به کوشش: رضا باقریان موحد





 
دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد *** ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و می گو *** که نقشی در خیال ما ازین خوش تر نمی گیرد
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده ی رنگین *** که فکری در درون ما ازین بهتر نمی گیرد
صُراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند *** عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد
من این دلق مُرقّع را بخواهم سوختن روزی *** که پیر می فروشانش به جا می بر نمی گیرد
ازان رو هست یاران را صفا ها با می لعلش *** که غیر از راستی نقشی دران جوهر نمی گیرد
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم ازو بر دوز *** برو کاین وعظ بی معنی، مرا در سر نمی گیرد
نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است *** دلش بس تنگ می بینم مگر ساغر نمی گیرد
میان گریه می خندم که چون شمع اندرین مجلس *** زبان آتشینم هست لیکن در نمی گیرد
چو خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را *** که کس مرغان وحشی را ازین خوش تر نمی گیرد
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است *** چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیرد
من آن آینه را روزی به دست آرم سکندر وار *** اگر می گیرد این آتش زمانی ور نمی گیرد
خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت *** دری دیگر نمی داند رهی دیگر نمی گیرد
بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم *** که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی گیرد

تفسیر عرفانی
1. دلم به جز عشق ورزیدن به زیبارویان راه دیگری نمی پیماید و از هر دری و با هر زبانی او را پند می دهم، او نمی پذیرد و در او اثر نمی کند.
2. ای نصیحت گو! مرا پند و نصیحت بیجا مکن و اگر می خواهی من پند تو را بپذیرم، فقط سخن از ساغر و شراب بگو. زیرا هیچ نقش و تصویری بهتر از این دو برای من نیست.
3. ای ساقی زیبارو! نزد ما بیا و پیاله ای پر از شراب خوشرنگ بیاور که هیچ آرزویی بهتر از باده نوشی در دل و جان ما نقش نمی بندد.
4. من با خود یک صراحی شراب به طور پنهانی در زیر آستینم می برم و مردم خیال می کنند که این صراحی، دفتر و کتاب است که من با خود می برم و در تعجب هستم که به خاطر این ریا و تزویر، آتشی از غیب نمی جهد و کتاب علم و دانش ریایی مرا نمی سوزاند.
5. سرانجام این خرقه ی وصله دار ریایی را خواهم سوزاند، زیرا آن قدر بی ارزش است که پیر مغان آن را در ازای یک جام شراب هم بر نمی دارد.
6. یاران صاحبدل من از این جهت با می سرخ رنگ صفا می کنند که این جوهر سرخ رنگ فقط پذیرای یک نقش است و آن نقش راستی است.
7. از من می خواهی که از آن سرو چشمی که در نهایت زیبایی و دلربایی است، دست بر دارم، مرا رها کن که این پند و نصیحت برای من بیهوده است و در من اثر نمی کند.
8. نصیحت گوی یاران که با حکم قضای الهی مقابله دارد، بسیار غمگین به نظر می آید، باید شراب بنوشد تا از دلتنگی بیرون آید. واعظ، نصیحت های بی حاصل می کند و می خواهد ما را که به حکم ازلی میخواره ایم به راه اصلاح آورد و افسردگی او به این دلیل است که شراب نمی نوشد.
9. در این مجلس که معشوق بر سر مهر نمی آید، با شمع همدل هستم و در میان گریه بر حال خود می خندم، چرا که زبانی گیرا و سخنانی از سر دل سوختگی دارم ولی افسوس که کارگر نمی افتد و در گوش کسی فرو نمی رود.
10. چه خوب، دل سرکش و حیران مرا شکار کردی؛ آفرین بر آن چشمان زیبا و خمارآلود که این چنین دلی را که به آسانی به دام نمی افتد، صید نمود.
11. ای دل! این همه هنرنمایی و افسونگری که در دلبرم اثر نمی کند، چه سودی دارد؟ چرا که ما سراسر نیاز و معشوق هم ناز و استغنا است.
12. سرانجام من نیز همچون اسکندر آیینه ی دل را به دست خواهیم آورد. چه آتش این دل اثر بکند یا نکند، من به وصال معشوق خواهم رسید.
13. ای توانگر بخشنده! به خاطر خدا به من رحم کن، زیرا عاشق کوی تو دل در گرو عشق دیگری ندارد.
14. با این شعرها و غزل های شیرین و زیبا از شاه شجاع در شگفتم که چرا به حافظ یک خلعت زربافت عطا نمی کند.

منبع مقاله :
باقریان موحد، رضا؛ (1390)، شرح عرفانی دیوان حافظ بر اساس نسخه دکتر قاسم غنی و محمد قزوینی، قم: کومه، چاپ اول.