| • چکیده : |
در این داستان، زندگی محنتبار دختری بهنام ((آذر)) بازگو شده است. آذر به همراه خانوادهاش در اصفهان زندگی میكند .مادر آذر بیمار است و برای درمان او پول زیادی باید فراهم شود .آقای بهروان ـ پدر آذر ـ با فروش وسایل منزل مقداری از خرج بیمارستان را تهیه میكند .آنها به علت فقر و تنگدستی و برای معالجه مادر، منزل خود را میفروشند و روانه تهران میشوند .پس از مدتی خانواده بهروان منزلی در تهران اجاره میكنند، اما مادر آذر در پی عمل جراحی میمیرد و آقای بهروان برای فرار از فقر و تنگدستی، درگیر كارهای سیاسی میشود .او ناگزیر برای گذراندن زندگی خود و فرزندانش به سختی تلاش میكند .سرانجام برای رهایی از مشكلات زندگی، نقشهای شوم در ذهن خود طرح میكند و ... |