نویسنده: عبدالعلی دست غیب




 

مدیر مدرسه در مسیر داستان نویسی آل احمد، نقطه ی آغازی است. داستانهای نخستین او- گرچه دارای درونمایه ی اجتماعی هستند- آثاری از شیوه ای مشخص به دست نمی دهند و بیشتر در فضای داستانی هدایت و علوی حرکت می کنند. آل احمد با مدیر مدرسه است که گام بلندی در زمینه ی سبک ( و البته درونمایه ی تازه ی داستانی) برمی دارد. درونمایه ی داستان بسیار ساده است و اوج و فرود و طرح و توطئه ی معینی ندارد. آموزگاری است که بیش از ده سال است الف با درس می دهد، با کودکان سرو کله می زند. از املاء واژه ها و صنایع بدیع و زادروز عنصری و فرخی ها و ردالعجز علی الصدر و استقراء باقاف ... درس دادن خسته شده و تاب دیدار قیافه های بهت زده شاگردان را در برابر « دانش»هایی از این دست ندارد. به تعبیر « نیما» که روزی خود در مدرسه ای در آستارا درس می داده ناچار است: « علمی که نقصان فهم و گمراهی را از اعقاب گرفته به اخلاف می دهد(= علم بدیع)»(1) و موادی از این دست را تدریس کند. سرانجام از « چاه معلمی» درمی آید تا در « چاله ی مدیریت» بیفتد. البته کار به این آسانی نیست. باید سلسله مراتب اداری طی شود. برای گرفتن این حکم « آزادی» و گریز از آموزاندن الف با صد و پنجاه تومان در کارگزینی کل مایه می گذارد. توصیه ای نیز می برد و تازه دو ماه هم دوندگی می کند. ناگهان « معلم» دیروز خود را در میان آموزگاران، ناظم، کودکان و فراشباشی در مدرسه ای در وسط بیابان می بیند. در دبستانی که به آموزش و پرورش اهدا شده تا زمین های پیرامون آن رو بیاید و پول را از پارو بالا ببرد.
او در این دبستان چه چیزها می یابد؟ هیچ چیز و همه چیز! مدیر نوآور که به تصور خود می خواهد دگرگونی هایی در کار دبستان ایجاد کند خود را در برابر نظام پوسیده ای می بیند، که کتک زدن کودکان به وسیله ی ناظم مدرسه، کمترین جلوه ی آن است. ناظم کودکان را به شدت کتک می زند. « مدیر» می خواهد این « سنت» پوسیده را از بیخ و بن براندازد و پرخروش کار ناظم را نکوهش می کند ولی پاسخ ناظم این است: « اگر یک روز جلوشونو نگیرید، سوارتون می شند، آقا. نمی دونید چه قاطرهای چموشی شده اند آقا.»(2)
ناظم مانند کودکان مدرسه « آقا»« آقا» می کند و مدیر از تب و تاب می افتد و به اندرز پدرانه که کودکان را نباید کتک زد بسنده می کند. سرانجام قرار می شود که ترکه ها را بشکنند و دور بیندازند. ولی باز مشکل مدیر حل نمی شود. او می خواهد سنت های پوسیده را برانداز و در این راه چند گامی نیر برمی دارد، ولی از بازسازی و جانشین کردن ارزش های تازه به جای ارزش های کهنه ناتوان است. زیرا همه ی راه حل ها سرانجام فردی، سطحی و بی معنا از آب درمی آید. مدیر « ترکه ها» را می شکند و ابزار شکنجه را دور می ریزد، به آموزگاران سفارش می کند سر وقت بیایند، به کلاس ها سرکشی می کند... ولی در پایان ناچار می شود خودش ترکه ها را دوباره به- کار بیندازد و با خشونت یک حیوان به جان کودکی بیفتد: « پسرک نره خری بود از پنجمی ها با لباس مرتب و صورت سرخ و سفید و سالکی به گونه ی راست. خیلی بهتر از آن عروسک کوکی می توانست مفعول باشد و انتظار نداشت که حتی تو به او بگویند. جلو روی بچه ها کشیدمش زیر مشت و لگد، و بعد سه تا از ترکه ها را که فراش جدید از باغ همسایه آورده بود، به سر و صورتش خرد کردم. چنان وحشتی شده بودم که اگر ترکه ها نمی رسید پسرک را کشته بودم...»(3) و این نشان می دهد که « مدیر» نه نقشه ی بنیادی برای درست کردن کارها دارد و نه ابزار رسیدن به آن را. ترکه ها نقشی در این میانه ندارند، چه باشد چه نباشد و ناظم و مدیر در نظامی که کارش به ژرفا نمی رسد، پشت و روی یک سکه از آب درمی آیند. شور و تب و تاب مدیر بشتر غریزی است تا آگاهانه، زیرا در برابر کوه مشکلات از پا در می آید، فراش جدید خود یک پا مدیر است و مدیر مدرسه ناچار می شود همانند « آندره یفی میچ» رییس تیمارستان در اطاق شماره ی شش چخوف کارها را به دست ناظم و فراش بسپارد.(4) او خود نمی داند از کدام راه برود. قصد اصلاح دارد؟ یا آسودگی خیال؟ می خواهد جوش و خروش انبار شده خود را بیرون بریزد یا نظمی آگاهانه به کارها بدهد؟ برای بی تجربه بودن معلم ها همین بس که « مدیر» آرزو می کند که ای کاش آنها تجربه ی او را داشتند! ولی این تجربه به کار هیچ کس نمی خورد، حتی به کار خود او. فراش مدرسه نه فقط به آموزگاران پول قرض می دهد بلکه در صورت لزوم درسشان نیز می دهد!
مدرسه زیر « سایه ی» مدیر، در ظاهر سر و صورتی پیدا می کند. انجمن محلی حاضر می شود به کودکان رخت و لباس بدهد. ولی ناگهان معلم کلاس چهارم زیر ماشین می رود و در بیمارستان بستری می شود. مادر ناظم سرطان می گیرد و معلم کلاس سوم به زندان می رود. مدیر ناچار است در همه ی این ماجراها پا در میانی کند. غمخور این و آن باشد، دست این و آن را بگیرد. ولی او خود از همه دردمندتر است. کسی به فکر او نیست. پیکار او هم درونی است و هم بیرونی. هنگامی که باز انجمن خانه و مدرسه دم و دستگاهش را پهن می کند و با ظاهرسازی های تهوع آور به یاری مدرسه می آید، باز مدیر هیچ کاره است. هرچند که خود باور دارد پس از این « بیشتر مراقب اوضاع خواهد بود.» ولی چه فایده ای دارد؟ نابسامانی ها و شوربختی هایی پیش می آید که او « هیچ دستی در آن ندارد.» و در مدرسه ای مدیر است که آموزگاران آن « دو کلمه حرف نمی توانستند بزنند. از دنیا، از فرهنگ، از هنر، حتی از تغییر قیمت ها و نرخ گوشت هم بی اطلاع بودند.»(5) و بر سر کتک زدن کودک کلاس پنجمی که پدرش متنفذ است به دادگستری احضارمی شود... می خواهد کنار برود. با استعفا نامه به اطاق رییس آموزش و پرورش می رود، ولی می بیند این کناره گیری نیست، فرار است: « پس چه شد آن داستان خطر و کام شیر.. اگر مثل معلم کلاس چهارمت زیر ماشین بروی آبرومندتر است تا زیر گاری کودکشی...»(6) و استعفانامه را توی جوی آب می اندازد. ولی هنگامی که رسوایی دو کودک آفتابی می شود و کار به دادگستری می کشد، به تنگ می آید و استعفا می دهد. اگر از چند رویداد فرعی مدیر مدرسه صرف نظر کنیم ( زیرماشین رفتن معلم کلاس چهارم، آمدن معلمه جوان به مدرسه، زندان رفتن معلم کلاس سوم، رابطه ی انحرافی دو کودک...) این کتاب، روایتی ساده بیش نیست. داستان کوتاهی است بی اوج و فرود معین. اما این، یک روی سکه است. مدیر مدرسه هم از نظر نثر پویا و زنده و هم از نظر طرح مشکل های پرورشی مدرسه های ما... اثری است پرحرکت و ممتاز. انتقاد بنیادی بر نظام ستم شاهی و پررورشی از این دست-که پایه ی زندگای نیز هست- در مدیر مدرسه می جوشد. از این نظر کتاب مدیر مدرسه از مرز طرح مشکل پرورشی یک مدرسه فراتر می رود و به کل جامعه تعمیم پیدا می کند. خود مدیرشدن راوی و طی سلسله مراتبی از آن دست، حکایتگر این معنی است. معیارهای نادرست از همان آغاز به چشم می خورد و توخالی بودن آدم ها در برابر جوش و خروش مدیر رنگ تندی دارد. مدیر مدرسه نشان دهنده ی یک سلسله بی عدالتی های اجتماعی است که یکی از نمودهایش در رابطه ی بین مدرسه و انجمن ملی، آموزگاران و طرز کار اداری و توخالی بودن درسها با رویارویی شدن با استعداد شکوفان نشده ی کودکان... آشکار می شود. رشوه گیری، فقر، وحشت کودکان از مدرسه... با صحنه سازی های کوتاه نشان داده می شود و سقوط مدیر از آسمان آن همه تصویرهای رنگین به گریز و فرار که با گریز « میرزااسدالله» در نون و القلم همانند است، داستان را از پایان سوگمندانه می آکند. و او در انجام کار همراه با خستگی بدنی و روانی در می یابد که « کاسه ی گرم تر از آش» نمی توان بود!
شخصیت مدیر مدرسه بی شباهت به شخصیت آندری یفی میچ(7) اطاق شماره ی شش چخوف نیست. او رییس تیمارستانی می شود که وضعش سخت نابسامان است. در آغاز کار با جوش و خروش به اصلاح نابسامانی های تیمارستان برمی خیزد، ولی مشکلات به اندازه ای زیاد است که عقب می نشیند و به ورطه ی اندیشه های رواقی می غلطد، او دانش و صداقت بسیار دارد، ولی از شخصیت نیرومند و اطمینان لازم بی بهره است و با این ویژگی نمی تواند زندگانی پیرامون خود را در مسیری درست و منطقی بیندازد. از کسانی نیست که فرمان می دهند، گویی سوگند خورده است که هرگز صدایش را بلند نکند و در پایگاه فرماندهی قرار نگیرد. رسیدگی های آغازین او در محیط کارش، به وی می فهماند که منطقی ترین راه این است که در تیمارستان را ببندند و بیماران را مرخص کنند، ولی چنین کاری به اراده ای نیاز دارد نیرومندتر از اراده ی او و از این گذشته از نظر او اگر بخشی از فساد اجتماعی را از بین ببریم، فساد از جای دیگر سر برمی کشد. پس بی فایده است که در برابر فساد ایستادگی کنیم! و همین استدلال را در گفت و گو با ایوان دمیتریچ(8) که از وحشت و اندازه زمانه دیوانه شده است، در میان می گذارد. ولی پاسخ ایوان این است که آقای رییس تیمارستان مسایل را از بالا می بیند و چون دستی از دور بر آتش دارد، برای خشنود کردن وجدان خویش به فلسفه رواقیان(9) پناه برده است. حقیقت آنگاه بر آندره یفی میچ آشکار می شود که در برابر نظام تیمارستان و مفت خواران محلی ایستادگی می کند و خود به اطاق شماره ی شش می افتد و آنگاه که می خواهد با زور از تیمارستان بیرون برود، مشت نیکیتا- دربان گردن کلفت و بی فرهنگ آنجا- به چهره اش می خورد و حقیقت تلخ اجتماعی و یاوه بودن فلسفه ی رواقی خود را درک می کند، و سرانجام در اثر ضربه ی سخت روانی و بدنی می میرد.

مدیر مدرسه از نظر سبک به بیگانه و سقوط کامو همانندی بسیار دارد. خود آل احمد می گوید می خواسته نثر پارسی معاصر را از درازنفسی های « حجازی ها» نجات بدهد ( البته سهم هدایت را در این نجات دادن که پیش از او انجام شده، ندیده می گیرد، متأسفانه) برخورد می کند با « سلین» نویسنده ی فرانسوی که همه ی زواید، رابطه ها، چس نفسی را دور ریخته»(10) و سپس با ترجمه ی بیگانه ی کامو با « خبرزاده»، به نثر مدیرمدرسه و نون والقلم می رسد. در مقایسه بیگانه و مدیرمدرسه می گوید: « بیگانه ی کامو بی اعتناست و بهت زده در حالی که مدیر مدرسه ی من سخت با اعتناست و کلافه، این بیگانگی در کار کامو هست. بیگانگی روشنفکری که ملاک های قدیمی را از دستش گرفته اند[ یعنی ماشین گرفته] و ملاک های تازه ای نیز که به او می دهند نمی گذارند او سازنده باشد. روشنفکر کتاب « بیگانه ناچار در تنهایی می ماند... ولی کامو ماشین زیر پایش هست. ولی مدیر مدرسه من کلافه است، چون زیر ماشین له می شود. من در مدیر مدرسه از کتاب سفر به انتهای شب(11) اثر گرفتم...(12)

با این همه اثرپذیری آل احمد را از بیگانه ی کامو نیز نباید فراموش کرد، و همچنین از نثر کهن پارسی( آل احمد خود به رسایل خواجه عبدالله انصاری و گلستان سعدی و سفرنامه ی ناصرخسرو اشاره می کند)(13) بیگانه و سقوط کامو و مدیر مدرسه به زبانی موجز و فشرده و پویا نوشته شده اند. طرح داستانی مدیر مدرسه با سقوط کامو کاملاً همانند است. در سقوط نیز کسی دارد ماجرایی را روایت می کند. « کلمانس» راوی داستان، نخست قاضی بوده، زندگانی اشرافی داشته و سپس با ماجرای غرق شدن زنی جوانی روبه رو شده برای نجات او کاری نکرده است و از آن شب به بعد تیره روی او شروع می شود، تا سرانجام در میکده ای در آن سوی اقیانوس به مخاطبی ناشناس داستان سقوط خود را از مرتبه ی تصمیم و آزادی در میان می گذارد.(14) این نیز گونه ای از خودبیگانگی است البته با « از خودبیگانگی» مدیر مدرسه تفاوت دارد. مدیر مدرسه با همه ی خستگی درونی و بدنی چشم انداز اجتماعی را به نیکی درک می کند. در حالی که آدم های بیگانه و سقوط باملاک های بورژوایی جامعه ی خود در جنگ هستند و می خواهند بنیادهای اخلاقی آن را از بُن براندازند و چون با سلاح فردی به جنگش می روند شکست می خورند. مدیر مدرسه ی آل احمد، کل جامعه را به پیکار فرا می خواند. کلافگی او- اگر بشود وضع او را کلافگی نامید- از برخورد شخصیت ناپی گیر او با مشکلات سرچشمه می گیرد. او می خواهد با ملاک هایی ابتذال را دور کند که خود آن ملاک ها، به وجود آورنده ی فسادهای دیگرند و نویسنده آگاهانه یا ناخودآگاه، در مدیر مدرسه نشان می دهد که با راه حل های فردی و موسمی به سراغ دگرگون کردن اجتماعی نمی توان رفت و استعفای آن گرچه گونه ای گریز تصور شود، برخلاف آنچه جمال زاده پنداشته است گونه ای قهر و زودرنجی نیست، بلکه اعتراض گونه ای است در برابر فساد چیره شده. جمال زاده در نقدخود می نویسد: (با اشاره به جمله ی آخر مدیر مدرسه در مورد استعفانامه ی او)(15)این آقای مدیر فراموش کرده است بنویسد که پس از مدتی بیکاری و مقروض ماندن دراثر گرسنگی و اضطرار، باز مجبور شد با هزار دوندگی و التماس به این در و آن آن در زدن و کفش دستمال کردن، شغل دیگری که شباهت کامل به همان شغل سابقش دارد قبول کند(16) و باز با همان خنس و فنس معمولی، ولی با پوستی که گذشت زمان و کسب تجارب آن را کلفت تر ساخته بود، بسوزد و بسازد.»(17)
آل احمد می نویسد: « شاید سرکار قیاس به نفس فرموده باشید، چرا که در محیطی ما-آقا مدیر برنده-آن قدرها هم مشتری ندارد.
آقای جمال زاده! این است دلیلی کتبی آنکه شما مملکت خودتان را نمی شناسید و با آن همه روان شناسی که باید خوانده باشید، هنوز نمی دانید که عکس العمل چنین فساد عظمایی، تقوای بی نام و ناشانی است که چون من بارها در زندگی دیده ام در مدیرمدرسه سراغ داده ام...»(18)
و جمال زاده ها باید بدانند که پس از کوچک کردن ایشان به فرنگ، از این فضیلت های خاموش در داستان های پارسی زیاد منعکس شده که نمونه های ممتاز آنها را در همسایه های احمد محمود، باشبیرو محمود دولت آبادی و سووشون سیمین دانشور و گور و گهواره غلامحسین ساعدی و تنگسیر صادق چوبک ... می بینیم، زیر نویسندگانی از این دست باور دارند که « گدایی را برای مردمی که حق حیاتشان پایمال شده حرام می دانیم و چنین عزت نفس هایی را در خود حفظ می کنیم.»(19)
پس به روشنی می توان دید که « استعفای مدیر مدرسه»، « پایان داستان است. اما پایان کار نیست. قهرمان کتاب به راه خود ادامه می دهد (و خواننده)می تواند چشم به راه بماند تا او را در صحنه دیگری از زندگی، در کتاب دیگری، باز ببیند.»(20)
« طرح ها و تصویرهای جسته و گریخته ای که نویسنده پیاپی و با مهارت... در برابر چشم خواننده قرار می دهد، به سرعت می گذرند ( ولی) اثری که از آنها باقی می ماند ماندنی و فراموش نشدنی است ( زیرا) که این طرح ها و تصویرها از محیط مدرسه، به صورت یک فضای محدود و سربسته رنگ نمی گیرد، بلکه از یک « ساختمان» زنده و پُرحرکت اجتماعی زاییده می شود که در تارو پود رابطه گوناگون اجتماعی پیچیده شده است. در آئینه پهناور مدرسه ی آل احمد، از بیشتر رسوایی ها و ناملایمات اجتماعی ما بازتابی می توان دید، نویسنده نشان می دهد که مدرسه یک کتابخانه ساکت و دربسته نیست و هرگز نمی تواند از تأثیر تلاطمات و تشنجات محیطی مصون بماند...(21)

پی نوشت ها :

1. دنیا خانه ی من است، ص 112.
2. مدیر مدرسه، ص 33.
3. همان، ص 129.
4. اطاق شماره ی شش، ص 55 به بعد.
5. مدیرمدرسه، ص 82.
6. مدیرمدرسه، ص 100.
7. Andrie yefimich.
8. Ivan Dmitrich.
9. « فلسفه رواقیان به داستان شغال و انگور بی شباهت نیست: ما نمی توانیم خوشبخت باشیم، ولی می توانیم خوب باشیم، پس بیایید وانمود کنیم که تا هنگامی که خوب هستیم بدبخت بودن عیبی ندارد، ( تاریخ فلسفه ی غرب، ج1، ص 500 و 501).
10. اندیشه و هنر، ص 60.
11. L.F.celine: voyage au bout de la nuit.
12. آل احمد می گوید این کتاب « شاهکار ادبیات فرانسه است»(اندیشه و هنر، ص 63) این کتاب سلین (1984-1961) که سرشار از صحنه های زشت و نفرت انگیز است، اثری است نیست انگارانه، که زشتی « طبیعت انسانی» را نشان می دهد و با نثری تند و عجیب نوشته شده. نثر او را با نثر رابله و لوتره آمون مقایسه کرده اند. در 1932 چاپ شده: تاریخ مختصر ادبیات فرانسه، ص 224).
13. اندیشه و هنر، ص 60.
14. فلسفه های اگزیستانسیالیسم، ص 258.
15. « ... روی همان کاغذهای نشاندار دادگستری استعفانامه ام را نوشتم و به نام هم کلاسی پخمه ام که تازه رئیس فرهنگ شده بود، دم در پست کردم...(مدیرمدرسه، ص 134).
16. جمال زاده در داستان قلب ماهیت درکتاب غیر از خدا هیچ کس نبود(1340) دو جوان ایرانی را توصیف می کند که پس از آموزش در فرهنگ با خون خود امضاء می کند و عهد می بندند که در راه پیشرفت کشور خود بکوشند و هیچ مانعی را به دیده نگیرند. یکی از آنها در میان راه زه می زند و به آلاف و الوافی می رسد، و آن دیگری به سختی ها دچار می شود. فرد نخستین در برابر اعتراض آن دیگری می گوید: عهد خود را از یاد نبرده، ولی چیزی که هست یک قطره از آن خون، امروز دیگر در بدنش نیست و محیط! مردم خونش را به کلی عوض کرده اند. در نوشته های حجازی و گلستان و فرسی، تصویرهای زیادی از این گونه آدم ها، همراه با موافقت این نویسندگان، به دست داده شده است.
17. راهنمای کتاب، دوره ی اول، ص 178.
18. اندیشه و هنر، ویژه آل احمد، ص 30.
19. همان، ص 31.
20. مجله صدف، دوره ی اول، ص 779.
21. مجله ی صدف، دوره ی اول، ص 780.

منبع مقاله :
دست غیب، عبدالعلی؛ (1390)، نقد آثار جلال آل احمد، تهران: خانه کتاب، چاپ اول