| • چکیده : |
,"در این داستان به نقل از راوی آمده است: "وقتی حكم اعدام برای من صادر شد، همه انتظار داشتند كاری كنم. چه كار میتوانستم بكنم؟ جز این كه بگویم از كاری كه كردهام پشیمانم. ولی من كه همین طور الكی آدم نكشته بودم كه حالا پشیمان بشوم. تازه پشیمان بشوم كه چی؟ پس تكلیف آنهایی كه كشته بودم چی میشد؟ چه كسی میتوانست آنها را دوباره زنده كند؟ وكیلم بیشتر از همه خودش را به زمین و آسمان میزد. نمیدانم چرا او این همه اصرار داشت تا به من كمك كند. آن هم وقتی كه میداند قاتلم. و اگر پایش بیفتد میتوانم دخل خود او را هم بیاورم ..."." |