| • چکیده : |
,"«ام سعد»، زنی كه سالیان دراز با خانوادهام در غبسیه زندگی كرده و از آن پس نیز در اردوگاههای وحشت سالیان بسیاری را زیسته است. همچنان هرروز سهشنبه به خان? ما میآید، به من مثل فرزندش نگاه میكند و قص? رنجوری، بدبختی و شادیاش را برایم تعریف میكند اما هرگز شكایت نمیكند. به گمانم آن بانوی چهلساله، از سنگ نیرومندتر و از صبر، صبورتر است. زندگانی خود را دهبرابر دیگران در رنج و كار میگذراند تا برای خود و فرزندانش لقمهای پاك به دست آورد. سالها است كه او را میشناسم. در گذر روزگاران، تنها كسی است كه هرگز از او بینیاز نمیشوم ـ آنگاه كه بر درمیكوبد و وسایل فقیرانهاش را در كنار درگاه میگذارد، در سرم بوی اردوگاهها با بدبختیها و پایداریهای ریشهدارشان، با بیچارگیها و آرزوهایشان افشانده میشود؛ و طعم تلخكامی سالها و سالها را كه تا حد سرگیجه و دوار چشیدم، بازمیگرداند. آخرین سهشنبه، مثل همیشه آمد، وسایل فقیرانهاش را گذاشت و رو به من گفت: پسرعموجان، میخواهم چیزی به تو بگویم، سعد رفت، او به خداییان پیوست. و آنگاه از آرزوها و خواستههای خود گفت." |