| • چکیده : |
,"این داستان اعتراف زنی به نام آنا مبنی بر عاشق بودن او به مرد دیگری به نام توماس، با وجود داشتن همسر است. آنا و هنریك دوازده سال پیش ازدواج كردهاند و حاصل این ازدواج سه فرزند است. ازدواج آنها از نظر مادی و معنوی فلاکت بار بود، اما نوعی رفاقت همراه با ملاحظه بین هنریك و آنا بود كه آنها را مقید به هم كرده و در طول این دوازده سال به آنها كمك كرده بود. اما آنا با توماس كه قرار است كشیش شود، ارتباط برقرار میكند و آن دو بدون این كه نیتی ناپاك داشته باشند، به هم عشق میورزند. آنا چیزهای بازدارندهای مثل یك دیوار بلند بین خود و توماس قرار میدهد، اما در لحظات كوتاهی كه امكان دیدن او فراهم میشود، كل آن دیوار فرو میریزد. اعتراف آن به وجود عشقی غیر از همسرش و پیشنهاداتی كه توسط مشاور روحانی او، یاكوب در مراسم تشرف به كلیسا به او داده میشود، در این كتاب به تصویر كشیده شده است." |