| • چکیده : |
,"«سهیل» 25 سال داشت و یك سال از «نیما»، برادر «غزل» و «عسل» بزرگتر بود. او از دوران كودكی با نیما بزرگ شده بود، چرا كه مادر و پدرش را از دست داده بود. پدر نیما بسیار به او علاقه داشت و او به راحتی در خانة آنها رفت و آمد میكرد و با اعضای فامیل صمیمی بود. یكبار آنها به مهمانی فارغالتحصیلی یكی از دوستانشان با نام «صفورا» دعوت شده بودند. «مهرشاد» و «آرمان» در آن مهمانی ساز میزدند و میخواندند. كار آنها واقعا معركه بود و چند نفر را در آن جمع به گریه انداخت. در گلوی غزل هم بغض عجیبی نشسته بود. ناگهان نگاه او با نگاه سهیل گره خورد؛ غم عجیبی در چشمهای او نقش بسته بود كه غزل تا آن لحظه با آن روبهرو نشده بود. بعد از آن اتفاقاتی به وقوع پیوست كه مسیر زندگی آن دو را تغییر داد." |