| • چکیده : |
,"دان? شن كوچك و زیبایی بر روی خاك زندگی میكرد و احساس خوبی داشت. روزها خورشید بر او میتابید و عصرها نمنم باران صورتش را میشست و او تازه و با حرارت میشد. وقتی شب از راه میرسید در زیر نور مهتاب به خواب میرفت، تا این كه یك روز بهاری، باد تندی وزید و كمی بعد دان? شن احساس كرد كه دان? غریب? بزرگ و سنگینی در كنارش نشسته است. دان? شن به هیچوجه از وضع پیش آمده و همسای? جدیدش راضی نبود، چون دیگر نمیتوانست نور خورشید، باد و حتی باران را ببیند تا این كه یك روز اتفاقی باعث شد نظر دان? شن دربار? همسایهاش تغییر كند." |