| • چکیده : |
,"داستان دربارهی دختری است با نام "بهار" كه به علت فقر مالی بنا به توصیهی دوستش "كتی"، صیغهی یك سالهی جوانی با نام "امید" میشود تا از این طریق، پول هفتگی به دست آورده، آن را به مادرش برساند. "امید" پس از یك ماه از بهار میخواهد تا صیغهشان را فسخ كند. بهار كه در این مدت، عاشق امید شده، با دلی شكسته از او جدا میشود، اما عاقبت كارش به فساد و تباهی میكشد. امید بعد از مدتی پشیمان شده از بهار میخواهد كه با هم ازدواج كنند، اما سامان فردی كه بهار را به منجلاب كشانده ـ با بهار درگیر شده، او را به شدت، مجروح میكند. امید درست زمانی بالای سر بهار میرسد كه سامان به علت ضربات چاقویی كه بهار به او وارد كرده مرده و خود بهار هم در حال احتضار به سر میبرد." |