| • چکیده : |
,"پسرك از باغ میوه بیرون میآید و به سوی رودخانه حركت میكند. كمی بعد مسیرش را تغییر میدهد و وارد جنگل میشود. پس از مدتی به صحرایی خشك میرسد و تپهای را مشاهده میكند كه گلی پژمرده بر روی آن قرار دارد. پسرك تصمیم میگیرد گل را نجات دهد؛ او چندینبار مسیری طولانی را تا رودخانه طی میكند و آنقدر گل را آبیاری میكند تا گل بزرگ میشود و پسرك در سایهی آن به خواب میرود. پس از ساعتها پدر و مادر كه نگران شدهاند با كمك همسایهها در پی یافتن او روان میشوند، اما او را نمییابند. تا این كه از دور گل را میبینند و پسرك را كه در زیر آن به خواب رفته است. آنها پسرك را با احترام به خانه میبرند وقتی از خیابانها میگذرند، مردم میگویند: او كاری انجام داده كه خیلی از خودش بزرگتر است"." |