| • چکیده : |
,"در «اعتراف» ساواكیها پسری با نام «مجید» را به جرم خرابكاری دستگیر كرده و به زندان میبرند. در بازجویی، مامور ساواك او را تشویق میكند تا اعتراف كند. مجید میخواهد سخن بگوید، اما بنا به دلایلی فقط میتواند بگوید: به. این كار او چند بار تكرار میشود. مامور كه به شدت عصبانی شده، اتاق بازجویی را ترك میكند و به همكارش میگوید كه فكر میكند مجید، هیچچیز نمیداند و به هنگام دستگیری صرفا به دلیل این كه در آن محل حضور داشته دستگیر شده و جرمی ندارد. پس از این گفتوگو مامور ساواك به سراغ مجید رفته و شروع به بازجویی میكند. این بار مامور ساواك سعی میكند با لبخوانی متوجه شود كه مجید چه میگوید. پس از مدتی وی از اتاق خارج میشود و میگوید كه مجید آزاد است. همكار مامور با حالتی تعجبآمیز میپرسد: چه شد، آیا اعتراف كرد؟ همكارش با حالتی تمسخرآمیز میگوید: آری گفت: به جان اعلیحضرت، غلط كردم. مجموعة حاضر شامل هشت داستان كوتاه تحت این عناوین است: حلوا؛ كفشهای خاكستری؛ همسفر؛ كمال رضایت؛ كلید؛ فرار؛ یاران پنجشنبه؛ و اعتراف." |