| • چکیده : |
,"«شمعون»، بزاز خسیسی بود كه در زمان حضرت سلیمان زندگی میكرد. یك شب او جلوی در مغازهاش عزرائیل را دید و با ترس و وحشت فراوان به خانه رفت. همسرش به او گفت: «فردا نزد حضرت سلیمان برو و از او كمك بخواه». صبح روز بعد او نزد حضرت سلیمان رفت و قضیه را برایش تعریف كرد. شمعون از حضرت سلیمان خواست تا معجزهای كند و او را به هندوستان بفرستد تا دیگر عزرائیل را نبیند. حضرت سلیمان این كار را كرد، اما به محض این كه شمعون به هندوستان رسید، عزرائیل به سراغش آمد و گفت خدا دستور داده تا جان تو را فقط در هندوستان بگیرم. همان شب شمعون جان سپرد. این داستان آموزنده و دینی از مجموعه قصههای مثنوی، برای كودكان دو گروه سنی «ب» و «ج» تهیه شده است." |