| • چکیده : |
این داستان روایت خاكسپاری یك مادر است فرشته"، راوی داستان، كه برای خاكسپاری مادر به ایران آمده در خلال مراسم از شست و شو تا مراسم شب هفتم، تمامی خاطرات كودكی، نوجوانی و جوانی خویش را مرور میكند. در بخشی از كتاب آمده است: "دعوا و خشونت و تنبیه در كارش نبود. هرگز به یاد ندارم كه حتی صدایش را هم بلند كرده باشد. هر چه بود ملایمت بود و دلجویی من هم نمیگذاشتم بار خاطرش افزوده شود به جز یك بار آن هم به خاطر عشقم به "نورمن ویزدم" مادرم نورمن ویزدم را دوست نداشت؛ بنابراین با اجازهی خودش و پدرم، با عباس، عباس بتول را میگویم، رفته بودیم سینما..... آن قدر هر دو از این فیلم لذت برده بودیم كه به پیشنهاد من، و با موافقت عباس یك سانس اضافی هم نشستیم. نه شب شده بود و احتمال پیدا كردن تاكسی دربست كم، اما من حسابش را كرده بودم. "نگران نباش عباس، میریم مطب و با بابام میریم خونه"... وقتی به سر محمودیه رسیدیم قشون بسیجی مادرم را سر خیابان دیدیدم. در دم دریافتم كه چه دسته گلی به آب دادهام..."." |