| • چکیده : |
,""غزل" و پسرعمویش، اردشیر، به یكدیگر علاقهمند بودند؛ اما خانواده و اطرافیان آن دو با این موضوع به شدت مخالفت میكردند. غزل به اجبار پدر و مادرش به انگلستان سفر كرد و در آنجا با دیپلماتی به نام "ادوارد" آشنا شد و با وی ازدواج كرد. ازدواج او با فردی غیرایرانی باعث طرد شدنش از خانواده شد. تا روزی كه خبر بیماری پدرش ـ خانبابا ـ را به او دادند و او خیلی سریع به ایران بازگشت و قبل از آمدن توسط دوستش ماجرای جدا شدن از ادوارد را به گوش همه رساند. او به محض ورود متوجه شد كه پدرش را از دست داده است. غزل در رفت و آمدهای مكرر فامیل، برادرها و مادرش متوجه امری غیرعادی و پنهانكاریهایی میشود كه او را وادار به پیگیری میكند." |