| • چکیده : |
,"فیل كوچولو فهمیده بود كه شكارچی به دنبالش است. پس فرار كرد و به جنگل پناه برد. ابتدا به پیش دختربچهای رفت كه نزد او قایم شود، اما نتوانست. بعد به پیش مادربزرگی رفت كه برای نوهاش قصه میگفت، رفت و در میان آنها قایم شد، اما بازهم نتوانست، چون خیلی بزرگ بود. پس دوباره فرار كرد. او دیگر خسته شده بود و شكارچی هر لحظه به او نزدیكتر میشد. فیلكوچولو سرانجام تسلیم شد و خرطومش را پایین آورد و سرش را هم به پایین انداخت. شكارچی درست روبهروی فیل ایستاده بود. فیل احساس كرد كه تیری در تفنگ شكارچی وجود ندارد و تفنگ خالی است. چون فقط صدای ماشه شنیده میشد، ولی تیری از آن پرتاب نمیشد. سرانجام فیلكوچولو سرش را بالا كرد و متوجه شد كه درست فهمیده است. سپس ناگهان به شكارچی حمله كرد، و حالا فیل كوچولو بود كه به دنبال شكارچی در جنگل میدوید. مخاطبان این داستان، گروه سنی «ج» هستند." |