| • چکیده : |
,"در داستان حاضر، "سیاوش" در روز تولدش در فضایی غیر ارادی و در تعقیب دختری با شال سبز، از مرز زمان میگذرد و در حالتی مردد میان مرگ، كابوس و خیال با سه زن و یك كودك آشنا میشود؛ انسانهایی كه زخم زمانهی خود را بر پیكر دارند. سیاوش با آنان عشق ماورایی را تجربه میكند و بی اراده به جهان خود بازمیگردد. او در واقع به دنبال احیای خیال خویش است. و در طی زمان، زندگیاش میان واقعیت و رویا معلق میشود. او نمیتواند از هویت ماورایی خویش جدا شود و از سویی تلخی واقعیت روزمره عذابش میدهد. كودك خردسال (كه او را پیشتر دیده بود) گویی نشانهای از دنیاهای اوست. نشانهای از زشتی واقعیت را نیز با خود دارد و سیاوش تلاش میكند تا این نشانهی متضاد را با عشق به دنیای خود پیوند دهد و ..." |