نویسنده: علی اکبر فیاض




 

پس از رحلت علی(علیه السلام) معاویه خود را به امارت مؤمنان اعلام کرد و پیش از آن او را فقط امیر خطاب می کردند.(1)
در کوفه شیعیان با حسن بن علی(علیه السلام) بیعت کردند و او با لشکری که پدرش در روزهای آخر عمر خود فراهم کرده بود به قصد جنگ بیرون آمد، قَیس بن سَعد بن عُباده را با دوازده هزار نفر به عنوان مقدمه ی لشکر پیش فرستاد و خود وارد مدائن شد. از آن طرف هم معاویه با لشکر خود به مَسکِن(2) در نزدیکی موصل فرود آمد. روزی در لشکر حسن بن علی(علیه السلام) کسی ندا درداد که قَیس بن سعد کشته شد، فرار کنید. به شنیدن این ندا مردم به هم ریختند و جمعی سراپرده ی حسن(علیه السلام) را غارت کردند و حتی فرش زیر پای او را کشیدند و یکی از شورشیان خنجری بر ران امام زد. با این وضع مسلَّم شد که با چنین مردمی به جنگ معاویه و لشکر منظم و مطیع او رفتن روی ندارد. بدین جهت حسن(علیه السلام) با معاویه وارد مکاتبه و مذاکره ی صلح شد و بر آن قرار گرفت که موجودی بیت المال کوفه را امام حسن بردارد با خراج دارابگرد و از کار کناره کند، و نام علی(علیه السلام) را هم پیش حسن(علیه السلام) به زشتی نبرند و دشنام ندهند. امام حسن(علیه السلام) با سایر اهل بیت به مدینه رفتند و معاویه وارد کوفه شد(41هجری).
ولی قَیس بن سَعد با وجود این صلح تسلیم نشد با عده ی خود برای مقاومت همچنان ایستاده بود. این قیس یکی از دُهات عرب بود و معاویه از او بیم داشت. پس صلح جداگانه ای با او نیز منعقد کرد برآنکه شیعیان همه در امان باشند و کسی متعرّض آنها نشود.
در این موقع گروهی از خوارج که پس از شکست نهروان پراکنده شده یا به حال تردید کناره گرفته بودند به جنبش درآمدند و گفتند اکنون وضعی پیش آمده است که مجال شک نمی ماند یعنی خلافت معاویه. معاویه از کوفه دسته ای از شامیهای خود را به جنگ آنها فرستاد و آن دسته شکست یافت، پس به اهل کوفه درپیچید و دفع خوارج را از خود آنها خواست. پس از بازگشت معاویه به شام والی او در کوفه، مُغیرة بن شُعبه نیز همین اصل را دنبال کرد و با کمک شیعیانِ علی(علیه السلام) که با خوارج دشمنی داشتند خوارج حوزه خود را سرکوب داد. خوارج بصره را نیز مأمور دیگر، بُسْر بن ابی اَرطاة(3) از پا درآورد. ولیکن مسئله خوارج اکنون در مرحله ی آغاز خود بود نه انجام، و این گرفتاری در سراسر خلافت اموی و حتی در عصر عباسی برای خلفا بود و البته قدرت حکومت مرکزی از معاویه به بعد همواره بر نیروی این دسته های پراکنده برتری داشت.
فعلاً برای معاویه موضوع مهم پیدا کردن اشخاص بود از عثمانیها و حزب طرفدار قریش که توانائی اداره کشور و حفظ منافع او را داشته باشند. عمروعاص را که پس مدتی رنجیدگی دوباره به درگاه معاویه آمده بود به حکومت مصر فرستاد و مُغیرة بن شُعبه را به کوفه. بصره را به عبدالله بن عامر داد که از اشراف بنی امیه بود ولی او مردی نرمخوی بود و از عهده ی خوارج برنمی آمد بدین جهت او را برداشت و حارث بن عبدالله اَزدی را گماشت. پس از چهارماه او را نیز معزول و زیاد بن اَبیه را که از مدتی پیش در نظر گرفته بود به ولایت بصره و ماورای آن یعنی ایران منصوب کرد.
زیاد بن ابیه که به نام مادرش زیاد به سُمیه نیز نامیده می شد، از اهل طائف بود و پدرش که از طایفه ی ثقیف بود عُبَید نام داشت. سُمیه کنیز حارث بن کَلده بود و عُبید او را در جاهلیت ازدواج کرده بود و زیاد در طائف به زیاد بن عُبید معروف بود. زیاد را نخستین بار مغیره بن شعبه در زمان عمر موقعی که والی بصره شده بود استخدام کرد چون خط و سوادی داشت و جوان زیرک و باکفایتی بود. بعدها علی بن ابی طالب(علیه السلام) او را به والیگری فارس فرستاد و او در آنجا بود که علی(علیه السلام) کشته شد و معاویه به خلافت نشست، ولی بر معاویه یاغی شد و در قلعه ای در استخر با اموالی که در دست داشت پناهنده شد. معاویه فرزندان زیاد را در بصره حبس و اموالش را ضبط کرد ولی این تهدید مفید نشد. عاقبت مُغیره بن شُعبه را با آشنایی که با زیاد داشت نزد او فرستاد تا بر او ثابت کرد که صرفه در رفاقت با معاویه است و «به ملامت مردم گوش نباید داد» (4). زیاد نزد معاویه آمد و به حزب او پیوست و معاویه از فرط علاقه ای که به جلب او داشت او را رسماً برادر خود قرار داد به این ترتیب که پیر مِی فروشی را از اهل طائف نامش ابومریم وادار کرد که در مجلس عامی شهادت داد که «ابوسفیان پدر معاویه در جاهلیت با مادر زیاد زنا کرده و خود آن پیر دلال معامله بوده است». و از آن پس به حکم معاویه بایستی زیاد را زیاد بن ابی سفیان می نامیدند. این شرع شکنی جسورانه و نفرت انگیز معاویه را مردم بد گفتند و عدم رضایت خود را به وسیله ی شعرهای هجو نشان دادند ولی معاویه زیاد را روز به روز بالا می برد تا آنکه حکومت بصره و توابع ایران و مضافات را به او واگذار کرد و پس از مُغیرة بن شُعبه(45 یا 50هـ) ولایت کوفه را نیز ضمیمه ی او کرد. زیاد در حکومت، سیاست سخت و خشنی را که معاویه می خواست پیش گرفت و در بصره و کوفه نافرمانان و مخالفان حکومت را به شدت تعقیب کرد. در کوفه مردم را به چهار دسته قسمت کرد و برای هر قسمت رئیسی از خود آنها انتخاب کرد و او را مسئول خلافکاری آن قسمت قرار داد و به قول خودش «بی گناه را به جرم گناهکار مؤاخذه می کرد.» در دوره ی زیاد چندین هزار نفر در بصره و کوفه محکوم به قتل شدند و در نتیجه امنیت و آرامش عجیبی پیدا شد که حتی در راههای بیابان کسی جرأت راهزنی نداشت.
معاویه مسئله «خونخواهی عثمان» را فراموش نمی کرد و این سیاست را چون اساس خلافت خود می دانست همیشه تعقیب می کرد. در شام این سیاست به سهولت پیش رفته بود و مردم سهل الانقیاد آنجا در اثر تلقین از خود معاویه عثمانی تر شده بودند، اما در عراق که مهد تشیّع بود کار آسان نبود. عاملان معاویه به دستور خلیفه بر منبرها مرتباً «ابوتراب» را دشنام می دادند و شیعیان او را می جستند و می کشتند. از این مناظر خونین غم انگیز یکی واقعه ی حُجر بن عَدی بود. حُجر(5) از طایفه بنی کِندَه بود و از رؤسای بزرگ کوفه، و چون مرد زاهد و دینداری بود مورد احترام مردم بود. در مواقع نماز در مسجد وقتی که خطیب به ستایش عثمان و دشنام علی(علیه السلام) می پرداخت حُجر بیتاب می شد و بر خطیب اعتراض و ملامت می کرد. زیاد به دستور معاویه او را با چند تن از دوستانش گرفته به زنجیر کشید و به شام فرستاد. معاویه آن جمع را به وضع عجیبی به قتل رسانید(51هـ). این واقعه در عالم اسلامی آن روز به شدت انعکاس یافت و می گویند قتل آن مرد دیندار حتی در دل دشمنان شیعه اثر کرد چنانکه عایشه به معاویه گفت أَینَ کَان حِلمُکَ عَن حُجرٍ، و معروف بود که معاویه در موقع مرگ خود در حال سکرات گفته است یَومِی مِنکَ یا حُجُر یَومٌ طَویلٌ.
معاویه پس از استقرار سلطنت خود فتوح شرقی و غربی را که در مدّت آشوب و جنگهای داخلی سست شده بود از نو برقرار کرد. در ثغر روم لشکرکشیهای زمستانی و تابستانی (مَشتی و صائِفَه) مرتب جریان یافت و هر سال از خشکی و دریا بر قسطنطنیه پایتخت روم شرقی که معاویه همواره آرزوی تسخیر آن را داشت حمله می کردند ولی بدون کامیابی، و حتی یک بار با شکست و خسارات فراوان از آنجا بازگشتند( سال 49 یا 50 هـ). اما در طی لشکرکشیها جزیره اَرْواد و جزیره رودِس را متصرّف شدند و پادگانی در آنجا برای حمله بر کشتیهای رومی گذاشته بودند و این بود تا زمان یزید که هر دو محل را رها کردند. در شمال افریقا فتوح سابق توسعه یافت و اقوام بربر همه مطیع و مسلمان شدند و شهر قَیْروان ایجاد شد. دامنه ی غزو به جزیره ی سیسیل نیز رسید(6).
در خراسان عبیدالله بن زیاد که پس از مرگ پدرش والی شده بود به دفع خوارج آنجا مشغول بود. لشکرهای اسلام از جیحون عبور کرده و تا سُغد و سمرقند پیش رفته بودند و از طرف سیستان نیز وارد هندوستان شده بودند. دیوان خراج معاویه را مردی از نصرانیهای شام بدست داشت نامش سَرجوُن که در دوره رومیها نیز همین سمت را داشت. مسیحی دیگری به نام ابن اُثال طبیب معاویه بود و به وسیله این طبیب بود که معاویه سردار خود عبدالرحمن پسر خالد بن ولید را زهر داد(46هـ) برای آنکه از حشمت و مکانت سردار نامبرده بیمناک شده بود. جز در موارد مخاطره ی خلافت، معاویه با امرای خود زیاد گرفت و گیر نداشت و راه استفاده برای عاملان باز بود و ثروتهای گزاف می اندوختند از آنکه خلیفه خود نیز اهل استفاده بود.(7)
معاویه از چند سال پیش از مرگ خود تصمیم گرفته بود یزید را جانشین خود قرار دهد ولی کار خالی از اشکال نبود برای آنکه اولاً بنای خلافت تا آن زمان بر شوری و انتخاب عمومی بود نه بر وارث، ثانیاً یزید اخلاق و رفتاری داشت که مسلمانان نمی پسندیدند، ثالثاً در رجال بنی امیه اشخاصی بودند که طمع خلافت بعد از معاویه را داشتند از جمله مروان بن الحکم و سعید پسر عثمان و شاید هم زیاد بن ابیه. بدین جهت معاویه مدتی مشغول زمینه سازی و جلب اشخاص مؤثر بود تا آنکه زیاد بن ابیه در سال 53 به طاعونی که دستش را خورده بود مرد و پس از آن معاویه یزید را به جانشینی خود اعلام کرد و از مردم برای او بیعت گرفت و از این وقت کار خلافت مثل سلطنت میراث شد. معاویه مخالفین اموی خود را با تطمیع و تهدید خاموش کرد ولی پنج نفر بودند که به این بیعت تن ندادند: حسین بن علی(علیه السلام) که پس از رحلت امام حسن(علیه السلام) (50هجری) پیشوای شیعه بود، عبدالله بن عباس، عبدالله بن عمر؛ عبدالله بن زبیر و عبدالرحمن بن ابی بکر. معاویه خود به مدینه آمد و با یکایک آنها به مذاکره پرداخت و مؤثر نیفتاد و آنها بر امتناع خود پایدار ماندند. معاویه در رجب سال 60 در حال پیری و ناتوانی و بیماری سینه مرد و 75 سال عمر داشت.(8)
معاویه بلندقد، فربه و سفیدرنگ بود با چهره ای عبوس و چشمهای بیرون آمده و ریش بزرگی که با حنا رنگ می کرد. پرخور و تجمّل پرست بود و به سبک پادشاهان، دربار و حاجب و پاسبان داشت. از خود او منقول است که «ما در نعمت دنیا غلت خوردیم». معاویه در زمان خلافت خود وقتی بر آن شده بود که منبر پیغمبر را از مدینه به دمشق بیاورد که پایتخت جدید خلافت را تقویتی باشد ولی به رعایت افکار عمومی از این قصد منصرف شد.
یزید چون به تخت نشست نخستین کارش تعقیب پنج نفر ممتنع بیعت بود. به والی مدینه دستور داد تا با آنها درپیچد و بیعت خواست مخصوصاً از عبدالله بن زبیر و حسین بن علی(علیه السلام) که به واسطه ی موقع شخصی خود بیشتر مایه ی بیم یزید بودند؛ و آن هر دو از فشار والی به مکه پناه بردند.
شیعیان کوفه به حسین(علیه السلام) نامه ها نوشتند و رسولان فرستادند و با وعده ی یاری و جانفشانی حسین(علیه السلام) را به کوفه طلب کردند و او مسلم بن عقیل را برای تحقیق حال به کوفه فرستاد. شیعیان دور او جمع شدند و عده ی زیادی به یاری حسین با او بیعت کردند. امیر کوفه نُعمان بن بَشیر از خونریزی احتراز داشت و می خواست بلکه با نصیحت مردم را فروبنشاند یزید او را معزول کرد و به راهنمائی سَرجون مسیحی امارت کوفه را به عبیدالله بن زیاد والی بصره داد، با رنجشی که از عبیدالله داشت. و او به کوفه آمد و به وسیله سران کوفه جماعت را از دور مسلم متفرق و مسلم را با عده ای از شیعیان به قتل رسانید. از آن سوی حسین(علیه السلام) بر اثر نامه ای که مسلم به او نوشته بود و موافقت کوفیان را در آن شرح داده با اهل و عیال خود و جمعی از آل علی(علیه السلام) از مکه بیرون آمده بود و چون به کوفه نزدیک شد عبیدالله، حُربن یزید ریاحی تَمیمی را با عده ای به جلوگیری او فرستاد و پشت سر او عُمر بن سعد وقاص را با لشکری گران از اهل کوفه به قتال روانه کرد و حقیقت آن بود که فرزدق به حسین(علیه السلام) گفته بود: «قُلوبُ الناسِ مَعَکَ وَ سُیوفُهُم مَعَ بنی اُمیه». حسین(علیه السلام) چون نفاق اهل کوفه را دید پیشنهاد کرد که بگذارند برگردد. ولی ابن زیاد این پیشنهاد را رد کرد و جز به تسلیم شدن حسین(علیه السلام) راضی نشد و شَمرِ بن ذی الجوشن را که القاکننده این رأی شده بود به لشکر فرستاد، و به دستور او عمربن سعد بر حسین(علیه السلام) سخت گرفت و آب را بر او بستند و دست به جنگ گشودند، پس حسین(علیه السلام) مثل همه مردان بزرگ جهان مرگ با شرافت را بر زندگانی به ذلت ترجیح داد و آن واقعه ی غم انگیز در کربلا واقع شد (دهم محرم 61 هجری مطابق دهم اکتبر 680میلادی).
عبدالله زبیر که به عنوان پناهنده به حرم همچنان در مکه نشسته بود و برای خلافت خود زمینه سازی می کرد، از واقعه ی کربلا و هیجانی که در افکار مسلمانان پیدا شده بود، بر علیه دشمن خود یزید استفاده کرد، در صورتی که خود از دشمنان دیرین آل علی بود. یزید سوگند خورد که ابن زبیر را در زنجیر بکشد. والی مدینه عَمرو بن سعید لشکری به فرماندهی عَمرو بن زبیر برادر عبدالله- و میان دو برادر دشمنی بود- بر سر عبدالله به مکه فرستاد. عَمرو وارد مکه شد و به برادر پیشنهاد تسلیم شدن کرد و برای آنکه قسم خلیفه وفا شده باشد حاضر شد که زنجیر سبکی از نقره بسازد و زیر لباس به گردن عبدالله ببندد و او را نزد خلیفه ببرد، ولی عبدالله پیشنهاد را نپذیرفت و برادر را نیز گرفت و به زندان انداخت.
در مدینه جنبش و تشنج شروع شده بود. والی نو عَتبة بن ولید که بار دیگر به منصب سابق خود آمده بود مهاجرین و انصار را وارد کرد که وفدی از خود به شام بفرستد که شاید به دلجوئیها و انعامهای خلیفه براه بیایند. نمایندگان در شام مورد نوازش واقع شدند ولی در بازگشت به مدینه زندگانی عیّاشانه ی خلیفه را برای مردم شرح دادند: خلیفه سگ بازی می کند، با مردم بد معاشرت دارد، شراب می خورد؛ به بانگ چنگ گوش می دهد و سرانجام مرد بی دینی است. به شنیدن این اخبار مردم مدینه قیام کردند، عبدالله بن حَنظله (9) انصاری را به ریاست برداشتند و به تعقیب امویهای شهر پرداختند و آنها در محله ی مروان بن الحکم که رئیس قوم بود مجتمع و متحصن شدند. یزید از شام لشکری به فرماندهی مُسلم بن عُقبه مُرِّی فرستاد. مدنیها حصاری شدند و خندق زمان پیغمبر را دوباره ساختند، اما شامیها خندق را دور زده از پشت سر با کمک و خیانت طایفه ی بنی حارثه وارد شهر شدند و مدافعین را از پا درآوردند، عبدالله بن حنظله کشته شد(26 ذوالحجه63) و شامیها مدینه را قتل و غارت کردند.
اکنون راه فتح مکه باز شده بود ولی مُسلم بن عُقبه پیش از رسیدن به آنجا مرد، حُصَین بن نُمَیر به جای او سردار لشکر شد. مکه را محاصره کردند جنگ نخستین به نفع محاصره کنندگان شد. مقارن آن احوال، خانه ی کعبه دچار حریقی شد و علت آن بنا به روایت واقِدی یکی از اصحاب ابن زبیر بود که بر سر نیزه خود آتشی می برد و شراره ای از آن به خانه افتاد و به روایت مدائنی این حادثه به دست خود ابن زبیر واقع شد. به هر حال در بین محاصره خبر مرگ یزید رسید(ربیع الاول 64). پس شامیها مکه را گذاشته به طرف شام بازگشتند. روایت است که در این موقع سردار شامی حُصَین حاضر شد که ابن زبیر را به خلافت قبول کند به شرط آنکه ابن زبیر با او به شام برود ولی ابن زبیر این شرط را قبول نکرد. امویهای مدینه نیز با این لشکر همه به شام رفتند.
پس از مرگ یزید پسرش معاویه ی دوم به خلافت نشست ولی چهل روز نکشید که مرد و پس از مرگ او وضع آشفته شد. طوایف قَیس که بر طوایف بنی کلب و پیش افتادگی آنها در دولت یزید رشک می بردند (مادر یزید از بنی کلب بود) در شام و بین النهرین به هواخواهی ابن زبیر قیام کردند و ضَحّاک بن قَیس فِهْری (از بنی قَیس) که در این موقع امیر دمشق بود خلافت ابن زبیر را بر منبر اعلام کرد. به زودی در سایر ولایات از مصر و حجاز و عراق و خراسان کار بر ابن زبیر قرار یافت، فقط در ناحیه اردن(قسمت شمالی شام) حَسّان بن بَجْدَل کلبی دایی یزید با قوم خود ایستادگی کرد و قصدش آنکه خالد بن یزید را که کودکی بود به خلافت بردارد. ولی بنی امیه و همراهان آنها برای مشاوره در محل جابیه (میان دِمَشق و طَبَریه) جمع شدند و خلافت را به مروان بن الحکم دادند که پیر کار کشته و سابقه داری بود، و خالد بن یزید را ولیعهد او قرار دادند و عَمرو بن سعید بن العاصی را جانشین خالد. بر این شکل با مروان بیعت کردند و او با لشکر کلبی خود به عزم تصرف دمشق حرکت کرد. از آن سوی ضَحاک بن قیس از دمشق با لشکری گران به مقابله بیرون آمد و در مَرْج راهِط جنگ درگرفت، ضحّاک کشته شد و لشکریانش گریختند. این جنگ در حقیقت یک جنگ نژادی بود که کلبیهای قحطانی و قیسی های عدنای به تعصب نژادی به روی هم ایستادند. شعرای قحطانی نژاد این فتح راجزءِ مفاخر قوم خود در شعر یاد می کنند. پس از این نیز در تاریخ وقایع متعدد خواهیم دید که از معارضه ی این دو نژاد با هم برخاسته است. این تعصب قومی را خلفای اموی برای استفاده خود دامن زدند و در حقیقت اعراب را پس از مسلمانی دوباره به یاد جاهلیت انداختند.

پی نوشت ها :

1.کذا فی الطبری: قول دیگری هم هست که معاویه از زمان حُکم حَکَمین خود را امیرالمؤمنین می نامید. ابن اثیر هر دو قول را نقل کرده و در ترجیح متوقف مانده است.
2.به فتح اول و کسر سوم.
3.ارطاة (بدون ابی) هم گاهی در نوشته ها دیده می شود. بُسْر بضم اول و سکون دوم.
4.مُروج الذهب، ج2، ص 40.
5.حُجْر به تقدیم حاء مهمله و به ضم آن و سکون جیم.
6.فتوح البُلدان، 244.
7.در نامه ی زیاد به والی خراسان: إنَّ امیرالمؤمنینَ کَتَبَ إلَیَّ اَنْ اصطَفِیَ لَهُ کُلَّ صَفراءَ وَ بَیضاءَ و الرَّوائِعَ فَلَا تُحَرِّکَنَّ شَیئاً حتّی نُخِرجَ ذَلک. طبری و دیگران.
8. 73 و 78 و 85 هم نوشته اند. ابن اثیر، ج4، ص 3.
9.حَنظله غَسیل الملائکه صحابی معروف.

منبع مقاله :
فیاض، علی اکبر (1390)، تاریخ اسلام، تهران: مؤسسه انتشارات دانشگاه تهران، چاپ هجدهم