| • چکیده : |
,"صادق و پدرش در یكی از روستاهای آذربایجان زندگی میكنند. روز تولد صادق، مادر فوت كرده و او در آغوش بیبی خود با شریك شدن شیر همسالانش بزرگ شده است. پدر، روزی صادق را به بیبی سپرده و خود راهی شهر میشود. بیبی برای صادق مصداق امید و دلگرمی به زندگی است، و زمانی كه موكوش، شوهر بیبی در خانه نیست، بیبی آواز میخواند، شعر و قصه میگوید. پدر صادق، بیبی را با زور، به همسری موكوش درآورده و رابطة خوبی بین موكوش و بیبی وجود ندارد. موكوش از آمدن صادق به خانهشان ناراحت است. بیبی، موكوش و صادق به كلوپ میروند؛ جایی كه اخبار روز را به اطلاع آنها میرسانند. روزی، مدیر مدرسه و شوراها خبر از پیشروی آلمانیهای فاشیست را به روستا میدهند و عدة بسیاری از اهالی روستا به جنگ میروند. در «بیبی آوازخوان من» خاطرات صادق در یكی از روستاهای آذربایجان به نگارش درآمده است." |