| • چکیده : |
این داستان استعماری با مضمون اجتماعی و سیاسی نوشته شده و روایت ظاهری آن بدین قرار است كه در شهری برف سنگینی به زمین نشسته و باعث شكستن پل ارتباطی شده است. در این هنگام، مردم شهر از ورود مرد غریبهای در هراساند. از این رو، بزرگ شهر، شورایی تشكیل میدهدتا مرد غریبهی خشن و هراسآور، آغاز میشود و سرانجام، او را مییابند. در همان حین، قاطری بر صورت مرد غریبه لگد میزند و او نیز فیالفور سوزاندن قاطر را دستو میدهد. اما پس از چندی، مرد غریبه از شدت ضربه جان میسپارد. از طرفی در شهر، عشق و آرامش حكفرما میشود، مردم شادمانه پایكوبی میكنند؛ این در حالی است كه روان مرد غریبه نیز در محاق ناامیدی و یاس فرو میرود. |