دشمن، مغلوب ابتکارات

شهید مسعود منفرد نیاکی
یکی از افرادی که قبل از عملیات طریق القدس به شناسایی می رفت سرهنگ نیاکی فرمانده لشکر 92 رزمی اهواز بود. او به کمک افراد بومی به شناسائی منطقه رفته و نقاطی را برای رخنه به مواضع دشمن شناسائی کرد. یکی از آن نقاط منطقه ی رملی اطراف میشداغ بود. دشمن هرگز این تصور را که تانکهای ما از منطقه ی رملی عبور داده شده و آنها را دور بزند، نداشت.
سرهنگ نیاکی یک پیرمرد شصت ساله و دارای تجربیات فراوانی بود. و از توانائی بدنی خوبی برخوردار بود و توانست مدتهای مدیدی با جوانان بومی در آن مناطق گشت زده و شناسایی بکند. به قول معروف می دانست چه کار بکند. پس از کسب اطلاعات قابل قبول از منطقه، توانستیم یک گردان تانک را که فرمانده آن شهید صفوی (سرلشگر) بود از منطقه ی رملی عبور داده و با هدایت و نظارت سرهنگ نیاکی به پشت نیروهای دشمن بکشانیم و آنها را تار و مار کنیم. نیروهای گارد ریاست جمهوری عراق که خود را نیروهای قادسیه ی صدام می دانستند و صدام در آنجا برای خود حساب باز کرده بود، مغلوب و مقهور تفکر فردی چون شهید نیاکی شدند.
این پیروزی نقطه ی عطفی برای نیروهای اسلام گردید چرا که با فتح بستان جبهه ی میان و غرب دشمن جدا شد و فضا برای عملیات آتی مناسبتر گردید.
به نظر من باید بگویم که بخش عمده ی پیروزیهای این عملیات را مدیون ابتکارات شهید نیاکی بودیم.(1)

معیار اسلامی

شهید مهدی امینی
دست ها در اهتراز است و دسته ای شعار می دهند: « این سگ امریکایی (شاه) اعدام باید گردد.»
مهدی امینی متحیر می شود. اخم بر سیمایش سایه می افکند و طاقت نمی آورد. سکوت را می شکند «در مبارزه نباید اخلاق اسلامی را از یاد ببریم، شعارها و روش مبارزه ما باید مطابق با شیوه پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ائمه (علیهم السلام) باشد... نباید حرف ناسزا بر زبان آورد، انقلاب، را با شعارهایمان می شناسند، شعارهایتان را تصحیح کنید.»(2)

الحاق

شهید علی صیاد شیرازی
در محور نقده به اشنویه، ژاندارم ها می آمدند. وسط هایشان گیر کردند. ضد انقلاب جلویشان را گرفت. محور جلدیان به طرف اشنویه هم در سوفیان گیر کرد. با هلیکوپتر اوضاع را بررسی کردیم. در محور جلدیان، معاون لشکر ما، سرهنگ امیری، جلوی نیروهایش بود. داشت هدایت می کرد ولی گیر کرده بودند. ضد انقلاب تمرکز زیادی داشت.
دیدم الان است که عملیات متوقف شود. سریع با هلیکوپتر میان بارزانی ها نشستم. با برادر باکری و بارزانی ها صحبت کردم و گفتم:
«هیچ راهی ندارد. مگر اینکه یک قسمت از نیروهای بارزانی، با چند تا از بچه های سپاه، از بالای ارتفاعات غرب اشنویه، منطقه را دور بزنند و بروند به طرف محور جلدیان تا الحاق را یک جا انجام دهیم و آن محور باز شود. در آن صورت، جاده ی نقده هم سقوط خواهد کرد. اگر از دو محور وارد شویم، محور سوم سقوط می کند.»
بلافاصله عمل کردند. هماهنگی هم از آن طرف بود و الحاق شان انجام شد. در همان محور 9 شهید دادیم ولی توانستند الحاق را انجام دهند. در نتیجه، به لطف خدا اشنویه در مدت سه روز آزاد شد.
وضع امنیتی ارومیه خیلی خراب بود. از محدوده ی شهر که خارج می شدید، چه از منطقه ی دره بند، چه از منطقه ی دره ی قاسملو و چه از جاده ی مهاباد، همه جا بعد از فاصله کوتاهی، آخر حد تأمین ما بود. از آنجا به بعد، از شمال، جاده ی قوشچی شبها ناامن بود. از غرب، جاده ی سرو تا مرز ترکیه ناامن بود. اصلاً امنیتی نبود. بعضی وقتها صدای خمپاره ضد انقلاب به گوش می رسید. بعضی وقتها هم به داخل شهر خمپاره می انداختند. وضع نگران کننده بود. اغلب نیروهای نظامی را هم در مدخل دره ی شهدا (دره ی قاسلمو) مستقر کرده بودند. یک عده شان را هم چیده بودند توی جاده ی خوی و قوشچی. خیلی از نیروها هرز رفته بودند و وضعیت بدی بود.
شب که می خواستیم توی شهر رفت و آمد کنیم - بین سپاه و قرارگاه یا جاهای دیگر - واقعاً احساس می کردیم که کمین می خوریم. ببینید در این وضعیت خداوند چطور رزمندگان اسلام را یاری می کند.
باید از سه محور به طرف اشنویه حمله می کردیم. یک محور از طرف شمال و از طرف زیوه بود. رفتیم بازدید کردیم، منتها بازدید هلیکوپتری بود. در پادگان فرود آمدیم، هماهنگی انجام دادیم و سازمان رزم را مشخص کردیم.(3)

بهانه ی نیازمندی!

شهید سید محمد تقی حسینی طباطبایی
ساواک برای دستگیر کردن شهید حسینی دست به هر کاری می زد ولی موفق نمی شد و همیشه هوش و ذکاوت شهید و اطرافیانش جان او را حفظ می کرد. ساواک که دیگر از دست او به تنگ آمده بود، زنی را اجیر کرد تا به عنوان یک نیازمند به منزل شهید برود. و یک اسلحه کمری را در منزل ایشان بگذارد. شهید دوستانی را در میان دشمنان داشت که از آنها به عنوان امدادهای غیبی یاد می کرد. وقتی توسط این دوستان از موضوع باخبر شد با بنده مشورت کرد، عرض کردم بگذارید به عهده ی ما، آنگاه پسرانم را در اطراف منزل آقا مستقر کردم که مراقب افراد و رفت و آمدهای مشکوک باشند. مدتی بعد متوجه شدم آن زن با یکی از پسرانم مشغول صحبت است و به بهانه ی نیازمندی درخواست اجازه ورود به منزل آقا را دارد به او گفتم: «حاج آقا اجازه ی حضور نمی دهد خصوصاً به نیازمندانی که نیّت خیر ندارند کمک نمی کنند.»
لحظه ای بعد یکی از وابستگان ساواک سوار بر دوچرخه از راه رسید و از او حمایت کرد وگفت: «بگذارید بیچاره برود و از سید کمکی بگیرد.»
دیگر برایم یقین شده بود که این زن همان کسی است که قصد انداختن اسلحه به منزل آقا را دارد، لذا به هر نحو بود از داخل شدن آن زن که مأمور ساواک بود جلوگیری شد.(4)

اشرار را از مردم جدا کرد

شهید محمد جندقیان
در منطقه ی سیراب آباد توتان قرار شد قرارگاهی احداث شود تا شرّ ضد انقلاب از منطقه کنده شود. این افراد ضد انقلاب چاه ها را مسموم می کردند، راه را بر مردم می بستند، به زمین ها و نخل ها آسیب می رساندند و اقدامات جهاد را نابود می کردند. با شهید جندقیان و تعدادی از نیروهای بومی، محوری انتخاب شد. با کمک یکی از نیروهای بومی به طرف مقر ضد انقلاب حرکت کردیم. نزدیک منطقه ناگهان درگیری شروع شد. توانایی ما نسبت به ضد انقلاب بیشتر بود، منطقه پاکسازی شد و به روستا برگشتیم. تا آن زمان در منطقه هنوز نیروهای نظامی نیامده بود و ضد انقلاب از فرصت استفاده کرده و در روستاها ساکن شده بود. اشرار که موقعیت را خطرناک دیدند زن و بچه های روستایی را از کپر بیرون ریختند و قصد داشتند در پشت سر افراد بی دفاع سنگر بگیرند. درکپر اولی - شهید جندقیان بی مهابا رگباری به جانب کپر گرفت و فرد خاطی از کپر بیرون آمد. البته صدمه ای به کسی وارد نیامد. من دست اسرا را با طناب می بستم. که دیدم فردی اسلحه را روی سر شهید جندقیان گذاشته و او را وادار به تسلیم می کند. آهسته از اسرا جدا شدم و با قنداقه اسلحه روی دست او زدم و اسلحه از دست او افتاد.
محمد با چابکی اسلحه را برداشت و به طرف مرد، نشانه رفت، و بعد دستور داد که به داخل کپرها نارنجک بیاندازد.
ضد انقلاب باقیمانده در کپرها با این دستور ترسیدند و از کپرها بیرون آمدند و اسلحه ها را تسلیم کردند.
در آن روز 9 نفر اسیر شدند و 4 نفر مجروح و چند نفر هم به درک واصل شدند و به زن و بچه های روستایی آسیبی نرسید.
در نیکشهر درخانه ای روی تپه بلوار معلم زندگی می کردیم. یک شب اشرار بعد از قطع برق و تلفن خانه ی ما را محاصره کردند. من و محمد داخل خانه بودیم به وضوح آنها را از پنجره می دیدم. اما خداوند در کنار این شیر مرد به من قوت قلب می داد کنار پنجره راه می رفتم تا با ایجاد سایه ها اشرار را به اشتباه اندازم و شهید بتواند از نیروی کمکی یاری بخواهد. نیروها مطلع شدند. ولی چگونه می توانستند ما را نجات دهند؟ شهید قبل از آمدن نیروها، جلوی در ورودی منزل چادری آتش زد تا اشرار را گمراه کند و خود از در مخفی راهرو با اسلحه بیرون پرید و من هم به دنبال او رفتم. نیروها هم از طرف دیگر رسیدند. من متوجه نشدم که نیروهای خودی از آنجا آمدند. وقتی سؤال کردم، شهید گفت: «اینها در دل کوه و سنگ هم تونل می کنند. از کوه و کمر می آیند و دوباره به کوه بر می گردند.
به شهید جندقیان اطلاع داده بودند که افرادی می خواهند از مرز خارج شوند. شهید جندقیان به من گفت: «بیا بریم.»
گفتم: «کجا؟» گفت: «تو بیا کارت نباشد.» گفتم: «اسلحه لازم نیست.»
گفت: «نه! خدا با ماست.» در راه به من گفت که دو نفری می خواهند از مرز رد شوند، منتها رابط را نمی شناسند، نشانه ی آنها یک ماشین به رنگ سبز است که می آید و این دو نفر را سوار می کند. به محل قرار رسیدیم. در ماشین نشستیم و منتظر ماندیم. ناگهان دیدیم دو نفر سرشان را از پشت تل خاک بالا آوردند. آقای جندقیان با زبان محلی دست و پا شکسته گفت: «بپر بالا.» آنها سوار ماشین شدند محل را دور زدیم و آنها فکر کردند که همان ماشین مخصوص است. شهید از مسیر خاکی حرکت می کرد تا آن ها شک نکنند. در دست اندازها با سرعت می رفتیم، آنها هم کف ماشین خوابیده بودند خلاصه به پایگاه رسیدیم. آنها که فکر می کردند به لب مرز رسیده اند، خواستند پیاده شوند و در واقع با پای خودشان به زندان رفتند.(5)

پی نوشت :

1- رد پای پیر؛ ص 64.
2- بر ستیغ صبح؛ ص 41.
3- ناگفته های جنگ، صص 39- 38 و 19.
4- ترمه نور؛ ص 106.
5- ترمه نور؛ صص 83 و 81 و 79.

منبع مقاله :
(1388)، سیره شهدای دفاع مقدس؛ (18)، تهران: قدر ولایت، چاپ اول