| • چکیده : |
,"مردی بود ثروتمند و بخشنده كه او را امیر روستا نامگذاری كرده بودند و به همگان كمك میكرد و گره از كار مشكلداران میگشود. روزی دو مرد نزد امیر آمدند. اولی درخواست هزار دینار كرد و وعده داد كه اگر كشتی كالاهایش برسد جنسهایش را میفروشد و قرض امیر را میدهد. دومی نیز درخواست هزار دینار كرد و وعده داد اگر گاوی را كه قصد خرید آن را دارد گوسالة درون شكمش را به دنیا آورد آن را در بازرا فروخته و قرض وی را میدهد. امیر قبول كرد و به هریك هزار دینار قرض داد. روزها گذشت و زمان ادای قرض فرا رسید، اما كشتی مرد اولی غرق شده و گاو مرد دومی مرده بود. امیر به خاطر خدا از قرضش گذشت و حتی به هریك از آن دو هزار دنیار هم بخشید. او سرانجام در سن پیری بیمار شد و جان به جان آفرین تسلیم كرد. كودكان و نوجوانان در این داستان میآموزند كه كمك به نیازمندان، بلاها را از انسان دور و عمر را طولانی میكند." |