نویسنده: غلامرضا جمشید نژاد اوّل




 

زادگاه، تبار، آموزش و پرورش و سفرهای فارابی و درگذشت او

ابونصر محمّد فرزند محمّد فرزند اوزلغ فرزند طرخان فارابی در روستای وسیج از توابع شهرستان فاراب واقع در ولایت ماوراءالنهر/ فرارودان، بر کناره ی رود سیحون متولّد شد. این منطقه تا پایانه های سده ی پنجم هجری/ یازدهم میلادی بخشی از خراسان بزرگ و جزئی از کشور ایران به شمار می رفته است و منطقه ی خوارزم نامیده می شده که از پیش از اسلام و در دوره ی ساسانیان، شاهان محلّی تحت حمایت شاهنشاهان ایران با عنوان خوارزمشاه بر آنجا حکومت می کرده اند و بدین لحاظ است که ابن ندیم در الفهرست، و قاضی صاعدآندلسی در التعریف بطبقات الاُمم، و شهرزوری در تاریخ الحکماء، و ابن ابی اُصَیْبعه در طبقات الاطباء فارابی را ایرانی و دارای تباری پارسی یاد کرده اند. امّا برخی دیگر از منابع سده ی هفتم به بعد، همچون ابن خَلِکّان در وَفیات الاعیان و یاقوت حَمَوی در معجم البلدان و خوانساری در روضات الجنّات، فارابی را از ریشه ی ترکی و فاراب را از شهرهای مرزی بلاد ترک به شمار آورده اند و این امر به علّت پیشتازی های قبیلگان ترک و تاتاران و مغولان بدان سرزمین و سقوط خوارزمشاهان می باشد. شهر فاراب که سیر دریا/ رود سیحون از میان آن می گذرد، مرکز ایالت فاراب بوده است و امروزه در جمهوری قزاقستان قرار دارد و به نظر می رسد در نقطه مختصّاتی قرار داشته است که امروزه شهر اُترار در کناره ی رود نامبرده بر روی ویرانه های آن ساخته شده است.
فاراب در حدود تاریخ تولّد فارابی به گزارش مسعودی جمعیّتی بالغ بر هفتاد هزار نفر داشته است و در آن روزگار، یعنی در زمان تولّد فارابی این اقلیم، یعنی منطقه ی خوارزم، تحت حکومت سلسله ی سامانی بوده است و زبان مردم منطقه، فارسیِ خوارزمی بوده است، مگر قسمت هایی از آنجا که هم مرز ترکستان بوده است که ایشان به حکم مجاورت هم ترکی می دانسته اند و هم فارسی و چنان که می دانیم، فارابی هم این هر دو زبان را می دانسته است.
پدر فارابی محمّدبن اوزلغ سردار سپاه سامانیان بوده است و به نظر می رسد که زبان ترکی و تبار ایرانی داشت است، زیرا نام های نیا و پدر نیای فارابی که هر دو ترکی سره هستند، این امر را می رسانند، مگر آنکه بگوییم این نام ها هم بر اثر همان همسایگی و مجاورت خانواده ی ایشان با بلاد ترک بر روی ایشان گذارده شده است. به هر حال گفتار کسانی که واژه ی فاراب را تصحیف فاریاب شمرده اند که به گفته ی یاقوت حموی در معجم البلدان(1): «شهر مشهوری است در خراسان از اعمال جوزجان در نزدیک بلخ و بعضی از پیشوایان دانش بدانجا منسوب اند، از جمله محمّدبن یوسف فاریابی، یار و همدم سفیان ثوری...»، بی گفتگو مرتکب اشتباه شده اند، زیرا در هیچ یک از منابع از فارابی به عنوان فاریابی یاد نشده است.
از تاریخ تولد فارابی در منابع سخنی نرفته است، لیکن قاضی صاعد (420-462ق / 1029 -1070 م) و قفطی (568-646ق/ 1173- 1248م) و ابن ابی اصیبعه (600-668ق / 1204- 1270م) و ابن خلّکان همه سال فوت او را در سنّ 80 سالگی برابر سال 339ق/ 950م ذکر کره اند که با کم کردن 80 از 339، سال 259 باقی می ماند و آن به تقریب سال تولّد فارابی است که برابر با 873م می گردد.
فارابی پس از گذرانیدن آموزش و پرورش ابتدایی و متوسّطه آن روزگار که در خانه ها و مکتب خانه ها و مسجدهای محلّی و جامع شهرها انجام می پذیرفت، به منظور ادامه ی تحصیل روانه ی بغداد گردید، زیرا هر چند حوزه ی فرهنگی و علمی خوارزم و ماوراءالنهر از کانون های باستانی و غنی ایران در علوم پایه و معرفت های دیگر بشمار بود، امّا در این زمان به پای بغداد، پایتخت خلیفگان عبّاسی و میراث خوار پایتخت شاهنشاهی ساسانی، تیسفون نمی رسید، هرچند برخی گفته اند که بسط تمدن و فرهنگ آن سرزمین به بغداد پهلو می زده است؛(2) او به بغداد که درآمد، نخستین کارش تکمیل آموزش زبان عربی بود که در این زمان زبان علم و معرفت و فرهنگ شده بود و پس از مهارت یافتن در آن زبان، در نزد ابوبشر متّی بن یونس از شخصیِت های برجسته ی سریانی که هم در دانش مقام والایی داشت و هم در ترجمه چیره دست بود، آموزش منطق ارسطو را آغاز کرد و سپس، یکی پس از دیگری، دانش های فلسفی و مجموعه های سه گانی/ Trivium را که شامل: نحو و بلاغت و منطق می شد و چهارگانی/ Quadrivium را که شامل: حساب و موسیقی و هندسه و فلک می گردید، در محضر استادی بزرگ از سریانیان مسیحی حرّان به نام یوحنّا فرزند حیلان(3) فراگرفت. برخی معتقداند که فارابی برای تکمیل فراگیری این مجموعه های علمی به حرّان نیز سفر کرده و پس از فراگیری کامل آنها در نزد مسیحیان سریانی حوزه ی علمی آن شهر دوباره به بغداد باز آمده است و این مرتبه تنها به فلسفه روآورده و به مطالعه ی کتاب های فلسفی و خودآموزی آنها آغاز کرده است، به طوری که از قول او گزارش داده اند که گفته است: «کتاب سماع طبیعی ارسطوی حکیم را چهل بار خوانده ام و باز هم خود را نیازمند بازخوانی آن می دانم». نیز در پایان کتاب نفس ارسطو مکتوبی از او یافتند که نوشته بود: «من این کتاب را صد بار خوانده ام»(4).
در حدود دهه ی سوم سده ی چهارم هجری آشفتگی ها و آشوب های فراوانی در بغداد بروز کرد و مردم همواره از ناامنی ها و بی نظمی ها و از فقر و گرسنگی رنج می بردند و عذاب می کشیدند، به طوری که بسیاری از ساکنان آن شهر ناگزیر به ترک دیار شدند و به سایر شهرهای اسلامی و سرزمین ها روی آوردند که به دست حکومتگرانی افتاده بودند که از مدّتها پیش شروع به تهیّه ی مقدّمات استقلال سرزمین های قلمرو حکومت خود از تنه ی حکومت مرکزی و خلافت عبّاسی کرده بودند و خطّ خلیفه را نمی خواندند و به قول مورّخان، اوضاع سیاسی جهان اسلام در این عهد، یعنی در روزگار خلافت الراضی بالله (حک: 322-334ق/ 945-946م) بدین گونه بوده است: بصره در دست ابن رائق بود، خوزستان در دست بَریدی، فارس در دست رکن الدوله فرزند بویه، کرمان در دست ابوعلی محمّدبن الیاس، ری و اصفهان و ایالت جبال در دست رکن الدوله فرزند بویه و وشمگیر برادر مرداویج، مصر و شام در دست محمّدبن طُغْج، مغرب و افریقا و آندلس در دست عبدالرحمان بن محمّد اموی ملقب به الناصر الکبیر، طبرستان و گرگان در دست دیلمیان، بحرین و یمامه در دست ابوطاهر جَنّابی/ گناوه ای قرمطی، خراسان و ماوراءالنهر در دست نصربن احمد سامانی و موصل و دیار بکر و دیار مضر و دیار ربیعه در دست بنی حَمدان. در بغداد هم بر اثر ضعف شدید خلیفگان و سلب اختیار از آنان، اداره ی امور به دست غلامان ترکی افتاده بود که لقب امیرالاُمرایی داشتند و برای مقام خلافت تنها نام و نشانی باقی مانده بود و خلیفه از همه ی ممالک پهناور اسلامی جز بغداد و نواحی اطراف آن چیزی در دست نداشت که همان هم مورد نزاع مدّعیان امارت بود.
وضع دینی بغداد نیز در این زمان بسیار دشوار و جوّ اجتماعی نسبت به قبل بسیار تعصّب آمیزانه و خام اندیشانه تر شده بود، زیرا متعصّبان جامعه، به ویژه، پیروان مذهب امام احمدبن حنبل چنان قدرت یافته بودند که به خانه های مردم و حتّی به کاخ های امیران می ریختند و خُم های شراب و آلات موسیقی را می شکستند و مغنّیان را می زدند و به غلامان و کنیزکان اهانت می کردند و تچون خلیفه قدرتی نداشت و امیران هم بر سر اشغال مناصب و به دست آوردن اقتدار بیشتر به جنگ با یکدیگر مشغول بودند، کسی نمی توانست از آنان جلوگیری کند.
فارابی که محیط بغداد را به هیچ روی مناسب و مساعد برای ادامه ی تأمّل های فلسفی خود نمی دید، عزم عزیمت از آنجا به سرزمینی دیگر در سر می پرورد که مگر در آن سرزمین از آرامش نسبی و امنیّت خاطر کافی برخوردار گردد تا بتواند به کارها و اندیشه های فلسفی خود سامان دهد و با خیالی آسوده و به دور از همه جنجال های سیاسی و تعصّب ورزی های مذهبی به تأمّل و تدریس و تألیف و پژوهش بپردازد. شاید در این زمان که در آموختن فلسفه و علوم و فنون فلسفی تا سر حدّ کمال کوشیده و بر همه ی رموز و دقایق آنها آگاهی یافته بود، بارها و بارها، با خود گفته باشد که: «ای کاش که جای آرمیدن بودی»، زیرا پُر واضح است که همین عامیان متعصّب به فارابی نیز تهمت کفر و الحاد می زدند، چنان که در نسل پیش از او به یعقوب بن اسحاق کندی و ابوزید بلخی و ابو العباّس سَرَخْسی و زکریای رازی و دیگران زده بودند. البتّه، قطعی به نظر می رسد که با توجّه به فرهنگ دوستی حاکمان زادگاهش، فاراب و خوارزم، یعنی: خاندان حکومت گر سامانی، او به رفتن به خراسان بزرگ در مرحله ی نخست اندیشیده باشد؛ زیرا دربار این خاندان کانون پیدایش و جلوه گری فرزانگی ایران و شعرهای حماسی و رزمی به زبان فارسی بود و ایشان همواره به میراث فرهنگی ایران باستان می اندیشیدند و به شاعران و ادیبان و دانشمندان توجه می کردند و در احترام گذاری بدیشان و گرامی داشتشان سخت می کوشیدند که از میان آن حکیمان و شاعران که در دربار ایشان ظهور کردند، به خصوص، می توان از مسعودی مروزی و دقیقی و ابومنصور عبدالرزّاق امیرلشکر ایشان در خراسان که شاهنامه ی منصوری تألیف اوست و نیز از شاعران مشهور و برجسته ی دربار ایشان در همین عصر، ابوشکور بلخی بود و رودکی موسیقی دان و شاعر مشهور و سنایی مروزی، و شهید بلخی و خسروی سَرَخسی و ابوطاهر خسروانی نام برد. نیز از دانشوران دربار ایشان در این عصر محمّدبن زکریای رازی بود که در علوم و منطق و پزشکی و شیمی برجستگی داشت و در زمینه ی همه ی این دانش ها، به ویژه در پزشکی تألیف هایی پدید آورد، و دیگری ابوزید احمدبن سهل بلخی بود که در پزشکی و ریاضیات و نحو تألیف ها کرد و سرانجام فیلسوف و طبیب شهیر و بزرگ، شیخ الرئیس بوعلی سینا بود و همه ی اینان از نوازش های امیران سامانی همواره برخوردار بودند و درهای کتابخانه ی سلطنتی ایشان به رویشان باز بود.
با توجّه به پیش گفته ها، به نظر می رسد گزارشی که حاجی خلیفه(5) از حاشیه ی کتاب مطالع نقل کرده است، به هیچ روی دور از صواب نمی نماید:
«مترجمان عهد مأمون از کتب های یونانی ترجمه های مغلوطی انجام داده بودند، به طوری که ترجمه ی هیچ یک با دیگری توافق نداشت و این ترجمه ها بدون تحریر و شرح و تصحیح و ویراستاری همچنان باقی مانده بودند، بلکه نزدیک بود که از میان بروند، تا اینکه حکیم فارابی به وجود آمد، پس امیر معاصرش، یعنی مصنور بن نوح سامانی از او خواست که این ترجمه ها را گرد آورد و از میان آنها ترجمه هایی که موجز و پیراسته و ویراسته و مطابق با حکمت باشند بپردازد. فارابی این دعوت پادشاه را پذیرفت و همچنان که از او خواسته شده بود، کار را به انجام رسانید و از آن همه یک کتاب پدید آورد و آن را تعلیم ثانی نام نهاد و از این روست که او را معلّم ثانی لقب داده اند. این کتاب همچنان به صورت مُسْوَدّه در خزانه ی منصور باقی بود، تا اینکه ابن سینا از آن اطّلاع یافت و از خلاصه ی آن کتاب شفای خودش را فراهم ساخت و از بیشتر جاهای شفا نیز فهمیده می شود که خلاصه ی همان کتاب تعلیم ثانی است».
این نقل قولی را که حاجی خلیفه آورده است، اظهارنظر ابن خلدون در المقدّمه(6) در مورد علّت ملقّب شدن فارابی به معلّم ثانی نیز به صراحت تأیید می کند، آنجا که می گوید:
«ارسطو را معلّم اوّل بدان جهت گفته اند که او آن چیزهایی را از مبحث ها و مسأله های علم منطق پراکنده و متفرّق بودند، جمع کرد و در تهذیب آنها کوشید و بنای آن دانش را استوار گردانید و آن را سنگ بنای علوم حکمت و سرآغازه ی دانش های فلسفی قرار داد. سپس به علّت اینکه فارابی در همین راه کوشید و تمام آن مبحث ها و مسأله ها را از ترجمه های پراکنده و مغلوط گردآورد و آن همه را در کتابی خلاصه کرد، شبیه ارسطو گردید و از همین رو، او را معلّم ثانی لقب دادند و گویا خود فارابی هم از ارزش کار والای خود آگاه بوده است که وقتی از او پرسیده اند که: آیا تو داناتری یا ارسطو؟ وی در پاسخ گفته است که: اگر من در روزگار او می بودم، البتّه، بزرگ ترین شاگردش به شمار می رفتم».
لیکن ابن خلدون در مورد سفر وی به میهنش فاراب و ارتباطش با امیر منصور بن نوح سامانی سخنی نگفته است. به هر حال، قطعی است که فارابی از سال 330ق/ 942م به علّت ناامنی ها و آشوب ها و آشفتگی های روزافزون اوضاع بغداد نخست آنجا را به سوی مصر و شام و دمشق ترک گفته و سپس از دمشق به شهر حلب رفته که در این هنگام امیر آن شهر ابوالحسن علی بن عبدالله بن حَمدان (حک: 332-356ق/ 944-967م) ملقّب به سیف الدوله ی حَمْدانی بوده است. سلسله ی حمدانی دولتی بود که در شمال میان رودان، رئیس قبیله ی عرب بنی تَغْلب آن را تأسیس کرد و شهر ماردین را مرکز آن قرار داد در 279ق/892م و سپس فرزندش عبدالله بن حمدان و نوه اش سیف الدوله علی بن عبدالله قلمرو دولت را تا حِمْص گسترش دادند و حلب را پایخت خود قرار دادند و از روزگار فرزند سیف الدوله به نام سعدالدوله انحطاط ایشان آغاز شد و در 381ق / 991م به دست فاطمیان سقوط کردند. حاکمان این سلسله به خصوص سیف الدوله در سخنوری و شیواسخنی و ادب دوستی و بخشندگی و خردمندی مشهور بودند و سیف الدوله نامی ترین ایشان بود، او به علّت جنگهایش با روم و یونان و به خاطر رعایتی که از دانشمندان و فرهیختگان می کرد، مشهور گشت. گفته اند که دربار هیچ یک از پادشاهان جهان اسلام، پس از دربار خلیفگان به اندازه ی دربار او بزرگان شعر و ستارگان دانش گرد نیامده بوده اند.(7)
در ارتباط با ورود فیلسوف فاراب به دربار امیرحمدانی گزارشی موجود است که به اسطوره بیشتر شباهت دارد، تا به تاریخ. مفاد این گزارش مبنی بر این است که فیلسوف در حضور امیر ادّعای دانستن هفتاد زبان کرده است و هنگامی که امیر ماهران و چیره دستان در هنر نوازندگی را دعوت به نواختن کرده است، هیچ کدام از ایشان چیزی ننواخت، مگر اینکه ابونصر بر وی خرده ای گرفت:
«او سپس کیسه ای از کمر بیرون آورد و آن را گشود و از آن چوب هایی بیرون آورد و آنها را بر هم سوار کرد و با دستگاهی که ساخت، به گونه ای بنواخت که هر کس در مجلس بود، بخندید. سپس چوب ها را از هم باز کرد و آنها را به گونه ای دیگر بر هم سوار کرد و با آن دستگاه دیگری بنواخت، چنان نواختنی که در نتیجه ی آن هر کسی در مجلس بود، بگریست. سپس آنها را از هم باز کرد و به گونه ای دیگر بر هم سوار کرد و با دستگاه پدید آمده به گونه ای بنواخت که همه ی کسانی که در مجلس حضور داشتند، حتی دربانان بخفتند و او ایشان را خفته رها کرد و بیرون رفت».
همچنین در همین ارتباط گفته اند که: «چون بونصر فارابی به دربار سیف الدوله ی حمدانی (301- 356 / 914 -967م) در آمد و در آن هنگام مجلس سیف الدوله که مجمع فاضلان همه ی شاخه های معرفت بود، پر از جمعیت بود، او را به خدمت سیف الدوله در آوردند، در حالی که او جامه ی ترکان که آن را همیشه می پوشید، بر تن داشت. سیف الدوله بدو گفت: «بنشین». فارابی گفت: «کجا بنشینم؟ اینجا که منم یا آنجا که تویی؟!» سیف الدوله گفت: «آنجا که تویی». پس فارابی از روی شانه های مردم بگذشت و خود را به مسند سیف الدوله رسانید.»
«سیف الدوله غلامانی ویژه داشت که با آنها به زبان خاصّی سخن می گفت و کم کسی آن زبان را می شناخت. او با همان زبان به ایشان گفت: این پیر، ادب فروگذاشت. من از او مطلب هایی می پرسم، اگر او نتواند به همه ی آنها پاسخ دهد، بیرونش کنید، یا بسوزانیدش. ابونصر که بشنید، به همان زبان ویژه به پادشاه گفت: ای امیر صبر کن که کارها همه به نتیجه هایشان وابسته است.
سیف الدوله شگفت زده پرسید: آیا تو این زبان را می دانی؟ فارابی گفت: آری، من هفتاد زبان می دانم.
آنگاه فارابی با دانشوران حاضر در مجلس به سخن گفتن پرداخت و در همه ی شاخه های معرفت، او از دیگران بهتر و سخنش برتر بود و سخنان آنان فروتر، تا جملگی فرو ماندند و اجازه خواستند تا تقریرهایش را بنویسند. سیف الدوله آنها را از این کار منصرف گردانید و خود با فارابی خلوت گزید و بدو گفت:
- آیا چیزی می خوری؟
- نه.
- آیا چیزی می نوشی؟
- نه.
- می خواهی که چیزی بشنوی؟
- آری.
سپس سیف الدوله به احضار خنیاگران دستور داد. تمام کسانی که در این هنر ماهر بودند، با انواع سازمان های موسیقیایی خود حضور یافتند. هیچ کدام از آنان چیزی ننواخت، مگر اینکه فارابی از او عیبی بگرفت و بدو گفت: تو این خطا را مرتکب شدی. سیف الدوله گفت: مگر از این هنر هم چیزی می دانی؟ فارابی گفت: آری، می دانم. و او آن گاه از لای کمربند خود کیسه ای بیرون آورد و آن را بگشود و از میان آن چوب هایی درآورد و آنها را بر هم سوار کرد و بنواخت. حاضران در مجلس همه به خنده درآمدند. ابونصر آن را از هم بازگشود و سپس به گونه ای دیگر قطعه ها را با هم ترکیب کرد و بنواخت، پس همه ی حاضران به گریه افتادند. سپس فارابی، بار دیگر آن را از هم باز کرد و پس از پیاده کردنش به گونه ای دیگر ترکیبش کرد و نوایی دیگر بنواخت که در این بار همه ی مجلسیان را خواب درربود. آنگاه فارابی آنان را همچنان خفته رها کرد و از مجلس بیرون آمد. می گویند: سازی که قانون نامیده می شود از ساخته های فارابی می باشد».(8)
***
از تمام این داستان آنچه در خور توجّه است این است که فارابی در دانایی به موسیقی آوازه ای بسیار در زمان زندگی خود در افکنده بوده است و در همه جا پیچده که او، تأثیرگذاری هوا را در نواهای تارها آشکار ساخته است و سازی طرب انگیز ساخته بوده که به قانون می مانسته است؛ امّا زبان هایی که او می دانسته است، از ترکی، فارسی و عربی در نمی گذرند، و البتّه، احتمال می رود که به زبان کُردی هم سخن می گفته و شاید زبان مخصوصی که سیف الدوله با غلامان ویژه اش با هم بدان سخن می گفته اند و فارابی نیز به همان زبان با او تکلّم کرده است، همین زبان کُردی بوده باشد. او همچنین تا حدودی با زبان های سریانی و یونانی آشنایی داشته است.
امّا در رابطه با سیف الدوله ی حمدانی (303-356ق / 915-965م) می دانیم که او علی بن عبدالله بن حمدان بوده که در دیاربکر در شهر میّافارقین تولّد یافته و در شهر حلب در گذشته است و او بزرگترین شاهان حمدانی سوریه بوده است. او شهر حلب را از تصرّف اخشیدیان مصر بیرون آورده و آنجا را پایخت حکومت کرد و تسلط خود را بر شمال سوریه در (333ق / 945م) گسترش داد و در (342ق/953م) بر امپراتور روم، فوگاس در نزدیکی مَرْعَش، شکوهمندانه، پیروز شد. او بر اثر بیماری فلج ناشی از سل درگذشت و پسرش سعدالدوله جانشینش شد. آنچه در زندگانی این شخصیت مهم است، فرهنگ دوستی اوست که موجب شکوفایی علم و ادب در روزگار وی گردید و سبب جذب بزرگ فرهیختگانی، همچون: متنّبی و ابوفراس حمدانی و ابونصر فارابی فیلسوف به دربارش گردید و عشق او به هنر موسیقی نیز سبب گردید که ابوالفرج اصفهانی کتاب گران ارج خود، الأغانی/ آوازها را بدو تقدیم کند. دور نمی نماید که فارابی نیز کتاب الموسیقی الکبیر خود را در همین دوره و به سبب علاقه ی سیف الدوله به موسیقی تألیف کرده باشد و به هر حال، چنین به نظر می رسد که سیف الدوله از شخصیّت فارابی بسیار خوشش آمده و در گرامی داشت او خیلی می کوشیده است.
بونصر فارابی: «زاهدترین مردم در روزگار خود بود. او به دنیا دلبستگی نداشت، نه به امر کسب و کار اهمیّت می داد و نه به مسکن». امیر، روزانه، چهار درهم(9) برای او مقرّری برقرار کرده بود که با همان مقرّری زندگانی صوفیانه ای را سپری می کرد و آن طور که می گویند: در سال های پایانی عمرش به شکل صوفیان جامه می پوشید. او در حقیقت: «با خود پیوسته خلوت می کرد و به نشست و برخاست با مردم نمی پرداخت»؛ بلکه بیشتر وقتها: «در کنار جویباران و یا در دامن کوهساران و در باغ ها و بوستان ها زندگی می گذرانید و در همانجاها به مطالعه و پژوهش و نگارش کتاب های خود می پرداخت»، و آنان که مشتاق دیدارش بودند، در همانجاها به حضورش می شتافتند و از محضرش کسب دانش می کردند.
فارابی به طبیعت عشق می ورزید و از این رو گفته اند که افزون بر سیر در آفاق طبیعت، به باغبانی نیز می پرداخته و از درآمد آن در نهایت قناعت و بزرگ منشی زندگی می کرده است. نیز گفته اند که چون در اقتصاد به اصل صرفه جویی معتقد بوده است، شب ها برای مطالعه از چراغ پاسبانان و داروغگان استفاده می کرده. آری، فارابی همان طور که گفته اند: «در دولت عقل، همچون شاهان می زیست و در زندگی اقتصادی، همچون بینوایان».
فارابی اگر چه تنهامانی و خلوت گزینی را دوست می داشت و با مردم معاشرت نمی کرد، امّا از دوستی و معاشرت با فرهیختگان لذّت می برد و چنان که گفته اند در دربار سیف الدوله هم با متنّبی دوستی داشت. او از غذاها آبگوشت دلِ برّه را بر هر غذای دیگری و از نوشیدنی ها ریحانی را بر هر نوشیدنی دیگری ترجیح می داد.
***
فارابی در سال 339ق / 950م درگذشت. درباره ی چگونگی درگذشتش دو گزارش موجود است؛ بنا به یکی از آنها فارابی همراه جماعتی از همدمان و یاران خویش از شام به سوی عَسقَلان مسافرت می کردند که ناگهان در اثنای راه به گروهی از اوباش و دزدان و حرامیان برخوردند. بونصر بدیشان گفت: «آنچه از مال دنیا با ماست، همه را به شما می دهیم، ما را رها کنید تا راه خویش در پیش گیریم و برویم. دزدان نپذیرفتند و سرانجام کار از مثال و جدال به پیکار و قتال کشید و در نتیجه ی درگیری بونصر فارابی و همه ی یارانش کشته شدند.(10) بنا به قول دیگر که درست ترین گفته ها نیز می باشد، فارابی به مصر سفر کرده بود، در هنگام برگشت به همراه امیر حلب، سیف الدوله به دمشق درآمدند و فارابی در آنجا درگذشت و سیف الدوله در حالی که جامه ی صوفیان بر تن داشت با پانزده تن از خاصّگان خود بر او نماز گزاردند و سپس به فرمان وی او را در پشت شهر دمشق در بیرون دروازه ی کوچک، یعنی در همان جایی که امروزه صالحیه نامیده می شود، به خاک سپردند.

پی نوشت ها :

1. ج3/ صفحات 841-842.
2. تاریخ الاسلام السیاسی و الثقافی و الاجتماعی، حسن ابراهیم حسن، ج3/ص64.
3. «حیلان» در منابع به صورت های مختلفی، همچون: خیلان (ابن خلّکان، وفیات الاعیان)، ‌جمیلان (یاقوت، معجم الادباء) آمده است و به نظر می رسد که صحیح همان حیلان است. یوحنّا فرزند حیلان در روزگار مقتدر عبّاسی (حک: 295-320ق/ 908-932م) درگذشته است. (ر.ک: التنبیه و الاشراف، معسودی، ص 122؛ تاریخ الحکماء، قفطی، ص 277).
4. ابن خلّکان، ج2/ص192.
5. ج3 /ص 999.
6. ص 537.
7. ابن خلکان، ج1/ صفحات 461-663.
8. ابن خلّکان، ج2/ ص192.
9. هر درهم: 4/226 گرم نقره ی مسکوک. نک: (جمشیدنژاد اوّل، غلامرضا، نظامهای اقتصادی صدر اسلام، تهران، انتشارات اساطیر، 1383ش).
10. کنزالحکمه، ج2/ص39.

منبع مقاله :
جمشید نژاد اوّل، غلامرضا؛ (1388)، آرمان شهر فارابی (مروری بر زندگی و آثار ابونصر محمد فارابی)، تهران: همشهری، چاپ دوم