نويسنده: بهجت واحدي *
سميه قاسمي نيري **



 

طرح مسئله

فارابي و ملاصدرا دو حکيم الهي مسلمانند که اخلاق را يکي از دو رکني دانسته اند انسانيت انسان بر آن استوار است. هر دو، نظريه ي اخلاقي خود را بر پايه ي تعاليم خاتم الانبياء (صلي الله عليه و آله و سلم)، آنکه خداوند درباره ي او فرموده است: « وَ اِنَّکَ لَعَلي خُلُق عظيم» (قلم/ 4) و ائمه معصومين (عليهم السلام) بنا نهاده اند. فارابي بخاطر توجه ويژه يي که به علم اخلاق و سياست داشت، در اين زمينه رسائل متعددي از خود بجاي گذاشت و علاوه بر آن او در کتابهاي الجمع بين الرأيي الحکيمين، الحروف، الالفاظ مستعمله في المنطق و احصاء العلوم نيز به بسياري از مسائل سياست و اخلاق اشاره کرده است. ملاصدرا نظريه اخلاقي خود را در پاره يي از کتابهاي خويش در ضمن مباحث ديگر بيان مي کند. حال اين پرسش مطرح مي شود که بهره مندي ملاصدرا از آراء فارابي در زمينه ي علم اخلاق، تا چه اندازه بوده است؟ از آنجا که هر علمي مبادي و مقاصدي دارد، بيان اين دو بزرگوار درباره ي مبادي و مقاصد اين علم چه تفاوتي دارند؟ برتري نظريه ملاصدرا نسبت به نظريه فارابي از چه لحاظ است؟ نوشتار حاضر بمنظور پاسخ و تبيين پرسشهاي مذکور، در آغاز به نظريه فارابي، از حيث معلم و مؤسس بودن او مي پردازد و سپس به ‌آراء خاص و متعالي ملاصدرا اشاره مي کند و از آراء مشترک بدليل کثرتشان صرفنظر مي نمايد.

مبادي

هر نظريه اخلاقي بر سه پايه هستي شناسي، انسان شناسي (معرفت نفس) و معرفت شناسي استوار است. از اينرو اشاره به ديدگاه اين دو فيلسوف لازم بنظر مي رسد. شايان ذکر است که در هيچيک از سه ساحت مذکور، اين دو حکيم الهي اختلاف بنيادي ندارند. با اين تفاوت که ديدگاه ملاصدرا در هر سه ساحت، هم از لاظ کمي گسترده تر و هم از لحاظ کيفي برتر است. هر دو حکيم، قائل به مبدأ و معادند و معتقدند خداوند موجودات را بترتيب و نظام احسن آفريده است و عنايت او ايجاب مي کند که همواره به موجدات فيض بخشد. فيض او اول به مفارقات عقليه افاضه مي گردد و بواسطه آنها ساير موجودات برخوردار مي شوند.

الف) هستي شناسي

مطابق نظر فارابي موجودات دو قسمند، يکي ممکن الوجود که وجود ذاتاً برايش ضروري نيست و متکي به علت خارج از خود است و ديگري واجب الوجود که بالذات موجود بوده و عدم برايش محال است و واحد و بسيط، به وحدتي غير از وحدت هر يک از موجودات ممکنه است. وحدت واجب الوجود به پنج معناست: يگانگي و نفي شريک از او، يکتايي و بساطت، عدم ترکيب، نفي هر گونه تقسيم پذيري در ذات و نفي حيثيات متعدد از او. (1)
او حکيم مطلق، عالم بالذات، قادر کامل، حيّ جاودان، اول و آخر، منبع و مرجع، فاعل غايت هر چيزي است، پس حقيقت وجود (هستي)، حق سبحانه است که وجوب ذاتي از آن اوست و منزه از ماهيت مي باشد. اما ممکنات ماهيت دارند و وجوبشان بالغير است و از اينرو وجود تمام آنها، از صادر اول تا هيولاي اولي، به فيض الهي است. فارابي در نظريه ي فيض گرچه از مکتب نوافلاطونيان متأثر شده ولي آن را بتفصيل بيان نموده و مستدل کرده است. او در چندين اثر خود علم و فيض الهي را سبب ايجاد و فعل او، و صدور کثرات را مستند به آن مي کند. وي با بهره گيري از حديث قدسي « کنت کنزا مخفيا و أردت ان اعرف فخلقت الخلق لکي اعرف» (2) مي گويد: پروردگار ذات خود را تعقل کرده و عالِم به ذاتش است و از تعقل ذاتش عالَم از او صادر شده است. علم او باعث وجود عالَم است. او مبدأ خير در وجود مي باشد. بنابرين همه ي موجودات وجودشان بجهت فيض اوست. او در فيض وجود به غير، محتاج هيچ چيزي خارج از ذات خود نيست. وجود وي براي خود اوست و خلق جهان و موجودات ديگر از لواحق وجود او هستند و خالقيتش عين ذات اوست. (3)
عوالم ممکنات در قوس نزول بترتيب عبارتند از: روحاني (عقول)، سماوي و طبيعي.

عالم عقول

عقول، جواهر غير جسمانيند که نقايص وجودي صورت و ماده را ندارند. هر يک از عقول پيوسته واجب الوجود و موجودات مادون او را تعقل مي کنند. از تعقل باريتعالي نفسهاي ناطقه فلکي پديد مي آيند و بواسطه تعقل ماسوا اجسام فلکي بوجود مي آيند. آخرين حلقه از عالم عقول، عقل فعال است که به وساطت افلاک، سبب وجود ارکان اربعه مي شود، همچنين سبب وجود نفوس ارضيه مي باشد و معطي صور کماليه براي انسان است. ذات عقل فعال يکي است ولي از لجاظ رتبه حائز نفوس همه انسانهايي است که از ماده رهيده و به سعادت نهايي خود نايل شده اند و از اين لحاظ مي توان آن را «روح الامين» يا «روح القدس» ناميد. بنابرين عقل فعال، هم مبدأ فاعلي انسان و هم مبدأ غايي او (اعطاء کننده آنچه انسان براي رسيدن به کمالش نياز دارد) است و هم اينکه همان کمالي است که انسان تلاش دارد خود را به او نزديک کرده و شبيه آن شود. (4)

عالم سماوي

گوهر هر يک از اجرام سماوي مرکب از دو امر است؛ يکي جرم و موضوع آن و ديگري نفس آن. نفوس آسماني از افاضه عقل بوجود آمده اند. اين نفوس، اشرف و اکمل از نفوس انواع حيوان و نباتند و همواره بالفعلند. نفوس آسماني مانند عقول مجرده، مجرد از ماده و صورت هستند، ولي مانند صورتها، واقع در موضوعند. موضوع اين نفوس ماده نيست که بتواند صورتهاي مختلف را بگيرد، بلکه هر يک از نفوس موضوع مخصوصي دارند که نمي تواند موضوع براي ديگري باشد و از اين نظر با صورت اجسام ارضي متفاوت باشند. اجسام سماوي نفس حسّاسه و متخيله ندارند، بلکه هر چه هست نفس متعقّله است. هر يک از آنها خدا، ذات خود و ذاتي که جوهريت آنها را اعطاء کرده، تعقل مي کند و از همين طريه جمال، بهاء و غبطه برايش حاصل مي گردد. نفوس اين اجسام تا حدودي متجاس با نفس ناطقه انسانيند ولي آنها هم موجودات در موضوعند و هم به آلات و ابزار نياز دارند. افلاک حرکت مستدير و دائمي و عارضي دارند و محرک آنها طلب کمال است؛ کمالي که هنوز به آن دست نيافته اند. اجرام سماوي نه مانع عقل فعال و نه ياريگر او در انجام وظيفه اش مي باشند، بلکه اينان بر معيشت،‌ خلق و خوي، نحوه ي کشت و زرع مردم و نيز بر وضعيت جوي و اختلاف در گياهان و حيوانات تأثير مي گذارند، ولي تأثيرشان صرفاً در حد تأمين بقاي طبيعي موجودات زميني است و نه بيشتر. (5)

عالم طبيعت

اجسام طبيعي عبارتند از: جسم انساني، حيواني، نباتي، معدني، عناصر (ارکان) اربعه. جوهر همه اجسام طبيعي بالقوه اعطاء شده است و از اينرو همه آنها براي فعليت يافتن حرکتي استکمالي دارند که اين امر بمدد عقل فعال و اجرام سماوي انجام مي گيرد. بنابرين همه اجسام طبيعي مرکب از هيولي و صورت مي باشند. قوام ماده به صورت است و ماده حامل آن است. عالم طبيعت مملو از اضداد وجودي و کون و فساد است. همه موجوات واقع در جهان طبيعت در هيولاي اولي مشترکند. عناصر چهارگانه، ماده ي ثاني براي قبول و پذيرش صور گوناگونند. هر ماده يي، ابتدا به صورتي در مي آيد، بعد از فعليت يافتن متلاشي شده و از بين مي رود و به ضد خود تبديل مي شود. اين جريان ضامن بقاي اشياء طبيعي است. (6)

ب) انسان شناسي (نفس شناسي)

تعريف و ماهيت نفس

نفس کمال اول جسم آلي ذي حياتِ بالقوه است. نفس، کمال اول ( صورت جسم زنده و مبدأ افعال حياتي ) براي اجسام طبيعي است که کمالات دوم آنها بياري آلات و افعال حياتي بدن ( مانند آلت تغذي، نمو و غيره) انجام مي گيرد. (7)

انواع نفس و قواي آن

افعال حياتي سه قسمند: نمو، احساس و نطق (عقل). به احساس و نطق، نزوع (اشتياق) پيوسته مي گردد. بنابرين نفوس يا نباتي يا حيواني يا ناطقه اند. هر يک از نفوس قواي خاص خودشان را دارند. قواي غاذيه، منميه و مولده اختصاص به نفس نباتي دارند. دو قوه ي مدرکه و محرکه که مبدأ حس و حرکت اراديند، متعلق به نفس حيوانيند. قوه ي مدرکه، شامل قواي ظاهري و باطني است. قواي ظاهري توسط آلات حسي (سامعه، باصره شامه، ذائقه و لامسه) محسوسات را در مي يابند و امور لذت آور و رنج آور را ادراک مي کنند. قواي باطني نيز پنج قسمند؛ مصوره يا حس مشترک، خيال، واهمه، حافظه و متفکره. قوه ي محرکه (نزوعيه) منشأ اشتياق و تنفر است که شامل دو قسم مي باشد؛ يکي قوه ي شهويه که جذب منفعت مي کند و ديگري قوه ي غضبيه که دفع ناملايمات و ضرر مي کند.(8)
نفس ناطقه (انساني) جوهر احدي است که علاوه بر وظايف نفس ناميه و حاسّه، ‌وظيفه ي خاصي دارد و آن ادراک مجردات (معقولات) و اخيار است. نفس ناطقه بحسب اين دو وظيفه، موکَّل دانش (عقل و ناطقه ي نظري) و موکَّل افعال و اعمال انساني (عقل و ناطقه عملي) نام دارد. ناطقه نظري، نيروي مدرِک معاني کلي و حقايق مجرده است و معقولات مرتسم در عقل نظري بر دو گونه اند: برخي بالفعل معقولند و ذاتاً وجودشان مجرد از ماده است و برخي ذاتاً معقول بالفعل نيستند، زيرا هر آنچه جسم و جسماني بوده و هر آنچه قوامش به ماده باشد، نه عقل بالفعل و نه معقول بالفعل است. اين قوه در آغاز آفريبنش بصورت بالقوه و استعداد محض است و به هيچيک از قدمات نخستين آگاهي ندارد و نيازمند عقل بالفعلي (عقل فعال) است تا او را از بالقوه به بالفعل برساند. بنابرين عقل نظري سه مرتبه ( هيولاني، بالفعل يا بالملکه و بالمستفاد) دارد.
عقل هيولاني (بالقوه) صرف استعداد يا قابليت انتزاع ماهيات اشياء از صورتشان مي باشد. حال اگر صورت اشياء در عقل مرتسم شود عقل بالقوه، بالفعل مي گردد. بعبارت ديگر، معقولات از موادشان انتزاع شده و معقول مي گردند. اگر عقل منفعل انسان استکمال يابد بطوري که تمام صورتهاي معقول حاصل شده را تعقل کند و هيچ امري از او پنهان نماند، به مرتبه عقل مستفاد مي رسد و عقل و معقول بالفعل مي شود. عقل در اين مرحله براي تعقل، نيازي به ماده ندارد و از صورتهاي منتزع از آنها بهره نمي گيرد و فقط با مجرداتي که فارق از ماده اند سروکار دارند و معقولات را مستقيماً از عقل فعال مي گردد. عقل مستفاد بالاترين درجه عقلي انسان است و رتبه آن بين عقل منفعل و عقل فعال است. عقل منفعل همانند ماده و موضوع براي عقل مستفاد و عقل مستفاد همانند ماده براي عقل فعال و قوه ناطقه هم در حکم ماده براي عقل منفعل مي باشد. بعد از مرتبه عقل مستفاد، عالم علوي است.
ناطقه عملي قوه يي است که از طريق تجربه هاي فراوان و مشاهده بسيار در امور محسوسه، مقدماتي براي انسان حاصل مي کند که بوسيله آنها انسان به امور بايسته و نبايسته، آگاه مي شود. بتعبير ديگر، عقل عملي قوه يي است که توسط آن و با استناد به اراده انسان به اموري که شأنشان عمل کردن است، معرفت حاصل مي گردد. قوه ناطقه عملي با جزئيات حال و‌ آينده و با اوامر و نواهي اخلاقي سروکار دارد. قوه عملي دو قسم است؛ يکي مهيئه و ديگري مرويه. بوسيله قوه مهيئه مهارتها و صنايع کسب مي شوند و هنرمندي و صنعتگري براي انسان حاصل مي گردد. بوسيله قوه مرويه که منشأ انديشه است مي توان در اموري که بايد يا نبايد انجام شود، تأمل کرد.
ناطقه ي نظري برترين قوا و مخدوم همه قواست. زيرا اين قوه آيينه روح انسان را جلا داده و آن را به درک حد و حقيقت معاني توانا مي کند و توسط اين نيرو بالطبع و بدون بحث و قياس، يقيين به مقدمات کليه ضروري (مانند کل بزرگتر از جزء است) حاصل مي گردد. ممکن نيست دريافتهاي اين قوه خطا و اشتباه باشند، بلکه هر آنچه را که اين قوه دريابد، صادق و يقييني است. مدرکاتش موجودات نظريند و مصنوع انسان نيستند. همچنين کار و عمل، هنگامي درست و برتر است که آدمي حقيقتاً فضايل واقعي را بشناسد و به هر آنچه فضيلت نيستند، ولي گمان مي رود فضيلتند، اگاه گردد و به کارهايي خو گيرد که در واقع خوبند. نفس خود را به اين افعال عادت دهد و اموري که واقعاً شايسته اند برگزيند و از هر آنچه ناشايسته است، دوري گزيند. اين حالت حاصل نمي گردد و به حد کمال نميرسد مگر پس از فهم و شناخت کامل بوسيله برهان و به کمال رساندن دانشهاي طبيعي و رياضي تا وصول به شناخت سعادت حقيقي. (9)

فطرت و سرشت خاص انسان

فطرت قوه يي است که در نهاد انسان جاي دارد و اکتسابي نيست. چيزهايي که با طبيعت و فطرت براي انسان ايجاد مي شوند، زماناً بر اراده و اختيار مقدمند. بتعبير ديگر، فطرت استعداد و لياقتي است که موجب رشد و تعالي انسان مي گردد و شرط لازم وصول به کمال است. انسانها بالطبع داراي قوتهاي متفاضل و مفطور بر استعدادهاي مختلفند. براين اساس انسانها سه قسمند: دسته يي از مردم بالطبع هيچ معقولي را در نمي يابند، دسته يي قدرت تعقل دارند ولي در جهت ديگري بکار مي برند مانند ديوانگان و دسته آخر کساني هستند که هم معقولات را مي پذيرند و هم درجهت درست خود بکار مي برند. اين افراد صاحب فطرت سالمند و تنها آنها مي توانند به سعادت نهايي برسند. بدين ترتيب، هر يک از افراد باندازه ي استعداد و فطرت خود به سعادت مي رسند. فطرت انسان را مجبور نمي کند، بلکه انجام افعالي را که معدّ آن است آسانتر مي سازد. بهمين دليل، هر گاه انسان به حال خود رها شود و عوامل خارجي او را بسوي افعال مخالف و متضاد آن کار وادار نکند، خود بخود بسوي انجام فعل طبيعي که معدّ آن است سوق مي يابد. ولي اگر عامل و محرک خارجي وي را بسوي ضد آن کار فرا خوانئد، قهراً بسوي آن ضد کشيده مي شود و آن را انجام مي دهد. البته اين کار بسختي و دشواري انجام مي گيرد، ولي با تکرار، عادي شده و انجام آن بتدريج آسان مي گردد. گاهي اوقات تغيير دادن خلق و خوي فطري، بسيار سخت و چه بسا در بسياري از موارد محال مي باشد؛ همانند کسي که از اول تولدش دچار بيماريي شده و آن مرض بصورت امر مزمن طبيعي در ذهن او رسوخ پيدا کرده است. همه فطرتهاي طبيعي که در سرشت انسانها هستند، محتاج به تعليم و تمرين و تقويت اراديند تا بوسيله تمرين مکرر براي کارهايي که آماده انجام آن هستند، ورزيده شوند. تمرين و تقويت ارادي خُلق و خوي طبيعي بايد بحدي باشد که اين فطرتها به کمال نهايي خود برسند. چه بسا اتفاق مي افتد که فطرت شايسته در يک کاري بدليل سهل انگاري در تمرين، بعد از مدت زماني باطل و تباه مي شود. گاهي هم آن فطرت تقويت مي شود، ولي نه در جهت کارهاي نيک بلکه در جهت کارهاي پست. بالطبع در اين حالت آن استعداد از توجه و عادت به افعال برتر و عالي بازمانده و بطرف بديها سوق مي يابد. (10)

اراده و اختيار نفس

انسان مختار و آزاد آفريده شده ولي بمانند هر مخلوق ديگر در تمام هستي و شئون خود و از جمله در شأن فاعليت، قائم به ذات الهي است و از مشيّت و عنايت او مدد مي گيرد.
اراده سه مرتبه دارد: مرتبه ي اول، شوق ناشي از احساس است. شوق وابسته به جزء نزوعي نفس و احساس وابسته به جزء حساسه نفس است. مرتبه ي دوم، شوق ناشي از تخيل و تابع جزء نزوعي نفس متخيل است. پس از حصول اين دو شوق ممکن است معارف اوليه از ناحيه ي عقل فعال به نفس ناطقه افاضه شود. در اين هنگام سومين مرتبه اراده حاصل مي گردد که شوق ناشي از قوه ي ناطقه و قوه ي نزوعي عقلاني است. نام ويژه ي آن «اختيار» است و فقط انسان از آن برخوردار است و بوسيله آن مي تواند کارهاي پسنديده و ناپسند يا زيبا و زشت را انجام دهد. پاداش و جزاي اخروي هم به آن بستگي دارد. آن دو اراده ي ديگر در حيوان غير ناطق هم وجود دارد.
بنابرين، مهمترين عامل در افعال ارادي، بکار افتادن قوه نزوعيه است. قوه نزوعيه منشأ احساسات، عوارض نفساني و اعمالي چون طلب و رد، جلب و دفع، حب و کراهت، ايثار، صداقت و ريا، خوف و امن، غضب و رضا، رحمت و محبت و... است. انسان بوسيله اين قوه به انجام کاري مشتاق و يا از آن متنفر مي شود؛ خواستار چيزي يا از آن رويگردان مي گردد. اين قوه خود عضو رئيسه مي باشد و خدمتگزاراني دارد. اراده وابسته به اين قوه است، زيرا اراده، يعني گرايش و اشتياق به مدرک يا تنفر از آن. حال ممکن است ناشي از تخيل يا احساس و يا ناشي از قوه ناطقه باشد. نزوع گاهي بسوي علم يافتن به چيزي است و گاهي بسوي عمل کردن به آن. اهميت اختيار باندازه اهميت ناطق بودن انسان است، زيرا آدمي با رفتار انتخابي برخاسته از قوه نزوعيه عقلاني، به سعادت مي رسد و نه با کارهاي طبيعي و اتفاقي.(11)

کمال و نقص انسان

کمال و نقس انسان به کمال و نقص نفس ناطقه است، چون هيچيک از قوا جز قوه ناطقه نمي توانند سعادت را دريابند. دريافت قوه ناطقه منوط به وسعت ادراکش است، زيرا تنها اين قوه است که معارف اعطاء شده از عقل فعال را درک مي کند. اگر عقل بالقوه بالفعل شود، مانند مفارقات عقليه هم ذات خود و هم ذات غير را درک مي کند و معقوليت او براي ذاتش عين عاقليت و عقليت او مي شود و جوهر عاقل عين جوهر معقول مي گردد و عاقل و معقول و عقل يکي مي شود. در اين مرحله قوه ناطقه به مرتبه عقل فعال دست مي يابد. هر گاه انسان به اين مقام برسد به سعادت ممکن و مطلوب خود مي رسد. اگر انسان در تکميل نفس ناطقه کندي ورزد، ناطقه نظري نمي تواند به درک صحيح از سعادت برسد و در نتيجه امر ديگري را بگمان آنکه سعادت واقعي است، ‌هدف و غايت خود قرار مي دهد. سپس از طريق قوه نزوعيه اين هدف را دنبال مي کند و با اراده مرتکب افعال زشت و شرورانه مي شود.
فارابي در الفصوص از اصطلاح قرآني استفاده نموده و عاليترين مرتبه ي نفس ناطقه را نفس مطمئنه مي نامد که همانا عرفان و شناخت باريتعالي و تقرب به اوست. انسان در اين مقام و مرتبه، به منتهاي لذت و سعادت قصوي نايل مي گردد. همچنين او مرتبه عالي نفس را نفس قدسيه يا روح قدسي مي نامد و مي گويد: نفس در اين مرتبه، بطور دفعي فيض را دريافت مي کند و نيازي به ترتيب قياس ندارد. نفوسي که قدسي نباشند، علوم را بطريق قياسي قبول مي کنند. نبي صاحب اين نفس مي باشد. روح مقدس يا نبي کسي است که دارنده علم اعلي و عاليترين مقام انساني است و سه خصلت دارد: ماده ي کائنات مطيع اويند؛ عالِم به حقايق و مطلع از مغيبات است؛ ذوات ملائک را مشاهده مي کند. او واضع سنن و شرايع است و امت را با ترغيب و ترهيب هدايت مي کند و بصورت تمثل خدا را به آنها مي شناساند. وي عاقبت خير و شر را به آنها مي فهماند و آنها را مکلف به امري فراتر از طاقت و توانشان نمي کند. (12)

حدوث و بقاي نفس

از نظر ملاصدرا نفس جسمانية الحدوث است و ممکن نيست قبل از وجود بدن، وجودي داشته باشد. اگرچه جسم لامحاله در وجود و پيدايش نفس شرط است، ولي در بقايش هيچگونه دخالتي ندارد. نفس، مفارق و باقي است و بعد از مرگ، فاني نمي شود، زيرا برايش قوه قبول فساد نيست. اما بعد از مرگ سعادت يا شقاوت برايش حاصل مي گردد؛ کساني که سعادت را شناخته و با انجام افعال نيک و مراقبت در آن، نفسشان را نيرومندتر کرده اند، بعد از مفارقت از ماده در سعادت مخلدند و نفوسشان باقي مي ماند، اما نفوس فاسقه، يعني آنان که سعادت را شناخته اند ولي بسوي آن نرفته و روي برگردانده اند، تا ابد در شقاوت مي مانند.
تذکر: فارابي در برخي رسائلش حکم به عدم و فناي بعضي نفوس نموده است؛ نفوس جاهله همچنان کمال نايافته مي مانند و ضرورتاً در قوام خود نيازمند ماده مي شوند، زيرا حقيقت هيچيک از معقولات اول در نفس آنها مرتسم نمي گردد. اينان همانند بهائم و سباع و خزندگان هلاک شوندگان و راهيان وادي عدمند. نفوس ضاله و مبدله نيز همانند جاهله هلاک مي شوند. او در عين حال، تناسخ را محال دانسته است، زيرا نفس انسان قائم بالذات است و هر نفسي مخصِّصي دارد که غير از مخصِّص بدن ديگر است، پس از بدني به بدن ديگر منتقل نمي شود و در ابدان مختلف تکرار نمي گردد و براي يک بدن دو نفس وجود ندارد. (13)

ج) معرفت شناسي

فارابي بر اين باور است که معارف بشري سه گونه و در سه مرتبه واقعند: معرفت حسي، عقلي و اشراقي.

معرفت حسي

ادراکات حسي از طريق حواس ظاهري و باطني حاصل مي گردد. کسي که يک حس را از دست دهد، علم مربوط به آن حس را از دست مي دهد. حواس ظاهر و باطن نمي توانند چيزي را درک کنند مگر با عوارض و زوايد. ولي حواس باطن برخلاف حواس ظاهر، صور و معاني جزئي را نگهداري مي کنند.

معرفت عقلي (علم حصولي)

قوه عاقله مدرک حقايق و معقولات است. عقل در دريافت مدرکات سه مرتبه دارد: ابتدا مستعد گرفتن صورتها و ادراک آنهاست. در اين مرحله، عقل بالقوه است و عقل هيولاني يا منفعل ناميده مي شود. بعد از اينکه صورتها را ادراک کرد، از بالقوه بودن خارج شده و بالفعل مي شود. عقل در اين انتقال نيازمند عقلي خارج از ذاتش مي باشد که هميشه بالفعل و بالاتر از اوست (عقل فعال). عقل فعال نقشي همانند نقش خورشيد در بينا کردن چشم دارد. اين عقل در آغاز موجب به فعليت رسيدن معقولات نخستين مي گردد؛ يعني معقولاتي که مشترک بين همه انسانهاست؛ مانند حکم به اينکه کل بزرگتر از جزء است.
معقولات نخستين سه دسته اند: دسته يي معقولات اوليه هندسيند. دسته ديگر معقولات اوليه يي هستند که تعقل زيبايي و زشتي در هر آنچه شأنيت آن را دارند، متوقف بر آنهاست. دسته سوم معقولاتي هستند که انسان بوسيله آنها علم به موجوداتي مي يابد که شأن عمل کردن ندارند؛ مانند بسبب نخستين و ديگر مبادي.
عقل بالملکه: در اين مرحله، عقل صورت اشياء را از موادشان انتزاع مي کند.
عقل مستفاد: عقل در اين مرحله مي تواند تمام صورتهاي معقولي را که برايش حاصل شده، تعقل نمايد، بطوري که هيچ امري از او پنهان نماند.

معرفت اشراقي (علم حضوري)

معرفت اشراقي تجلي و فيض الهي است. لازمه چنين معرفتي کنار زدن پرده ها و حجابهايي است که چشم بصيرت انسان را گرفته و مانع ديده شدن حقايق مي شوند که برخي مادي و برخي عقلانيند. اين معرفت براي هر انساني حاصل نمي شود و تنها کساني که صاحب نفوس زکيه اند از آن بهره مي برند. اينگونه نفوس با دوري از خواسته هاي نفساني (شهوت، غضب، حس و تخيل) و رهايي از غبار بدن و بمدد عقل فعال، پذيراي تجلي و فيض الهي مي گردند و مي توانند بدون توجه به صورتهاي مادي و نقوش عالم طبيعت روي به عالم ماوراء‌ آورده و عالم ملکوت اعلي را مشاهده کنند و در اين حال به منتهاي لذت و بهجت برسند. عاليترين مقام روح در اين سير، روح قدسي است. انساني که به اين مقام برسد، به عالم ظاهر و باطن هر دو توجه مي کند و توجه به عالم شهود او را از مشاهده عالم حس باز نمي دارد و بالعکس. اما نفوس عامه بشر، در صورت توجه به ماديات از توجه به عالم غيب غافل مي شوند و با توجه به قوه يي از توجه به قواي ديگر باز مي مانند. انسان بر اثر اين معرفت گويي در صقع ملکوت است و چيزهايي را مي بيند که هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و بر قلب هيچ انساني خطور نکرده است. (14)
ملاصدرا گرچه در هيچيک از اين سه حوزه با فارابي اختلاف بنيادي ندارد، لکن بواسطه تبحّر تام در حکمت نظري مشائي و احاطه کامل به حکمت اشراق و تسلط به مباني عرفا و مکاشفه هاي متعدد توانسته به اصولي متعالي در هر سه حوزه دست يابد و حکمتش را براساس يازده اصل تدوين نمايد؛ بطوري که هر يک دريچه يي بسوي واقع بيني و حقيقت شناسي بگشايد و پاسخي به معضلات و مسائلي باشد که در طي هفت قرن بعد از فارابي ظهور و بروز کرده بود. مواردي که در ذيل بر شمرده شده اند، اشاره يي به برخي از آنهاست:
1. او اصالت وجود، تشخص وجود خاص، تشکيک در وجود، حرکت جوهري (استحاله در ذاتيات)، تحقق شيئيت، وحدت نفس با قواي خود (النفس في وحدتها کل القوي)، تشخص بدن به نفس، تجرد خيال، قيام صدوري صور خيالي و ادراکي به نفس، تحقق صور مقداري بدون نياز به ماده، اشتمال نفس ناطقه بر عوامل سه گانه را مستدل نموده و شبهات و ايرادات وارد بر آنها را پاسخ داده و از آنها بعنوان اصل موضوع براي اثبات برخي مسائل بهره مي گيرد. (15)‌
2. بنا بر اصالت وجود علاوه بر امکان ماهوي، امکان فقري را مطرح نموده که از شئونات وجودي است. از اينرو وجود را به مستقل و غير قائم بغير (غني يا واجب الوجود) و قائم بغير (فقير يا ممکن الوجود) تقسيم نموده و عليت و معلوليت را سنخ وجود قرار مي دهد. (16)‌
3. او مثل افلاطوني ( صور مجرد عقلاني) را اثبات مي نمايد و اشکالات وارد بر آن را پاسخ داده و اشتراک نوعي مثل با انواع مادي را برهاني مي کند. (17)‌
4. بنا بر اعتقاد به عالم صور مثاليه و اشباح مجرده، در قوس نزولي و صعودي وجود، ‌عالمي بين صور مفارقه و صور قائم به مواد را مبرهن مي نمايد. (18)‌
5. حکم به جسمانية الحدوث بودن نفس مي دهد،‌ به اين دليل که موجود دو قسم است؛ موجود مجرد تامي که تنها با وجود فاعل موجود مي شود و موجودي که در پيدايش احتياج به وجود ماده دارد. او معتقد است نفس به اعتبار اصل وجود در ابتداي ظهور، عين مواد و صور جسماني است و بواسطه حرکت جوهري و تکامل ذاتي به ماقم تجرد مي رسد و بلکه در برخي ابناء وحدت به مقام فوق تجرد نايل مي گردد. (19)
6. حکم به تجرد قوه خيال و ساير قواي مدرک جزئيات مي دهد.
7. چهار مرتبه (هيولاني، بالملکه، بالفعل و مستفاد) براي عقل نظري قائل است.
8. عقل عملي را نيز در چهار مرتبه ( تهذيب ظاهر، تهذيب باطن، تنوير قلب، فناي نفس از ذاتش و استغراق در ذات و صفات الهي) قرار مي دهد. (20)
9. تناسخ ( انتقال نفس از بدني به بدن ديگر) را به سه قسم تقسيم مي کند: اول، انتقال نفس در عالم طبيعت از بدني به بدن ديگر، مباين و جدا از آن. دوم، انتقال نفس از بدن دنيوي به بدن اخروي مناسب با اوصاف و اخلاق مکتسبش در دار دنيا. سوم، انتقال صورت ظاهري و اوليه انسان به صورت باطني او که بر اثر طغيان قواي حيواني مسخ شده است. اولي را محال و ممتنع و دومي و سومي را جايز مي داند. (21)
10. در مورد معاد و مباحث مرتبط با ان بتفضيل سخن مي گويد و معاد جسماني را مبني بر اصول يازدهگانه مستدل نموده و معتقد است که مُعاد در مَعاد مجموع نفس و بدن است. (22)

مقاصد

فارابي در تعريف خُلق مي گويد خُلق آن است که افعال زيبا و زشت را صادر مي کند. (23) او علم اخلاق را علم انساني دانسته و آن را جزء فلسفه مدني قرار مي دهد و در چندين آثارش آن را تعريف مي کند:
1. فلسفه مدني دو صنف است که يکي از آن دو، علم به افعال جميل و اخلاق است که از آن افعال جميله و قدرت بر اسباب آن حاصل مي شود و بوسيله آن افعال جميله راسخ مي گردد. اين صناعت، صناعت خلقيه نام دارد.
2. علمي که در آن از علت و غرض غايي تکوّن انسان، چگونگي وصول او به کمال مطلوب و فضيلت اعلاء و نيز از اسباب و عللي بحث مي شود که وجود آنها موجب رشد در وصول به اين هدف مي شود. در حقيقت اين امور، خيرات و فضايل علمي و انجام کارهاي نيک و پسنديده اند. چگونگي آنها و نيز وجه امتيازشان از اموري که عائق و مانع ادامه وصول به کمال مطلوب است يعني شرور و نقايص مورد مطالعه محقق علم اخلاق قرار مي گيرد. اين همان علم مدني است که آن هم عبارت است از علم به اموري که بوسيله آنها اهل مدن در اجتماع مدني به سعادت نايل مي شوند.
3. علم مدني از افعال و رفتارهاي ارادي و از ملکات و اخلاق و عاداتي که افعال و رفتار ارادي از آنها سرچشمه مي گيرند، بحث مي کند و نيز از هدفهايي که اين افعال و رفتار براي رسيدن به آنها انجام مي گيرند، سخن مي گويد. اين علم بيان مي کند چه ملکاتي براي انسان شايسته است و از چه راهي مي توان زمينه پذيرا شدن اين ملکات را در انسان فراهم کرد تا بگونه يي شايسته در وجود انسان جاي گيرند و نيز نتايج حاصله از اين افعال و رفتار که برخي سعادت حقيقي و برخي سعادت ظنيند را مورد بحث قرار مي دهد. از نظر او در علم اخلاق سه امر مورد بررسي قرار مي گيرد؛ افعال، عوارض نفساني و تمييز ذهني. هر يک از اين سه مورد يا خوبند يا بد. براي اينکه اين امور صفت اخلاقي شوند بايد از روي اختيار و عقل بمنصه ي ظهور برسند و گرنه اخلاق بشمار نمي روند.
فارابي علم اخلاق و کشورداري را مشابه علم طب دانسته است. او طبيب را تشخيص دهنده ي اعتدال و آگاه بر اغذيه و ادويه يي مي داند که نافع اعتدال ابدانند. ملک و مدبّر کشور کسي است که بر همه ي اخلاق و افعال معتدله آگاه و عامل به آنهاست. انسان همانگونه که مي تواند حالت ميانه و اعتدال غذايش را براي خود مشخص کند و به بخشي از صنعت طب آگاه باشد و طبيب خود شود؛ مي تواند حالت ميانه ي افعال خود را نيز مشخص کند و به پاره يي از صنعت کشورداري آگاه باشد و وظايفي در اين خصوص انجام دهد. از طرفي، انسان توان آگاهي بر اعتدال همه اجزائش را ندارد و يا آن توانايي را بکار نمي بندد، از اينرو احکام و افعالش نسبت به بخشي از صنعت طب فاسد مي باشد و شايسته طبابت نيست؛ کسي هم که توان استنباطش منحصر به بخشي از امور اخلاقي مي شود، احکامش نسبت به کل کشور و بخشهاي ديگر فاسد است و شايستگي تدبير مدينه را ندارد، بلکه اين کار بر عهده ي مدبر کشور است. (24)
ملاصدرا براي خلق، تعريفي مبسوطتر از فارابي ارائه مي دهد و مي گويد: خلق ملکه يي است که توسط آن افعالي بآساني و بدون پيشي گرفتن انديشه بر آن، از نفس صادر شود. خلق نه توانايي بر ايجاد فعل است و نه خود فعل، بلکه صفت و حالتي است که بعد از فکر براي نفس راسخ مي گردد و بدون انديشه اين صناعت از او صادر مي شود؛ مانند نويسنده که هنگام نويسندگي به تک تک حروف نمي انديشد و گويي خُلق امري بين سرشت و اراده ي فکر است. همچنين لازمه ي خلق مبدئيت براي فعل نيست بلکه کافي است اراده موجب صدور فعل بآساني گردد. (25)
او علم اخلاق را مترادف با حکمت عملي مي داند که قسيم حکمت نظري است و آن معرفت به اموري است که ما در وجود و عدمشان نوعي مدخليت داريم، بنابرين غريزي نيست، بلکه منوط به حصول آن امور است. بتعبير ديگر، علم اخلاق، معرفت نسبت به ملکات اخلاقي که چه هستند، چند قسمند و برتر و پستشان کدام است و نيز معرفت به چگونگي اکتسابشان براي نفس يا اخرجشان از آن و معرفت به سياست منزلي و مدني مي باشد. (26)

پي نوشت ها :

* عضو هيئت علمي دانشگاه تربيت معلم تهران.
** کارشناس ارشد فلسفه و کلام اسلامي.
1. فارابي، الدعاوي القلبيه، هند، حيدرآباد دکن، مطبعة مجلس دايرة المعارف العثمانية الکائنة، 1349ق. ص 2و 3؛ همو، زينون الکبير يوناني، هند، حيدرآباد دکن، مطبعة مجلس دايرة المعارف العثمانية الکائنة، 1349ق. ص 3و 4؛ همو، عيون المسائل، هند، حيدرآباد دکن، مطبعة مجلس دايرة المعارف العثمانية الکائنة، 1349ق. ص 57.
2. با توجه به تاريخ تدوين حديث در مذاهب اسلامي و ممنوعيت تدوين آن تا ابتداي قرن دوم هجري و رونق آن در اواخر اين قرن و اينکه احاديث قدسيه از اخبار واحده و منفصل بوده است و به اين علت التفاوت چنداني از جانب محدثين به اينگونه احاديث نشده است. احاديث قدسي از لحاظ سند و صورت دچاردگرگونيهايي شده اند و حديث «کنز مخفي» هم چنين سرنوشتي مي تواند داشته باشد. بهمين علت از اين حديث سندي قوي نمي توان انتظار داشت. در کتب صوفيه نيز کتابهاي اخيار به چند صورت ذکر شده که نشان دهنده تغييرات تاريخي و دخالت سليقه ها در آن مي باشد.
3. عيون المسائل، ص 58؛ فارابي، آراء‌ اهل المدينة الفاضلة، قاهره، طبع مصر، 1368ق. ص 17 و 18؛ همو، التعليقات، هند، حيدرآباد دکن، مطبعة مجلس دايرة المعارف العثمانية الکائنة، 1346ق. ص 1؛ همو، الفصوص الحکم، هند، حيدرآباد دکن، مطبعة مجلس دايرة المعارف العثمانية الکائنة، 1345ق. ص5؛ السياسة المدنية، هند، حيدرآباد دکن، مطبعة مجلس دايرة المعارف العثمانية الکائنة، 1346ق. ص17 و 18.
4. عيون المسائل، ص 59؛ زينون الکبير يوناني، ص7؛ السياسة المدنية، ص3؛ فارابي، فلسفه ارسطوطاليس، حقّقه و قدّم له و علّق عليه محسن مهدي، بيروت، دار مجله شعر، 1961، ص 128. همو، فصول منتزعه، حققه و قدم له و علق عليه فوزي متري نجار، ايران، المکتبة الزهرا ( انتشارات الزهرا)، الطبعة الثانية، 1405 ق، ص 81.
5. السياسة المدنية، ص 5، 12، 23، 40-43؛ التعليقات، ص 14، 16، 21؛ آراء اهل المدينة الفاضلة، ص 35.
6. السياسة المدنية، ص2، 3، 30، 31؛‌ آراء اهل المدينة الفاضلة، ص 38-41؛ عيون المسائل، ص59.
7. فارابي الجمع بين الرأيي الحکيمين، قدّم و علّق عليه البير نصري نادر، بيروت - لبنان، دارالمشرق، 1986، ص 31؛ مسائل متفرقه، هند، حيدرآباد دکن، مجلس دايرة المعارف انتظامية المکائنة، 1344ق. ص 18.
8. فصول منتزعه، ص 27-29؛ الفصوص الحکم، ص 10 ، 12؛ التعليقات، ص 13؛ عيون المسائل، ص 63؛ السياسة المدنية، ص4؛ آراء اهل المدينة الفاضلة، ص 49.
9. الفصوص الحکم، ص 10 ، 13؛ فصول منتزعه، ص50-55، 95 و 96؛ السياسة المدنية، ص4،6؛ آراء اهل المدينة الفاضلة، ص 63،86، عيون المسائل، ص 64.
10. السياسة المدنية، ص 45و 46؛ فلسفه ارسطوطاليس، ص70؛ فارابي، تحصيل السعادة، حيدرآباد دکن، مطبعة مجلس دايرة المعارف العثمانية، 1345، ص16؛ فارابي، التنبيه علي سبيل السعادة، حقّقه و قدم له و علق عليه جعفرآل ياسين، دارالمناهل، الطبعةالاولي، 1985م/ 1405ق، ص6؛ فارابي، الحروف، قدم و له و وضع حواشيه ابراهيم شمس الدين، بيروت - لبنان، در الکتاب العلمية، 1971م. ص77.
11. فارابي در مسئله جبر و اختيار نه موافق با نظر اشاعره است و نه معتزله. او با نظر اشاعره که مي گويند: انسان هيچ اختياري در کارهايش ندارد، مخالف است و با تفويض معتزله نيز موافق نيست بلکه همانند شيعه قائل به امري بين جبر و تفويض است. التنبيه علي سبيل السعادة، ص 4و 5؛ السياسة المدنية، ص42؛ آراء اهل المدينة الفاضلة، ص50 و 51،65؛ الفصوص الحکم، ص17؛ فصول منتزعه، ص 28و 29.
12. فارابي نقصان نفس را شر مي نامد؛ البته هر شري نقص نفس نيست چرا که بعضي از شرور طبيعيند و تنها شرور ارادي نقص نفس بشمار مي روند و آن در صورتي است که انسان به اراده ي خود، روي از خير برگردانده و براي وصول به سعادت ظني تلاش کند. طالبان شرور دچار مرض نفسانيند و همانگونه که بيماران جسماني قادر به تشخيص طعمها از هم نيستند، بيماران نفساني هم از دريافت امور ناتوان بوده و نمي توانند لذايذ راستين را درک کنند و چه بسا از چيزهايي لذت مي برند که در حقيقت نيکو نيستند. الفصوص الحکم، ص 7، 9؛ زينون الکبير يوناني، ص9؛ عيون المسائل، ص 64.
13. فصول منتزعه، ص 85؛ الدعاوي القلبية، ص 10؛ آراء اهل المدينة الفاضلة، ص 98-101؛ التعليقات، ص 9و 10.
14. نتون در معرفت شناسي فارابي چهار کتاب او را مورد بررسي قرار داده است که عبارتند از: احصاءالعلوم، معاني عقل، الحروف و التنبيه. جنبه کليدي تفکر معرفتشناختي فارابي در ترکيب التقاطي آگاهانه انديشه ارسطويي و نوافلاطوني است. همانگونه که بدوي اظهار مي دارد فارابي يک تئوري دو بُعدي درباره عقل ارائه داده است که بطور شايسته و در خوري از بسياري از تئوريهاي مورد حمايت امروزي، فراختر و والاتر است و دربردارنده حيطه شناخت انساني بعنوان عامل زميني و عقل الهي خود است. نئون، يان ريچاد، فارابي و مکتبش، ترجمه: گل بابا سعيدي، کتابخانه موزه و اسناد مجلس شوراي اسلامي، چ1، 1381، ص 103؛ الفصوص الحکم، ص 8-15؛ آراء اهل المدينة الفاضلة، ص62-65؛ الدعاوي القبيله، ص 9.
15. ملاصدرا، الحکمة المتعالية في الاسفارالعقلية الاربعة، قم، مکتبه مصطفوي، ج 9، ص 185؛ ج 6، ص 16؛ ج3، ص 40؛ همو، الشواهدالربوبية، تعليق و تصحيح جلال الدين آشتياني، تهران، انتشارات نشر دانشگاهي، ص 261.
16. الحکمة المتعالية في الاسفارالعقلية الاربعة، ج1، ص 86.
17. الشواهدالربوبية، ص154.
18. الحکمة المتعالية في الاسفارالعقلية الاربعة، ج 8، ص 238.
19. الشواهدالربوبية، ص 221.
20. همان، ص 199؛ الحکمة المتعالية في الاسفارالعقلية الاربعة، ج 8، ص 53، 129.
21. الشواهدالربوبية، 231؛ الحکمة المتعالية في الاسفارالعقلية الاربعة، ج 9، ص30؛ ملاصدرا، مبدأ و معاد، تعليق و تصحيح جلال الدين آشتياني، تهران، انتشارات انجمن فلسفه، 1354، ص 326.
22. همان، ص 373.
23. التنبيه علي سبيل السعادة، ص 6.
24. همان، ص 4، 20 و 21؛ تحصيل السعادة، ص 15و 16؛ فصول منتزعه، ص 39، 44؛ فارابي، احصاء العلوم، مقدمه و شرح علي بوملحم، بيروت، مکتبة الهلال، بيروت، چ 1، 1996م. ص 79 و 80.
25. الحکمة المتعالية في الاسفارالعقلية الاربعة، ج 4، ص 144.
26. همان، ج 4، ص 115.

منبع مقاله :
زير نظر محمد خامنه اي، (1391)، اخلاق متعاليه (نگاهي به اخلاق و فلسفه اخلاق در حکمت متعاليه)، تهران: بنياد حکمت اسلامي صدرا، چاپ اول