نویسنده: دکتر سید جعفر حمیدی (1)




 

چه مرد است و این مرد را نام چیست؟

جهت دادن به انگاره های اساطیری و ایجاد پیوند میان تاریخ و افسانه، آن چنان آسان نمی نماید تا از این طریق بتوان به شخصیت تاریخی یا اسطوره ای قهرمانان شاهنامه یا داستهانی اساطیری سایر ملتها راه یافت.
بدون شک، اگر به وجود افسانه ای قهرمانان حکایات با نگرشی جهان بینانه بنگریم، تبلور و تموج زندگی آدمهایی پیش از تاریخ و منشا، آرزوها و تجلیات درونی آنها را باز می یابیم.
بنابراین، توجه به شخصیت افسانه ای یا تاریخی رستم نیز سالها بلکه قرنها است که مورد نگرش و عنایت افراد جامعه به طور عام و اهل تحقیق به طور خاص، بوده و پس از این نیز خواهد بود.
افسانه ها نه تنها در بین مردم کشور ما رایج بوده و هست بلکه تمام ملتها به نوعی از مجموعه ای افسانه ها و اسطوره ها برخوردارند اما قضیه ی مهم این است که نباید این افسانه ها را با خرافات که خود نشانه ای از تنگ میدانی فرهنگی است، یکی بدانیم؛ زیرا که خرافات مقوله ای دیگر واساطیر موضوع دیگری است. معمولاً، افسانه ها نگرشی به حماسه و بازپردازی روحی و تقویت جنبه های ملی و قومی دارند اما خرافات سر در گریبان ناتوانی فرهنگی.

حماسه

حماسه، یک شعر یا منظومه ای است مبتنی بر توصیف و تعریف اعمال پهلوانی، مردانگی، دلاوری، وطن دوستی و بزرگی های قومی، تهییج و تشجیع ملتی علیه دشمنان و بیگانگان و بیان سرفرازی یک ملت.
طبیعی است که در زمان اشغال یک سرزمین توسط نیروهای بیگانه، مجموعه ای از داستانها و تمثیلها و لطیفه ها و نمایش منشهای پهلوانی و قهرمانی و سروده هایی بر مبنای تهییج عواطف و احساسات و مظاهر میهن دوستی و فداکاری و ایستادگی در برابر دشمنان و ارج و قرب نهادن به صفات دلیرانه ی جنگاوران و یلان و پهلوانان و قصه هایی در نشان دادن مظاهر شر و فساد دشمن در بین مردم، دهان به دهان، نقل می شود.
شاعر یا داستانپرداز، این قصه ها و حکایات را که گاهی به اغراق و مبالغه نیز آمیخته اند و معمولاً ذکر وقایع و رویدادهای شگفت انگیز و تعجب آمیز می باشند، جمع آوری می کند و بی آن که در آنها دخالت و یا تصرف نماید، آنها را به رشته ی نظم می کشد یا به زیور نثر می آراید و در این جا است که هنر هنرمند در بیان آن حکایات آشکار می شود.
محققان، منظومه های حماسی را به گونه های مختلف تقسیم کرده اند که منظومه های حماسی ملی، حماسی دینی، حماسه های اساطیری و پهلوانی و حماسه های تاریخی از آن جمله اند. این گونه حماسه ها تنها منحصر به کشور ما نیست بلکه کشورهای دیگر (مانند: یونان، روم، هند، چین، آلمان، فرانسه، انگلیس و دیگر نقاط) نیز دارای منظومه های حماسی بسیار اند.
نوشته های حماسی پهلوانی، مسلماً در زمان زندگی پهلوانان یا نبرد رویاروی آنها شکل نگرفته اند بلکه قرنها پس از آنها به وجود آمده اند. بنابراین، زیربنای منظومه های حماسی و پهلوانی به اعصار و قرون کهن باز می گردد و داستانهای کهن هر عصر، الگو و پیش نیازی برای منظومه ساز قرون بعد از خود است.
حتماً لازم نیست که منظومه های حماسی با جنگ و خونریزی و غارتگری در ارتباط شاد بلکه خود می تواند ذکر پهلوانی ها، عقاید، آداب و رسوم و تمدن و نحوه ی زندگی و دلاوری های یک قوم دربند یا از بند رسته، باشد؛ چنان که در شاهنامه ی فردوسی، خصایص اخلاقی و مدنی و فرهنگی و وحدت ملی و مراسم اجتماعی و راه و رسم پهلوانی و مردمداری و گذشت و فداکاری و پاکی و درستی و دینداری و خرد و عقل و تدبیر و حتی تعصب و یک جانبه فکری و سرنوشت و تقدیر و تراژدی و عشق و پاکدامنی را می توانیم آشکارا دریابیم.
ابوالقاسم فردوسی (411-329 هـ.ق) همه ی داستانها و قصه های پهلوانی موجود زمان خود را که از گذشته های دور و نزدیک بر جای مانده بود با کوشش بسیار گردآورد و با دقت فراوان آنها را مرتب و منظم ساخت و به رشته ی نظم کشید؛ او از این عمل دو هدف داشت:
اول-بیان سربلندی ها و دلاوری های ایرانیان و نشان دادن روح پهلوانی و بیداردلی آنان در زمانی که بیگانگان ترک و تازی، سراسر خاک تابناک این ملک را در زیر پای داشتند؛
دوم-نجات زبان پارسی که در آن زمان دوره ی نوجوانی و جوانی خود را می گذراند از هجوم زبانهای بیگانه و متجاوزین.

رستم کیست؟

رستم، قهرمان داستان و پهلوان دلخواه و مورد علاقه ی فردوسی است که در تمام میدانهای جنگ و پهلوانی از جانبداری و دلبستگی حماسه سرای توس برخوردار بوده است.
در شاهنامه به عناصر پهلوانی و حماسی بسیار برمی خوریم. پهلوانان در این کتاب عبارت اند از: «پهلوانان سیستان، خاندان کاوه، پهلوانان اشکانی (که عبارت بودند از: گودرزیان، میلادیان، فریدونیان و خاندانهای دیگر)، خاندان نوذر (که توس فرزند او بود) و بالاخره سرشناس ترین و ممتازترین خاندانها، پهلوانان کیانی که بزرگترین آنها فریبرز و اسفندیار بوده اند.»
رستم از یلان سیستان بود، ساکن زابل یا زاول. زابل در جنوب بلخ، مغرب خراسان و شمال بلوچستان واقع و مرکز آن شهر غزنین بوده است. زابل قدیم تقریباً همان شهر غزنین است که از شهرهای خراسان بزرگ و سیستان محسوب می شد و سیستان (سکستان، سگز، نیمروز یا سجستان) همان است که امروز مرکز آن، شهر زابل فعلی است که در شمال شهرستان زاهدان واقع شده و در عهد باستان مرکز ایران و حکومت نشین بوده و اشو زردشت (ع)، زیج خود را در این شهر بنا نهاده بود و به طور قطع یقین، می توان گفت که بزرگترین پهلوانان و دلاوران حماسی ایران از سیستان برخاسته اند.

نژاد رستم

نژاد رستم به جمشید، پادشاه پیشدادی، می رسد. جمشید، هنگام فرار از ضحاک تازی با دختر «کورنگ»، پادشاه زابل، ازدواج کرد و از او صاحب پسری شد که نام او را «نور» گذاشت. از نور «شیدسب» و از او «طورک» و از طورک «شم» و از شم «اثرط» و از او «گرشاسب» و از گرشاسب «نریمان» و از او «سام» به وجود آمدند.
از سام فرزندی به دنیا آمد که در هنگام تولد سرخ روی و سفید موی بود و بدین سبب او را «زال» یا «زال زر» که هر دو به معنی پیر است، نام نهادند.
سام از تولد این فرزند پیرسر شرمگین شد و برای نجات خود از این ننگ، او را به البرزکوه برد و همان جا رهایش ساخت اما سیمرغ آن کودک را به کنام یا آشیانه خود برد و از او پرستاری و مراقبت کرد تا بزرگ شد و پهلوانی دلیر و بی باک گشت و آن گاه به سوی پدر، سام بازگشت.
در هنگام عزیمت زال، سیمرغ، چند پر از پرهای خود را به او داد و از او خواست که هرگاه سختی بروز نماید یا دشمن سرسختی فرا رسد فوراً پر را آتش بزند تا سیمرغ حاضر گردد و گره از کار او بگشاید. از زال و رودابه فرزندی پدید آمد که او را رستم نام نهادند اما پیش از آن که به زندگی رستم بپردازیم، لازم است تا سیمرغ را به اختصار معرفی کنیم.

سیمرغ

پرنده افسانه ای است که هم در ادبیات عرفانی ما حضور دارد و هم در ادبیات حماسی. در منطق الطیر عطار، سیمرغ، نماینده ی حق یا تجلی خود حق است که بر فراز قله ی کوه قاف منزل دارد.
هزاران مرغ به رهبری هدهد که در حقیقت مرشد کامل یا ولی مطلق است برای رسیدن به حق و آستانبوسی سیمرغ از مغرب زمین به سوی مشرق زمین پرواز کردند و پس از طی طریق و عبور از وادی های هفتگانه (طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحید، حیرت، فنا) که همان هفت شهر عشق عطار نیشابوری است و بعد از تحمل مشقات بسیار، عاقبت فقط سی مرغ یا سی پرنده از آنها باقی ماند و بقیه در بین راه نابود شدند یا بازگشتند و همین سی مرغ به وصال سیمرغ رسیدند.
برای کوه قاف نیز تعابیر گوناگون موجود است. بعضی گفته اند: «کوهی است از زبرجد سبز که گرداگرد زمین را احاطه کرده و قله آن به آسمان می رسد و هیچ کس را یارای رفتن به قله ی آن نیست به جز سیمرغ و همای.»
وقت خلوت نیست اندر جمع آی ... ای هدی چون کوه قاف و تو همای
(مولوی)
عده ای دیگر کوه قاف را سلسله جبال قفقاز دانسته اند و سرانجام اعتقاد بر این است که کوه قاف همان کوه البرز (یا هربرز کوه) است؛
به معنی کوه بلند. بدین ترتیب، نشستن گه سیمرغ قله کوه البرز است که ضمناً طلوعگاه خورشید نیز می باشد و این مسأله با کمی تعمق به آیین مهر یا مهرپرستی یا میتراییسم مرتبط است؛
اما سیمرغ حماسه، پرنده ی داستانی و افسانه ی شاهنامه است که در اوستا به نام «مرغوسئن» و در پهلوی «سین مورو» نامیده شده است. «مرغو» به معنی «مرغ» و «سئن» به معنی «شاهین» است.
«سیمرغ» یا «مرغوسئن» پرنده ای است فراخ بال، چنان که در هنگام پرواز، تمام پهنای کوه را فرا می گیرد و در حقیقت خورشید به هنگام طلوع، تمام کوه ها را در زیر خود دارد. لانه ی سیمرغ بر فراز درختی است که در دریای «فراخکرت» یا دریای مازندران و مشخص است که خورشید نیز از پشت آبهای دریای مازندران طلوع خود را آشکار می سازد.
این درخت، درمانبخش است و دانه ی همه ی گیاهان بر آن نهاده شده است. نام این درخت «هرولیپ تخمه» یا «گونه گون دانه» است. از این درخت همه ی داروها و گیاهان دارویی به دست می آید و به همین سبب است که سیمرغ شاهنامه، طبیبی ماهر و چیره دست معرفی شده است و داروهای مؤثر جهت مداوای رودابه در هنگام زادن رستم و نیز برای معالجه ی زخمهای رستم در جنگ با اسفندیار، فراهم آورده و تجویز کرده است. ضمناً، سیمرغ پیشوا و راهنمای زال و رستم در همه ی کارها نیز بوده است.
در جنگ رستم و اسفندیار، سیمرغ به رستم دستور می دهد که از چوب گز که به شراب آب داده شده برای نشانه گرفتن چشم اسفندیار استفاده کند و این خود از کرامات سیمرغ به شمار می رود.
ناگفته نماند که در آیین مهری درخت گز که درختی نیرومند و مقاوم است و در صحرا و مناطقی گرم و زیر آفتاب سوزان پایداری بسیار دارد، مورد تقدس و احترام است.
در اوستا در بهرام یشت از سیمرغ نام برده شده و در شاهنامه نیز چهار نوبت حضور او آشکار است. اولین بار در زمان کودکی زال، پدر رستم، ظاهر می شود. زمانی که سام، فرزند سپیدموی خود، زال را در البرز کوه رها می کند در آن لحظه، سیمرغ زال را می یابد و به کنام خود می برد و از او نگهداری و پرستاری می کند.
در این جا، سیمرغ موجودی مهربان است که آموزگاری و تربیت زال را برعهده می گیرد و خرد و تدبیر و عقل و رای و توانایی، او را قدرت می بخشد.
بار دوم، تجلی او را در هنگام زادن رودابه در شاهنامه می بینیم که به دلیل جثه ی بزرگ رستم در رحم، زادن رودابه مشکل می شود و سیمرغ دستور می دهد پهلوی رودابه را بشکافند و نوزاد را از پهلوی وی خارج سازند و در واقع عمل «سزارین» با عمل به دنیا آمدن کودک از پهلوی مادر به وسیله ی عمل جراحی که بعداً درباره ی «سزار»، قیصر روم انجام گرفت و از آن پس آن عمل را «سزارین» نامیدند و لازم است که این عمل را «عمل رستمی» بنامند؛
زیرا که تولد رستم حدود دو هزار سال قبل از میلاد مسیح روی داده در حالی که ژول سزار قرنها بعد از او، یعنی سال یکصد و دو قبل از میلاد، متولد شده است.
بنابراین، سیمرغ در این نوبت به صورت پزشکی حاذق و چیره دست رخ نموده و رودابه و رستم را از مرگ حتمی نجات داده است. دستورهای سیمرغ به زال در مورد جراحی رودابه و عمل جراحی توسط موبد که در ضمن جراح یا پزشک بوده و به دنیا آمدن رستم در شاهنامه بسیار خواندنی است. بار سوم، سیمرغ در هفت خوان اسفندیار ظاهر می شود اما در این جا نه به قصد کمک به اسفندیار بلکه برای نابودی او؛ زیرا که سیمرغ مظهر دین مهری و اسفندیار مظهر و قدیس دین بهی یا زرتشتی بود.
سرانجام در چهارمین مرتبه در هنگام نبرد رستم و اسفندیار ظاهر می شود. در این جا، چون رستم نمی تواند بر اسفندیار پیروز شود، زال از سیمرغ مدد می جوید و سیمرغ او را در ساختن تیر دو شاخه از چوب گز و نشانه گرفتن چشم اسفندیار ترغیب و راهنمایی می کند.
در دو مورد اول، سیمرغ تجلی اهورایی و ایزدی دارد و در مرتبه ی بعد تجلی اهریمنی، چون سیمرغ پیشوای دین مهری یا تجلی گاه مهر بوده و این دین در خاندان زال و رستم تداوم داشته، پس سیمرغ فقط به زال و رستم نظر مساعد داشته است که یک بار به صورت معلم و مربی و بار دیگر به صورت پزشک بر آنان متجلی می شود و آنان را از مرگ می رهاند اما نسبت به اسفندیار و خاندان گشتاسب که دین بهی را پذیرفته بودند، نظر موافق نداشت و چنان که می دانیم، نبرد رستم و اسفندیار، پیش از آن که یک نبرد خانگی باشد، یک جنگ دینی بوده است و اسفندیار برای تغییر دین رستم به آیین زردشتی این مأموریت را پذیرفته بود.
به هر حال، سیمرغ با این که با پیروان آیین بهی سر سازگاری نداشت اما خود مظهر و سمبل روشنایی و تقدس بود.

رستم

در ادبیات پهلوی، «رتس تخمک»، «رتس تهم»، ‌«رتس تخم» و در فارسی، «رس تهم» و «رستم» لیک در اوستا، نامی از زال و رستم برده نشده اما نام «راوت ستخم» به عنوان یکی از القاب گرشاسب در این کتاب آمده است. «رستهم» و «رستم» در فارسی به معنی قوی، بزرگ هیکل، درشت اندام و رشد کرده آمده است.
رستم فرزند زال بود، همان پرورش یافته ی سیمرغ. او قدرت فوق بشری داشت؛ کی قباد، کی کاووس و کی خسرو را به پادشاهی رساند؛ دیو سفید را کشت و دوبار کی کاووس را از بند نجات داد؛
در تمام میدانهای جنگ و پهلوانی پیروز بود و برای عظمت ایرانی، پیکار بسیار کرد؛ از هیچ کس و هیچ چیز هراس نداشت؛ ششصد سال عمر کرد؛ او نهصد من وزن داشت؛ هیچ اسبی توان سواری دادن به او را نداشت جز رخش که اسبی استثنایی بود.
رخش از مصدر رخشیدن و درخشیدن آمده است که خود ارتباطی نزدیک با خورشید و دین مهری دارد. رنگ رخش ترکیبی بود از قرمز و زرد و سفید و گلهای بسیار کوچک در میان آنها. زیر دم و از چشم تا دهن اسب، سفید بود و آن را «بور ابرش» می گفتند.
رنگهای زرد و سرخ و سفید رخش نیز تأمل انسان را از رنگ نور خورشید برمی انگیزد. رخش دارای عقل و هوش و شجاعت بسیار بود و با رستم به زبان خود سخن می گفت و یک بار اژدهایی را کشت.

رودابه

مادر رستم، دختر مهراب کابلی، پادشاه کابل بود. گفته اند که رستم از نسل رود است؛ زیرا که خورشید از روی رودخانه طلوع می کند و واژه ی رودابه نظر در همین مطلب دارد. درباره ی وجه تسمیه ی رستم، علاوه بر این که این واژه ساده شده ی کلمه ی «رست تهم»، «رس تهم» و «رس تخم» به معنی کشیده قامت و قوی هیکل است، داستان دیگری را هم ذکر کرده اند و آن این که، پس از شکافتن پهلوی رودابه و بیرون کشیدن رستم به اشارت سیمرغ؛ چون رودابه بهبود یافت، کودک را نزد او بردند و او از شادی فریاد کشید و گفت: «از بلا رستم»، یعنی آسوده شدم و از این جهت او را رستم نام نهادند:
«بگفتا بِرَستم، غم آمد به سر... نهادند رستمش نام آن پسر»
در هنگام تولد رستم، دو دست او پر از خون بود و یک روزه بود که یک سال می نمود:
«به یک روزه گفتی که یک ساله بود ... یکی توده ی سوسن و لاله بود»
از کودکی، زورمند و قوی بود. در همان اوان کودکی، پیلی بزرگ را کشت و به دژ «سپند» رفت و اهل دژ را به انتقام خون نریمان به قتل آورد و «کک کوهزاد» را که زال خراجگزار او بود، بکشت. رستم بارها با افراسیاب تورانی برای نجات ایران، جنگید و او را شکست داد. کی قباد را به پادشاهی رسانید و در عصر پادشاهی کی کاووس و کی خسرو، پهلوانی های بسیار کرد.
سودابه (همسر کی کاووس) را که عامل قتل سیاوش شده بود، کشت و برای نجات فرنگیس و کی خسرو که پس از قتل سیاوش در بند افراسیاب بودند، گیو را به توران زمین فرستاد. در اواخر عهد گشتاسب با اسفندیار رویین تن نبرد کرد و در آخر به چاره گری سیمرغ، او را کور کرد و کشت و در یک واقعه ی بسیار غم انگیز و تراژیک، فرزندش سهراب «سرخ روی» به دست وی به قتل رسید.
در زمان کشتن اسفندیار، رستم پانصد سال عمر داشت و در عهد پادشاهی بهمن، پسر اسفندیار و نوه ی گشتاسب که خود از تربیت یافتگان رستم بود به حیله ی برادر خود، ‌«شغاد» در چاه افتاد. در این واقعه، رستم و رخش هر دو تلف شدند اما رستم قبل از مرگ فجیع خود از برادرش شغاد که بر سر چاه بود، تیر و کمان خواست.
شغاد نیز تیر و کمان را به وی داد و خود در پشت درخت چنار عظیمی پنهان شد. رستم از داخل چاه، تیری به سوی چنار رها کرد به طوری که تیر از چنار گذشت و بر بدن شغاد نشست و چنار و شغاد به هم دوخته شدند. مرگ رستم در سن ششصد سالگی وی روی داد.

خاندان رستم

همان گونه که بیان شد، رستم فرزند زال یا دستان بود. زال فرزند سام و سام فرزند نریمان بود. رستم، علاوه بر شغاد، برادر دیگری نیز داشت به نام «زواره» و خود رستم سه پسر و دو دختر داشت: «سهراب که به دست وی کشته شد؛ جهانگیر که به طور ناشناس با پدر جنگید ولی شناخته شد و از مرگ رهایی یافت اما عاقبت دیوی او را از کوه پرتاب کرد و کشت، سومین پسر او فرامرز بود که بعدها به دست بهمن، پسر اسفندیار به کینخواهی پدر، بر دار رفت و دختران رستم یکی «زربانو» بود و دیگری «گشسب بانو» بودند.»
از سهراب نیز پسری در وجود آمد به نام برزو (خوش قامت) و از برزو پسری پدید آمد به نام «شهریار».
بهمن، فرزند اسفندیار، پس از بر دار کردن فرامرز، فرزند او «آذر برزین» را همراه با زربانو و گشسب بانو، دختران رستم، هم چنین زال، پدر رستم و دو فرزند زواره (یعنی «فرهاد» و «تخار») به بند کشید ولی به اشارت عمویش،‌ «پشوتن»، آنها را به جز آذر برزین بخشید و او را به خود به بلخ برد اما در بین راه نجات یافت و بعدها با بهمن صلح کرد و جهان پهلوان سپاه او شد.

‌ افسانه یا حقیقت

به طور مسلم، معلوم نیست که داستان رستم از چه زمانی وارد زبان فارسی شده است. محققان و مورخان حدسهایی بسیار زده اند. در اوستا، کتاب دینی زرتشت، نامی از رستم و زال نیامده است و درست هم همین است؛
زیرا که رستم دین بهی را نپذیرفت و دعوت اسفندیار هم برای ورود او به این دین مؤثر نیفتاد و تا آخر در آیین مهری باقی ماند البته، باید گفت که همه ی این حدسها فرضیه ای بیش نیست. در متن پهلوی بندهشن، هم چنین در کتاب «درخت آسوریک» از رستم نام برده شده است. بدون تردید، داستان رستم یک داستان حماسی ملی است که در مقابل روایات دینی عصر گشتاسب و اسفندیار.
بعضی گفته اند: «رستم همان گرشاسب است؛»
زیرا تمام صفات این دو نفر نزدیکی بسیار به هم دارند و محققان، داستان زال و رستم را با داستان گرشاسب از هم جدا نمی دانند و ریشه ی داستان او را در فرهنگ ملی و محلی مردم سیستان یا زرنگ یا نیمروز جست و جو می کنند و آن را بازمانده ی زمانی می دانند که سیستان در تصرف اقوام سکایی بوده است.
حکایت رستم در عصر ساسانی در بین مردم موجود و رایج بوده و حتی در صدر اسلام این داستان و داستانهای دیگر ایرانی توسط شخصی به نام «نضر ابن حارث» یا حارثه در مکه روایت می شد. نضر ابن حارثه این داستانها را از مردم بین النهرین (میان رودان) فراگرفته بود.
بنابراین، باید گفت که افسانه ی رستم نه تنها در مشرق ایران بلکه در مغرب این سرزمین نیز رواج داشته است اما بعضی از محققان، فرضیه ی سکایی بودن داستان رستم را قابل تردید می دانند؛ زیرا فارسی بودن نام رستم فرضیه ی سکایی بودن داستان را منتفی می سازد.
پس، داستان رستم باید مربوط به پیش از زمان تسلط سکاها بر سیستان باشد که از مشرق ایران به این سرزمین تاخته بودند و قطعاً این داستان مربوط به چندین قرن قبل از ساسانیان است به طوری که در عصر ساسانی، این داستان کاملاً شناخته شده و مشهور بوده است.
محتملاً، رستم مانند بعضی از پهلوانان دیگر شاهنامه، مثل: گیو، گودرز و بیژن و میلاد از سرداران و پهلوانان عصر اشکانی بوده است که در سیستان دارای قدرت بسیار بوده اند. اگر چنین باشد، رستم، علاوه بر یک وجود افسانه ای و حماسی، تبدیل شده است و تمام خصلتهای پهلوانی در وجود او گرد آمده است اما چون مدارک و اسناد عصر اشکانی به دست ما نرسیده و ساسانیان تمام آثار اشکانیان را از بین برده اند، آن چنان که باید و شاید از شخصیت تاریخی رستم اثر چندانی در دست نداریم و باید، مثل سایر قهرمانان و شاهان افسانه ای شاهنامه به وجود افسانه ای او قناعت کنیم؛
اما این دلیل، انکار وجود تاریخی او به سبب نبودن مدارک و اسناد نمی تواند باشد و اگر با شک و تردید، وجود تاریخی او را بپذیریم، باید قبول کنیم که این وجود از غیر شخصیت افسانه ای او است که ششصد سال عمر کرد و هفتاد گز قد داشت و قدرت و زور خود را نزد سیمرغ به امانت می گذاشت و هنگام راه رفتن تا زانو در گل فرو می رفت؛
زیرا که او هم خود از عجایب روزگار بود و هم رخش او و نکته ی آخر این که، اسطوره و افسانه، مخصوص دوره ای است خاص و مردمانی خاص که با اسطوره و افسانه های خود می زیسته اند و ما امروز زندگی و خط سیر حیات مردم هزاران سال پیش و آمال و آرزوهای آنها را در لابه لای افسانه ها و اساطیر آنان در می یابیم.

پی نوشت ها :

1. عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی.

منبع مقاله :
موحدفر، یاسر؛ (1390)، فردوسی پژوهی (مجموعه مقالاتی به قلم گروهی از نویسندگان)، تهران: خانه کتاب، چاپ اول