وقتي که اسلام در برابر کفر است

«فرهمند» حس خاصي به حضور در جبهه داشت. در موقع اعزام به جبهه اگر کسي مي خواست مانع رفتن او به جبهه شود، بسيار ناراحت مي شد. مي گفت: «وقتي که اسلام درمقابل کفر قرار گرفته، حضور در جبهه مثل بهشت و ماندن در خانه براي من مثل جهنم است».
در يکي از اعزام هايي که مي خواست در جبهه حضور پيدا کند، لباس هاي او را شسته و آويزان کرده بودم. او چون وقت کمي داشت، با عجله لباس هاي خيسش را پوشيد و گفت: «مادر، در اين موقع صبر کردن فايده اي ندارد».
او سرانجام از جزيره مجنون به بهشت موعود خود باز يافت. (1)

نياز جبهه

وقتي خطبه ي عقد را خواندند، محمدحسين به همسرش گفت: «اگر در جبهه به من نياز باشد، بايد به من اجازه بدهي بروم». او هم پذيرفت. محمدحسين سه روز بعد از عقد، به منطقه رفت و سه ماه طول کشيد تا به سبزوار برگردد. (2)

عمل به تکليف الهي

يک روز بي آنکه کلاه آهني بر سر بگذارم، بلند شدم رفتم سراغ شفيع زاده . او با ديدن من گفت: «پس کلاه آهني تو کو؟»
گفتم: کلاه آهني، آن هم توي اين گرما، آدم را خفه مي کند.
گفت: «بيا نزديک تر».
جلوتر رفتم. کلاه آهني اش را از سر برداشت، رو کرد به من گفت: «نگاه کن، جاي گلوله را تماشا کن». حرفي نزدم. گفت: «تير به کلاه آهني اصابت کرده، اگر کلاه سرم نبود. الان در اين دنيا نبودم خيلي مواظب خودت باش تو بايد اينجا بماني».
براي شفيع زاده فرقي نداشت که در کجا خدمت کند، بلکه فقط به تکليف الهي عمل مي کرد.(3)

تکليف نمي گذارد

من در کاشان بودم و عباس در منطقه جنگي بود. گاهي تلفن مي زد و ماهي يک بار هم به مرخصي مي آمد. مي پرسيدم:
« نمي تواني بيشتر بيايي؟»
مي گفت: «اگر اختيار با خودم بود، هميشه پيش شما مي ماندم، اما تکليف نمي گذارد». (4)

بايد پاسدار اسلام باشيم

يک روز از طرف مدرسه دعوتنامه اي داده بودند به دست رسول. فرداي آن روز به مدرسه رفتم. معلمش گفت: «مواظب رسول باشيد. او در اين جا با گروهک ها و منافقين خلق آشکارا درگيرمي شود. احتمال دارد اين ها به او آسيبي بزنند».
به خانه رفتم. نگران بودم، چون چند بار هم دم مغازه آمده و رسول را تهديد کردند. رسول که از مدرسه برگشت، گفتم: پسر جان شنيده ام در مدرسه با چند نفر درگير شده اي. مواظب خودت باش. با اين کارها سرت را به باد مي دهي.
او مصمم جواب داد: «پدر جان من دارم از واقعيت هاي اسلام و انقلاب دفاع مي کنم. ما عضو اين اجتماعيم و بايد پاسدار آن باشيم».
خوب که به حرف هاي رسول فکر کردم، ديدم راست مي گويد. (5)

ما مرد جنگيم

بچه هاي دوممان را قبل از جنگ از خدا گرفتيم. هنگام بارداري مي دانستم که دختر است. خواب ديده بودم. اسمش را هم تصميم گرفتيم از اسامي حضرت زهرا (عليه السلام) باشد. دلم مي خواست اولش ميم باشد مثل اول اسم بابايش. گذاشتيم منصوره .
خبر حمله ي عراق را از راديو شنيديم. بلند شد لباس پوشيد، گفت: «ما مرد جنگيم».
اين را قبلاً هم گفته بود. بعد از آن بود که گفت: « براي خواهران کلاس آموزش نظامي بگذار».
اسلحه ها را آورد. باز و بسته شان کرد تا ياد گرفتم. رفته بوديم باغ پدرم . اسلحه ي خودش را آورد. نشانه گذاشت، به نوبت تيراندازي کردند. آقاي ابطحي که فرماندار شهرضا بود، برادرم و آقا محسن، بعد نوبت من شد. هر سه تيرم به هدف خورد. آقا محسن خنديد. کلتش را داد به من و گفت: «به دردت مي خورد».
با هم مي رفتيم پيش خانواده هاي جنگ زده، مرا پياده مي کرد و مي گفت: «تنها برو». (6)

مأموريتش را تمديد کرد

سه ماه از اعزام ما به جبهه ي آبادان در سال 59 مي گذشت. با پايان يافتن مأموريت، نيروها آماده ي بازگشت به مناطق خود بودند، اما محمود با شور وصف ناپذيري همچنان سراغ از تکليف شرعي مي گرفت. مرتب مي گفت: «آيا با مراجعت از جبهه، مسؤوليتي متوجه بنده نخواهد بود؟»
بنابر اين علي رغم نگراني ها و ناراحتي ها و مشکلاتي که از ناحيه خانواده داشت، به حجت الاسلام جمي؛ امام جمعه ي آبادان مراجعه و کسب تکليف نمود و گر چه ايشان بازگشت محمود را براي رسيدگي به معضلات خانواده و تجديد قوا روا دانست، اما باز هم وي نتوانست تصميم به مراجعت بگيرد، لذا با دو يا سه نفر از همراهان درخواست کرد مأموريت شان سه ماه ديگر تمديد شود.(7)

مگر تهران نرفته بودي؟

بهمن سال شصت و چهار بود که مير حسن با اصرار برادرانش ميرقاسم و ميرعباس - که هردو در جبهه بودند - مجبور شد براي ادامه ي تحصيل جبهه را ترک چند و به دانشگاه برود. اما دل کندن از آن جا به قدري برايش سخت بود که نتوانست حتي يک هفته نيز دوري از همسنگرانش را تحمّل کند. با آغاز عمليات والفجر هشت، او که دنبال بهانه مي گشت تا به جبهه برگردد، فرصت را از دست نداد و خودش را به خط رساند. روز بيست و دوم بهمن، گردان ما عمل کرد و همان روز من زخمي شدم. در حال اعزام به پشت خط بودم که ميرحسن سراغم آمد و جوياي حالم شد. با تعجب پرسيدم: «مگر تهران نرفته بودي؟ اين جا چه مي کني ؟»
از نگاهش دانستم که سؤال کردن بي فايده است. زيرا او ديگر راهش را پيدا کرده بود.
آن سال ميرحسن تا پايان عمليات و دفع کامل پانکهاي دشمن در خط کارخانه نمک ماند و از عزت ميهن اسلامي دفاع کرد. (8)

چرا جنگ را مسأله ي اصلي نمي داند؟

خاطرات جالبي را مادر و خواهر علي بيان کرده اند: «در عمليات بستان که مجروح شد، همه ي بدنش ترکش خورده بود، يک ماه با دست شکسته در بيمارستان قائم مشهد بستري بود، بعد به کاشمر آمد. وقتي کمي بهتر شد، با چوب مي توانست راه برود.
گفت مي خواهم برگردم.
گفتم مادر! باش تا ميله ي دستت را درآورند.
گفت با يک دست هم مي توانم کارکنم. الان بعضي از دوستانم يک دست ندارند...
يک روز به ايشان گفتم علي جان! هر وقت مرخصي مي آيي، همه اش در حال فعاليت هستي. تو را سيرنمي بينم. لااقل بيشتر بمان.
علي لبخند زد و جواب داد که ؛ «مادر! جنگ است...».
يکي از دوستان علي نقل مي کند که پس از دو ترم تحصيل در دانشگاه، خبردار شدم که علي و نيروهاي او براي عمليات برون مرزي عازم غرب هستند. ماهيت عمليات هم به گونه اي است که نيروي سه ماه کمتر به درد آن ها نمي خورد.
از امير گلپيرا (که يک سال بعد در منطقه مائوت به شهادت رسيد) خواستم از علي سؤال کند که فلاني بيشتر از 50 روز تعطيلي دانشگاهي ندارد؛ آيا او را مي پذيريد؟ امير پيغام را رسانده بود. علي با عصبانيت گفته بود که: «درس توي سر او بخورد. چرا جنگ را مسئله ي اصلي نمي داند؟»
يک بار پدر علي نام او را براي حج عمره نوشت و تاريخ اعزام هم مشخص شد، ولي هر چه به علي اصرار کردند، پاسخش اين بود: «تا جبهه ها نياز به نيرو دارد، من مکه نمي روم. اگر جنگ شد و زنده بودم، شايد بروم».
دو بار هم از طرف قرارگاه او را براي سفر به سوريه معرفي کردند، ولي اعتنا نکرد.
براي او حيات و عبادت و شور و نشاط، همه و همه در جبهه بود و اگر از بحبوحه ي جنگ و عرصه ي خطربه دور مي افتاد، غم و غصه او را فرا مي گرفت. (9)

من معبر را براي عمليات باز مي کنم
شهيد ناصرعظيمي
-حاضري؟
خنديد و گفت:«بسم الله».
راه افتاديم. دشت در سکوتي آرام خفته بود و گهگاهي منوّري سکوت دشت را در هم مي شکست. بعد از کمي پياده روي به محور عملياتي رسيديم.
گفتم: مسؤوليت اين محور با شماست .بچه هاي گردان بايد از اين محور عبور کنند.
اين بار لبخندي زد و گفت: «ان شاءالله».
دوباره حرکت کرديم و بعد از دقايقي نور ماه به دشت تابيد و آن نور نقره اي دشت را روشن کرد. همه جا از برکت نور ماه روشن شده بود و نسيم شبانه هم وزيدن گرفت.
به او گفتم: ديگر مواظب باش. مهتاب همه جا را روشن کرده، خطرناکه.
سري تکان داد و چيزي نگفت. اصولاً کم حرف بود. مي گفتند فرمانده ي خوبي است و من هم زير چشمي مراقبش بودم. وارد شيار شديم و در کناره ي آن پناه گرفتيم.
زيرچشمي نگاهش کردم و زير لب گفتم فرمانده...! آخر بايد به چه چيز او دل خوش مي کردم؟ اندام لاغر؟ سن کم يا جثه ي کوچکش؟ به کدام؟ آخر شوخي که نيست. دو- سه کيلومتر پشت سر دشمن بوديم؛ آن هم بدون هيچ گونه حمايتي، همراه با يک نوجوان کم سن و سال. تنها بوديم. در شياري که به جاده ي تدارکاتي دشمن رسيد. مهتاب هم با بي رحمي مي درخشيد. چند دقيقه بعد ناصر ايستاد و من هم به ميدان مين رسيده بودم. قرار بود بچه هاي تخريب آن جا را پاک سازي کنند، امّا چرا اين کار انجام نشده بود، خودم هم دليلش را نمي دانستم. ناصر برگشت. دستي به سينه ام زد و مرا عقب فرستاد و خودش همانجا نشست.
گفتم: بيا برگرديم، خطرناکه.
جواب داد: «شما اگرمي خواي برو... من بايد اين جا اين شيار را براي عمليات آماده کنم».
و بعد نشست و مشغول خنثي کردن مين ها شد. مي خواست معبري براي رزمندگان باز کند. يک ساعتي کشيد. نمي دانستم چه کار کنم. بمانم يا بروم؟ اگر مي ماندم و گير مي افتادم، تمام عمليات لو مي رفت و اگر هم برمي گشتم، راهي براي بچه ها نبود تا حمله کنند. غرق در اين افکار بودم که صدايي شنيدم. ناصرخشک شده بود. يک سرباز عراقي بالاي سرمان ايستاده بود و با آن صداي دورگه و زمختش آواز مي خواند. بدجوري گير افتاده بوديم. درست بالاي سرمان روي شيار نشست. اگر پائين را نگاه مي کرد، قطعاً ما را مي ديد. خودم را به ديوار شيار چسباندم، ولي ناصر همان جا درست وسط نور مهتاب نشسته بود. تنم مي لرزيد. نه راه پس داشتيم و نه راه پيش. پاي سرباز عراقي از شيارآويزان بود. اگر دستم مي رسيد، پايش را مي گرفتم و پائين مي کشيدمش ولي حيف که ارتفاع ديوار حدود سه متر بود. ناصر مدتي به بالا خيره شد و بعد در کمال ناباوري به خنثي کردن مين ها مشغول شد و آن سرباز عراقي هم براي خودش شعر عاشقانه مي خواند.
با التماس از خدا خواستم که ما را از اين مهلکه نجات دهد و بي اختيار از گوشه ي چشمانم اشک سرازير شد. در همين هنگام دستي بازويم را فشرد. ناصر بود. با اشاره به من گفت که معبر باز شده، برويم. لبخندي زدم و با اشاره ي ناصر به راه افتاديم. آرام و بي صدا، ولي صداي آن سرباز هنوز به گوش مي رسيد.
از شيار که خارج شديم، گفتم: خدا را شکر. همه چيز به خير گذشت. مگر نه ناصر؟
ناصر لبخند زنان جواب داد: «الحمدالله» (10)

پي نوشت ها :

1. سروهاي سرخ،148.
2. خداحافظ قهرمان ص 13.
3. آشناي آسماني ص 141 ،33 ،29 .
4. دجله در انتظار ص 76.
5. باغ شقايق ها، ص 137.
6. قصه اي براي کار، ص 29.
7. فصل طواف، ص 72.
8. ديده بان لاله ها، ص 63.
9.نگين تخريب، صص 96 ،97 -98.
10. ضريح خاک صص 20 -17 .

منبع مقاله :
مؤسسه فرهنگي هنري قدر ولايت، (1390)، سيره شهداي دفاع مقدس 23، تهران: قدر ولايت، چاپ اول