| • چکیده : |
,"«سهراب عامری» كه دورة دبستان را به تازگی تمام كرده بود، با اصرار از پدر خواست كه اجازة ادامه تحصیل به او بدهد. وقتی سهراب با مخالفت پدر روبهرو شد، هیجانی شده و كلمات عجیب و غریب و نامفهومی از دهانش خارج شد. از آن پس هرگاه سهراب عصبانی یا هیجانی میشد دچار لقوة زبان میشد. او با اصرار وارد دانشگاه شد، لقوة زبان برای او دردساز شد و روزی در كلاس نیز دچار همین حالت شد. استاد نیز او را به اتهام ناسزا گفتن از چند واحد درسی محروم كرد. بعد از اتمام تحصیلات زمانی كه سهراب حكم استخدامی خود را گرفت، همین موضوع گریبانگیر او شد و او را متحم به گفتن حرفهای سیاسی كردند و اینگونه زندگیاش با این مسئله تحت تاثیر قرار گرفت." |