| • چکیده : |
,"«دامون»، در یك خیابان شلوغ، سردرگم و ناراحت به دنبال پدر و مادرش میگشت. از هركسی كمك میخواست به او توجه نمیكرد. حتی پلیس هم او را ندید و به گریهها و حرفهای او جوابی نداد. سرانجام خسته و ناامید به پاركی نیمه متروك رفت. آن روز یك سایة سیاه، از خانههای بلند او را تعقیب میكرد. در پارك هم آن سایه او را ترساند و موجودی كه شبیه انسان بود و پرواز میكرد، به وحشتش انداخت. بعد از جیغهایی كه زد، صدای زن جوانی را شنید كه به او گفت در تصادف، او و پدرش مردهاند و مادرش نیز در بیمارستان بستری است. و حالا باید به دنیای جدیدی كه «میان دنیای كوچك» نام دارد، برود. آن زن جوان، فرشتهای بود كه خود را «ساملا» معرفی كرد و دامون را به دنیایی برد كه بچهها بعد از مرگ به آنجا میرفتند. ماجراهایی كه پس از آن برای دامون به وقوع میپیوندد، ادامة داستان را شكل میدهد." |