| • چکیده : |
,""مینا" در دانشگاه در رشتهی ادبیات تحصیل میكند و به نویسندگی مشغول است. آقای "خاكسار"، استادیار دانشگاه، دلبستهی مینا است و از وی خواستگاری میكند اما با جواب منفی او روبهرو میشود. پس از چندی مینا بر خلاف میلش با پسر عمهاش، "علیرضا"، زندگی مشتركی را آغاز میكند. او شدیدا به مینا علاقهمند است. مدتی نمیگذرد كه مینا درمییابد قادر به ادامهی زندگی با وی نیست. او از طرفی هنوز آقای خاكسار را از یاد نبرده و بنابراین چندینبار او را ملاقات میكند. این امر سبب میشود مینا خود را در مقابل همسرش به خیانت متهم كند، بنابراین تصمیم میگیرد به زندگی خویش خاتمه دهد." |