| • چکیده : |
,"رمون كورژ، همراه پدر دكتر خود و مادرش در دهكدة بورد زندگی میكرد. ماریا كروسل زنی تنها بود كه به تازگی فرزندش را از دست داده بود و به دكتر اعتماد كرده و تحت درمان او قرار داشت. دكتر خسته از روزهای ملالانگیز در كنار همسر خود، عاشق او شده بود. اما ماریا از خود شخصیتی مقدس ارائه داد و با احترامی اجباری حریمی برای خود ساخت كه دكتر به خود جرات نداد، او را چون معشوقهای ببیند. ماریا با احترام و تواضعی جعلی، او را از خود راند و به رابطه معنی مرید و مراد را داد. رمون كورژ در 17 سالگی، ماریا را ملاقات كرد، ابتدا ماریا او را به خود جذب نمود، سپس او را تحقیر كرده و از خود راند. اكنون سالها گذشته است و رمون كورژ 35ساله، مردی مجرد و عیاش است. طی سالها؛ او با این امید زندگی كرده است كه روزی دوباره ماریا كروس را سر راهش ببیند و به سختی از او انتقام بگیرد." |