نویسنده: استفان پانوسی




 

زندگي زردشت آميخته به افسانه است، در صورتيكه زندگي سقراط را ما كاملاً توسط كسنوفون و از راه محاوره هاي افلاطون كه در آنها سقراط تا اندازه اي به صورت آرماني و ايده آل ترسيم شده است مي شناسيم.
زردشت به مانند سقراط ازدواج كرده بود، هر دو هم به پيري رسيدند. زردشت، ‌از دودماني آزاده، ‌صاحب انديشه هاي بلند پايه اي بود، ‌و اما سقراط فرزند زايشيار ( قابله )، از ويژگي هاي طبقه ي نيمه متمول و فراخور استهزاء اندكي برخوردار بود. زردشت در آغاز امر تنها يك فيلسوف و كيش آموز (1) بود، ‌ولي بعدها يك ديپلمات خونسرد و حسابگر و شايد هم فتنه گر شد كه از پيروزي دشمنش واهمه اي نداشت. اما سقراط، كه پيشه اش پيكره تراشي بود، در جوار اين پيشه به فلسفه اشتغال مي ورزيد. سقراط از شجاعت شخصي نيز برخوردار بود ولي اين يك شجاعتي بود از آن يك شهروند آرام كه به مانند يك سرباز انجام وظيفه مي كرد. به جاي اينكه دشمنانش را تار و مار بكند، ‌سقراط در عوض به استقبال جام شوكران براحتي مي شتابد. او ترجيح مي دهد رنج بيدادگري را بردبار باشد تا اينكه خود به بيدادگري بپردازد.
زردشت از يك خويدادگي (2) تند خيمي برخوردار بود، ‌در صورتي كه سقراط مردي آرام بود، مردي با يك طبع شوخ و دوست داشتني، و اين تنها زين و سلاح او بود. سقراط بيشتر فيلسوف و كمتر كيش آور بود. اتهام مبتني بر اينكه سقراط خدايان جديدي را تبليغ مي كند، امري بر عليه وي در حكم يك فيلسوف بشمار رفت و پي آمد منطقي فلسفه اش چون خطري بر عليه معتقدات مردم به نظر رسيد.
براي زردشت، ‌از آنجا كه بيشتر كيش آور بود، ‌مفهوم فلسفه، ‌يعني آن خرد ورزاني (3) كه هر چند هم ژرف و منطقي باشد، ‌پيشبايسته (4) يا مقدمه اي مفروض و لازم و زيربنائي بود از براي دين نوينش. زردشت در آنسوي سرزمين كلده (5) به آموزش مي پردازد و سقراط در سرزمين يونان. زردشت، ‌آز آنجا كه پيشگو شناسي ستارگان (6) را رواج مي دهد و از نقطه نظر اينكه طبيعت را مي شناسد، ‌از روح جامعي برخوردار است. سقراط بيشتر يك جدلي است، از اين روي، روي آوردن به گردآوري معلومات از روي تجربه و آزمايش برايش به خودي خود مسلم نبود. زردشت كمابيش دويست سال پيش از سقراط مي زيسته است. احتمال مي رود كه زردشت استاد اين فيلسوف يوناني و استاد پيثاگوراس رياضي دان بوده باشد. سقراط تنها به همشهريانش آموزش مي داد. آموزش زردشت به نحوي از انحاء به آگاهي سقراط رسيده بود، چرا كه رفت و آمد ميان هندوستان و ايران و يونان در آن زمان بسيار رايج بود، ‌و آن هر آينه از دوره ي فينيقي ها كه به زمان فرمانروائي سليمان حكيم و حتي قبل از آن تا به هندوستان مرتباً رفت و آمد داشتند، ‌معمول شده بود.
جايز است بر آن باشيم كه آموزش بنيادين سقراط درباره ي روان شايد به ميانجي پيثاگوراس و يا ديگران از زردشت به عاريت گرفته شده است. از اين جمله است نيز اعتقاد بر وجود جدا گرفته ي (7) روان، ‌جدا از بدن، ‌يعني پيشباشي (8) يا وجود از پيشاپيش روان و در نتيجه ناميرائي آن و ميعاد و برگشتش پس از مرگ بدن به سوي آسمان. اينكه زندگي تنها يك پيوند موقتي است ميان بدن و روان و اينكه بدن تنها يك زندان براي روان است، ‌آشكارا امريست از ثنويت. تنها عامل وحدت گرائي در آن عبارت است از اينكه روان براي سقراط يك تكواد (9) است كه در محاوره ي فدون يك وحدت انحلال ناپذير بشمار مي رود. به هر حال زندگاني فرد، هم براي زردشت و هم براي سقراط، ‌در ميان پيشباني رون و جاويداني آن به دنبال مرگ بدن به مانند يك مكث و يا به مانند يك خواب بد به ميان مي آيد. درگذر از بدن، روان اندك زماني به جهان زيراني ( تحتاني ) كشانده مي شود، ‌يعني درخشش روان به زماني كوتاه و گذرا به تاريكي مي پيوندد. ياد گرفتن به معني به يادآوردن است. همه ي اين نكات هر آينه زردشتي است. تمام اين چشم انداز بر ذات انسان ـ كه مبتني است بر پيشباشي روان به اعتباري عام و كمالي نسبي و كه مبتني است بر اتحاد روان با بدني از زمين و متمايل به پستي و كه سرانجام مبتني است بر آرزو و تكاپوي روان در راه رهائي از بدن و برگشت روان برخوردار از روشنائي به هنگام مرگ به نزد خداوند ـ در نزد زردشت نيز دقيقاً يافت مي شود؛ منتهي در متافيزيكش نسبت به عالم به اندازه هاي غولناك در مي آيد.
انسان متوجه مي شود كه زردشت و به پيروي از او سقراط انسان را چون يك كهجهان (10) ( عالم صغير )، ‌چون يك تصوير مينياتوري از جهان مي پندارند. از اين روي است كه رو در رو گذاري زير درخور توجه است: براي زردشت، در آغاز امر چيزي نبود جز آغازه اي بناني (11) ( اصلي اصيل، مبدأ و سرآغازي اساسي و بنيادين ) آنگاه پس از آن آفرينش به پيدايش آمد؛ آفرينشي كه از بنابن سرشار شد يعني از همان اصل اصيل صادر گشت. آفرينش عبارت است از يك نوع با هم بود و با هم ستيز روح با ماده؛ بنابن روشنائي با بنابن تاريكي. آن روشنائي اي كه به تاريكي در آمده بود در تكاپوي مجدد است كه به بنافروغ (12)، ‌به فروغ سرآغازين، برگردد. خود اهريمن چون دشمن روح فروغبار به پايان دادرسي فراگير جهان نابود مي شود و بنابن برخوردار از روشنائي به سوي بنا فروغ خود بر مي گردد.
گمان من بر اين است كه براي زردشت، روانشناسي اساس نظريه و ديدمان وي نسبت به تكوين عالم بوده است. چنين به نظر مي آيد كه « من » تا به « وحدت وجود » گسترا گشته است. زردشت يك متفكر فيلسوف مآب بوده است، ‌بيشتر از سقراط. اين در افلاطون است كه تفكر نهفته در سقراط بروز كرده و آشكار مي شود. زردشت يك عالم به متافيزيك است ولي سقراط يك عالم به اخلاق است. زردشت منطقي وار به استنباط اخلاقش از متافيزيك بر مبناي تفكر مي پردازد و سقراط خيلي بندرت گام از چارچوب عقل عملي فراخور نيازهاي خانه داري (13) فراتر نمي نهد. سقراط با نظريه هاي خرد ورزانه ( تفكر آميز ) دمساز و چندان سازگار نيست؛ او براي اين كار بسيار درگير وسوسه است. اما اينكه سقراط فلسفه ي مربوط به تكوين عالم و نظريه ي مربوط به خداوند زردشت را منكر بوده است، امريست كه نمي شود به زبان آورد بلكه امريست نادرست. سقراط نسبت به واپسين سؤالات مربوط به خداوند و مربوط به جهان ، ناپايدار و مردد بود و اين سبب و علت شد كه چرا سقراط با معتقدات جاري مردم نبريد بل هميشه و هنوز هم مراسم قرباني را به جاي مي آورد و هم به زيارت عبادتگاه مي شتافت.
كمبود برخورداري از شجاعت خردورزانه و از تصميم قاطع سبب شد كه سقراط از چنين رفتاري برخوردار باشد و با معتقدات مردم دمساز بماند. سقراط، در حكم يك انسان آرام، ‌بيزار از اين بود كه با دين رايج در ملت يكراست قطع رابطه كند؛ او از برخورد آشكار با مردم دريغ مي ورزيد. او آرزو داشت كه مردم او را ناآزرده به حال خود بگذارند. ولي او بدجوري حساب كرده بود. خوش باوري اش، كه به هر حال نقطه ضعفي در خلق و خوي او بود، برايش چون آب زيركاه از سوي آناني بشمار رفت كه در زمان او با وسوسه ي تقدس مآبي به زدودن پشت پرده ها پرداخته بودند و از اين روي سقراط را بسيار خطرناك تلقي كردند. سقراط متوجه اين امر در اوان سالخوردگي شد؛ از اين روي بود كه او چنان راحت فشرده ي شوكران را بالا كشيد. مثل اين مي ماند كه گويا او به خود گفته بود: اين حق تست، تو به هنگام خود روش و سبك خود را تغيير ندادي؛ تو از آن بيم داشتي كه چون يك چكش با عزمي راسخ باشي؛ اينك فراخور تست كه سندان باشي.
زردشت نيز مورد تعقيب بود. او به زنجير بسته و به مرگ تهديد شد. ولي از آنجا كه مي بايست رسالتش ادامه داشته باشد و از آنجا كه وجود او براي اين منظور لازم بود، مي بايست هر طوري هم كه شده تا انجام رسالتش در قيد حيات بماند. راه ديگري وجود نداشت غير از راه مرگ كه راه دشمن بود كه در اين صورت سهم خوب او را به نابودي مي كشاند. اينكه زردشت خود را به كشتن نداد، كاملاً محق بود. انسان نبايد پيروزي را از آن دغلبازان بكند.
زردشت يك شخصيت كامل و انسان بزرگي بود. سقراط نيز شخصيتي بوده است، ولي يك انسان خوب. زردشت در سرشاري از نيرو كمبود نيرو داشت و سقراط در گونه اي از كمبود نيرو، كمبود نيرو داشت. زردشت خود را براي مدت كوتاهي با رسالت يزداني اش يكي كرد، اما سقراط به پيروي از غريزه ي يزداني اش، به پيروي از ديمونيون (14) خود، به خويشتن داري پرداخت.
سرانجام لازم است به اين نكته نيز اشاره شود كه زردشت فروهر (15) هارا، ‌يعني نخستين بازتاب موجودات در پرتو انديشه ي پروردگار را، من جمله نگهبانان روان مي نامد.
آنچه سقراط ديمونيون خود مي نامد چندي پيش از او آن را زردشت فروهر ناميده بود. فروهر مثال (16) ذات موجودي به معناي افلاطوني است، يعني سرديسه (17) است، يعني مفهوم مقوله ي قادر به آفرينش است كه متمايل به فرد فرد شدن در يكايك مخلوقات است.
اگر سقراط تابع ديمونيون خود است، دلالت بر اين مي كند كه او تابع مثال روان فردي خويش است، تابع آرماني كه در حساس ترين لحظات زندگاني اش به فرا رويش قرار داشت. آنگاه فروهر سقراط در گذر از هستي موقتي وي باصطلاح از درخشش بيشتري براي اندك زماني برخوردار بود. تنها از اين ديد است كه مي توان پرتوي روشنگر بر تاريخ تا كنون چيستان آميز ( معمائي ) ديمونيون سقراط افكند و آنرا درك كرد. اينجاست كه مي توان بازشناخت، چگونه آموزه ي مربوط به ديمونيون از ديرباز هسته ي آن آموزه اي شد كه آموزه ي مثل افلاطوني از يك سوي و آموزه ي مفاهيم مقولات ارسطو از آنسوي ديگر نام گرفته است. اينجاست نقطه ي برخاستگاه سرتاپاي مكتب سقراطي. سقراط، كه نسبت به خردورزاني فلسفي طبيعت گرايش چندان دمساز نبود، ‌تنها براي اندك زماني مانع فروهر روانش شد، چرا كه افلاطون، فراگيرتر از سقراط، در مصر آموخته بود با ديدي ژرف تر با خردورزاني و تفكر شرقي درگير شود. افلاطون مفهوم مثال را فراگيرتر كرده و آن را بر تمام طبيعت اطلاق داد؛ بر همه چيز. هر آينه او با اين كار چيز تازه اي را انجام نداد كه آنرا قبلاً زردشت قبل از سقراط در كوچكترين جزئيات انجام نداده باشد.
زردشت، آنچنانكه در زند اوستا گزارش مي شود، به نيايش روان خود هم مي پردازد، به عبارت ديگر او نگاه خود را با راز و نياز به سوي آرماني كه قبلاً خداوند برايش نشاني گذاشته بود بر مي افرازد، به سوي آرمن فرديت خود، تا بدان نيروئي دست يابد كه در نبرد زندگاني لازم است. بنابراين زردشت نيز در حساس ترين لحظات تابع ديمونيون خود بوده است.
علاوه بر اين زردشت آگاه بر اين بود كه هر مخلوقي، چه ستاره باشد چه انسان، حيوان و يا درخت، از فروهري ويژه ي خود برخوردار است؛ يعني از سرديسه اي خاص خود، از خواست يزداني اش، يعني از آن آرمان فراگيري كه به خودي خود محقق مي شود.
در اخلاق نيز زردشت ژرف تر و رادتر از سقراط بود. درست است كه عامل نظري مبتني بر شناخت و شناس نيكي در نزد هر دو نقش مهمي را بازي مي كند ولي زردشت اولاً ژرف تر به استدلال اين امر از راه هماهنگي آن با آموزش وي مربوط به خداوند در حكم بنا فروغ و مربوط به جهان در حكم ميدان نبرد طاقت فرسائي مي پردازد كه در گذر از شب تيره به فروغ بامدادي مي پيوندد، و ثانياً مفهوم دريافت ذهني و نظري در نزد زردشت منحصر به شناخت با مفاهيم نيست، آنچنانكه اين امر در نزد سقراط است، بلكه ستيزه ايست با تمام قدرت نهفته در روح در راه روشن كردن و روشن امور؛ ‌ستيزه اي كه از ياري مراسم مذهبي مربوطه برخوردار است. همچنين نيز مفهوم فضيلت براي زردشت چنان خوداني (18)، نزديك است بگويم چنان خود خواهانه، نيست آنچنانكه به نزد سقراط هست، سقراطي كه تنها خواهان آنست كه فرد را به شاهكاري هنري مآب اخلاقي مبدل سازد. زردشت برعكس خواهان آنست كه انسان نه تنها خود را به ژرفاي روشنائي برساند، بلكه انسان هاي ديگر را نيز، حتي هم حيوانات را، رستني ها را و سرتاپاي سرشت پيراموني را. علاوه بر آن، شناخت و شناس علمي براي زردشت پاره و بهره ايست از اين فرگشت (19) در راه رسيدن به ژرفاي فروغ. در اينجا زردشت بمراتب بالاتر از سقراط قرار دارد: سقراط نمي تواند به پاي زردشت برسد. ستايش بي مورد نسبت به سقراط يك امر روزپسند (20) شده است؛ امري كه از سوي آن كساني آغاز گرديد كه مي خواستند از اين راه منزلت مسيح را پائين آورند كه هنوز زردشت را نمي شناختند.
سقراط در تمام نكات مهم فلسفي يك انسان ناشي در فرا روي زردشت است. هر آينه هر امري كه به نزد سقراط نيكوست، او آن را به نحوي از انحاء يا يكراست و يا به ميانجي از زردشت به عاريت گرفته است؛ از زردشتي كه آن امر را خيلي زودتر و بهتر از سقراط شناسائي كرده بود. من شمشير جهاد انگيز زردشت را برتر مي دانم: برتر از مهيمز كنايه آميز سقراط. من اخلاق سختگيرانه ي زردشت را در زندگي و در آموزش برتر مي دانم، ‌برتر از اخلاق سقراطي كه در حساس ترين نكات سرشار از ترديد است. در حكم يك يوناني و يك هنرمند، سقراط بيهوده كوشا بود كه تن و روان را به همترازي و تعادل درآورد، او فراموش مي كرد كه اگر تن به همان اندازه از اعتبار برخوردار گردد كه فراخور روان است، دربردارنده ي آن آفتاب آتشباري خواهد شد كه اخلاق ما را در هر آن به ويراني تهديد مي كند. روح بايد حاكم باشد و تن بايد كلاً خدمتگزار؛ تنها بدينسان است كه مي توان تن را تندرست و پاكيزه گهر نگهداشت و آن را تا به ژرفاي فروغ رساند. اما قبل از هر چيز بايد كه تن، يعني آن آماده و آن اصل تيره و تار، به تسخير و به زير درآيد؛ خوب به پائين فرود آيد، به زير تربيت سخت روح و روان. زردشت تارك دنيا نبود، با اين حال او به دريافت و فهم درست ترين امور دست يافت. اخلاق مسيحيت به هر حال نزديك تر است به زردشت تا اخلاق يوناني و اخلاق سقراطي. اخلاق زردشتي تا به جاودان پابرجا و استوار خواهد ماند؛ دست كم در حكم هدفي ماندگار خواهد ماند، جاويد و ماندگار تا آنگاه كه انسان موجود باشد. آرمان اخلاقي يوناني كمي بعد از سقراط و به همراه اين آرمان فرهنگ و هنر يوناني نيز به نيستي پيوست. آرمان اخلاقي زردشت، برعكس، كه در مهمترين عواملش با آرمان اخلاقي هندي و آرمان اخلاقي مسيحي يكي است، پيروزي را به دست خواهد داشت، پيروزي بر آرمان زيبازده ي يوناني.
انسان، انسان است و هنر، هنر است. آرمان يوناني براي هنر خوب است و آنهم مشروط بر اينكه در چارچوب هنر بماند. اما انسان كالاي هنري نيست. همترازي و تعادل تن و روان در انسان و همي بيش نيست يا شايد تنها لختي خوش و زودگذر است ولي به هر حال نمي تواند يك اصل اخلاقي بنيادين باشد. تنها پيش از اينكه آتش گناه تا به آخر بسوزد و پس از اينكه گناه شعله اش را از دست داد؛ انسان مي تواند در خواب تعادل بسر برد و خواب شناخت و شناس فضيلت را ببيند و منجر به فضيلتمندي گردد. اما حقيقت امر در اين است كه در بزنگاه زندگاني جايگزين باشد، در اندرون زندگي واقعي، زندگي پرآب و تاب، زندگاني پرجوش و خروش. زندگاني، بدون سروري كردن بر اراده و بدون رام كردن بدن و بدون فرماندهي جزمي روح (21) ميسر نيست. اين را زردشت مي دانست ولي سقراط آن را ناديده گرفت؛ و اين عمده ترين فرق ميان هر دو است.

پي نوشت ها :

1. Religionslehrer.
2. Charakter..
3. Spekulation.
4. Voraussetzung.
5. Chaldaa.
6. Astronomie.
7. Aparte.
8. Praexistenz.
9. Monade.
10. Mikrokosmos.
11. Urgrund.
مفهوم «اورگروند» كه از پيشوند «اور» و اسم «گروند» تركيب يافته است، به معني اصل اصيل، بن بنين، ‌مبدأ نخستين و بنيادين، ‌اصل بناني ( از «بن» + پسوند «اني» بر الگوي «پاي» و «اني» = پاياني، «پيش» + «اني» = پيشاني)، بنابن (بر الگوي «بنا» + «گوش» = بناگوش)، مبدأ المبادي‌، پيشابن (بر الگوي «پيشادست») و الخ. پيشوند «اور» آلماني را ما مي توانيم به واژه هاي زير برگردانيم: بن، پيش، سر، ‌كه در تركيب با ميانوند (واسطه) الف به صورت بنا (به مانند بناگوش)، ‌پيشا (به مانند پيشادست) و سرا (به مانند سراپرده) در مي آيند.
12. Urlicht.
13. Hausverstand.
14. Daimonion.
15. feruer.
16. Idee.
17. Prototyp.
« پروتوتيپ » تركيبي است از پيشوند پروتو، ‌به معني نخست، پيش، ‌سر، سرآغازين، ‌+ « تيپ » به معني نمونه و شكل وديسه. پروتوتيپ رويهم رفته به معني سرمشق، ‌سرنمونه و سرديسه است.
18. Subjektiv.
« سوبيكتيو » مربوط مي شود به امري كه اصالت و منشأ آن در فرد و درخود خويشتن بدون توجه به موضوع عيني و خارجي است و تا حدودي با مفهوم « من درآوري » برابر است. ما آن را در اينجا با واژه ي تركيبي « خوداني » ( از « خود » + پسوند « اني »، ‌بر الگوي « شاهاني » ترجمه كرديم.
19. Process.
20. Mode.
21. kategorisches Geistesimperativ.

منبع مقاله :
پانوسی، استفان؛ (1381)، تأثیر فرهنگ و جهان بینی ایرانی بر افلاطون، تهران: مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، چاپ دوم