| • چکیده : |
پسركی دزدكی وارد باغی میشود و شروع به خوردن گلابیها میكند، در این حین، صاحب باغ سر میرسد .پسرك میگوید این باغ خداست و میوهها هم میوههای خداست .من هم بنده خدایم آیا اشكالی دارد میوههای خدا را بخورم .صاحب باع با چوبدستی به جان پسرك میافتد و میگوید این چوب هم چوب خداست و من هم بنده خدا، پس اشكالی ندارد تو را با این چوب بزنم بدین ترتیب، پسرك از باغ میگریزد و به اشتباه خود اعتراف میكند .این حكایت آموزنده از مثنوی مولوی برای گروه سنی ب "به زبان ساده بازنویسی شده و در صفحاتی با طرحهای رنگی از داستان به چاپ رسیده است ." |