابی به منافع خود بینگارد و به رغم آنچه می نماید، باطناً در جهت مدینه ضاله میل کند؛ شیوه ای که متأسفانه در حکومت های دینی از سوی مزوّران متداول و رایج است.
از این رو بود که با شکل گیری نهضت اصلاح دینی، در برابر نظریه اگوستین درباره دولت دینی، موضع گرفته شد و برخلاف گذشته کلیسا تابع دولت قرار گرفت و نظریه سنتی دولت دینی سنت اگوستین به کناری نهاده شد.
اگوستین از دولت زمینی چیزی بیش از تأمین صلح و امنیت را انتظار ندارد. در نظر او مهم این است که دولت موقعیتی را فراهم آورد تا مؤمنان برای انجام فرائض دینی خود با موانع و مشکلاتی روبرو نشوند. به راحتی و سهولت بتوانند فرامین خدا را اجرا کنند؛ اما اگر دولتی شرایط همواری برای عبادت مؤمنان فراهم نیاورد و مؤمنان در انجام فرایض دینی با موانع روبرو باشند، تکلیف چیست؟ بندگان راستین خدا در چنین شرایطی چه شیوه ای را باید اتخاذ کنند؟ آیا قیام در برابر چنین دولتی به نظر اگوستین رواست؟
مؤلف شهر خدا هر چند نگاه بدبینانه ای به چنین دولت هایی دارد، اما هیچ توصیه ای در این خصوص نمی کند. او اگر چه سفارش می کند مردان خدا ترس که از قوانین و اوامر الهی تبعیت می کنند همیشه در رأس امپراتوری ها باشند، اما در عین حال می گوید هیچ انگیزه ای برای سرنگونی ستمگران وجود ندارد؛ زیرا سلطه ستمگران عِقاب خطایی است که بشر با گناه نخستین مرتکب شده است. در واقع ظلم فرمانروا همان عذاب الهی است.
در اینجا می بینیم آن نظریه گناه نخستین باز هم به میدان می آید و خیال شهروندان شهر خدا را در برابر دولت ستمگر راحت می کند. نگاه نخستین حتی اجازه انتقاد از حکومت را نیز نمی دهد.
در پرتو این نظریه، بی عدالتی حاکم، و تحت ستم قرار گرفتن شهروندان توجیه می شود. اگر شهروندان از سوی حاکمان مورد ظلم و بی عدالتی قرار گرفتند به خاطر معصیتی است که مرتکب شده اند و طُرفه اینکه اشخاص عادل نیز این ستمها را به منزله آزمون فضیلت خویش به شمار می آورند. به عبارت دیگر کفاره ای است که چنین خدمتگزاری فقط به این دلیل که صاحب محسنات اخلاقی است باید بپردازد. در این شرایط تنها کاری که از مؤمنان بر می آید، دعاست تا خداوند حاکمان ستمگر را عادل و به طریق الهی آشنا کند. در این صورت است که شرایط مطلوب برای زیست دینی فراهم می آید.
چنان که پیداست در فلسفه سیاسی اگوستین پیوسته باب توجیه باز است. توجیهی که گویی تنها به گناه نخستین محدود می شود؛ طبیعی است در چنین دیدگاهی هیچ انقلابی مجاز شمرده نمی شود؛ هیچ حرکت سیاسی و جنبش اجتماعی شکل نمی گیرد؛ اگر ظالمی حاکم شد باید دست روی دست نهاد و آن را با گناه نخستین ابوالبشر توجیه کرد. بالاترین کاری که در این شرایط از عهده شهروندان تحت ستم بر می آید و مجاز شمرده می شود، دعاست و التجاء به درگاه خدا.

پی نوشت ها :

1-تاریخ فلسفه غرب، ج1، ص 512.
2-اعترافات، ص 30.

منبع مقاله :
راسخی لنگرودی، احمد؛ (1390)، افق های ناکجاآباد، (سیری انتقادی در مدینه های فاضله)، تهران: انتشارات اطلاعات، چاپ اول