| • چکیده : |
,"خان? ما در محلهای قدیمی و خوب در نزدیكی شمال شهر بود. من ـ بیتا ـ با مادر، پدر و برادرم، بهنام، زندگی میكردم. دانشجو بودم و اوقات خود را با دوستانم به تفریح و گردش میگذراندم. تنها مورد جالب توجه در كوچ? ما، خانهای درست روبهروی خان? ما بود؛ خانهای بزرگ با درخت نخلی كه در وسط حیاط قرار داشت. ساكنان قبلی آن به خارج مهاجرت كرده بودند. مدتی بود كه عدهای برای بازسازی به آنجا تردد میكردند. از این كه با ورودشان، آرامش نخل من را به هم میزدند، ناراحت بودم. ولی خیلی زود با دیدن صاحبخانه ـ خانم معین و پسرش پویا ـ نظرم تغییر كرد. كمی بعد احساس كردم كه به پویا و رفتار او حساس شدهام و در خود نسبت به او علاقهای احساس میكنم. ولی درست در روزهایی كه در فكر او بودم، مادرش از ما اجازه خواست كه برای خواستگاری از من برای پسر بزرگش، پدرام، به خانهمان بیاید. ظاهرا پدرام كه در شهر دیگری زندگی میكرد بنا به خواست مادرش قصد ازدواج با من را داشت. نمیدانستم چگونه با این موضوع كنار بیایم كه ماجراهایی موضوع را به كلی تغییر داد." |