| • چکیده : |
داستان حاضر ـ برگرفته از مثنوی مولوی ـ درباره بازرگان مهربانی است كه تنگی از عطر گران قیمت در حجره خود دارد و برآن است كه آن را در شیشههای كوچك ریتخه بدین طریق به فروش برساند .او در این باره با یكی از دوستانش در حال گفت و گوست كه مردی به او نزدیك میشود و از بازرگان میخواهد تا او را به این كار بگمارد .بازرگان كه متوجه تاب چشمهای او میشود و به او میگوید : این كار در توان تو نیست، اما با اصرار مرد ناگزیر او را به شاگردی میپذیرد . پس از او میخواهد تا تنگ حاوی عطر را از داخل صندوقچه بیاورد .در این هنگام مرد میگوید كه در صندوقچه دو تنگ قرار دارد .بازرگان به او میگوید یكی از تنگها را بشكن و یكی را نزد من بیاور .پس مرد با سنگی به تنگ میكوبد و در پی آن درمییابد كه چه اشتباه بزرگی مرتكب شده، از همین رو، بی هیچ كلامی از مغازه خارج میشود .این داستان به گونه مصور و رنگی برای گروه سنی ب " بازآفرینی شده است ." |