| • چکیده : |
,""بیوكآقا" سال ششم دبستان است اما به نظر پدرش بزرگ شده و باید ازدواج كند. او پس از ازدواج نیز به تحصیل ادامه داده و عصر را به شیطنت با همسالانش میگذراند. چندی بعد همسر بیوكآقا دختری به دنیا میآورد. مرد نوجوان به دخترك به چشم عروسك و یا همبازی خویش نگاه میكند و تمام اوقات فراغت خویش را به بازی با وی میگذراند. روز آخرین امتحان ثلث سوم همه در مدرسه منتظرند تا بیوكآقا برسد و امتحان شروع شود. در این هنگام یكی از دوستان او از راه رسیده و خبر میدهد كه شب گذشته دخترك بیوكآقا وقت خواب زیر بیوكآقا مانده و حالا بیوكآقا او را به بیمارستان برده است. بیوكآقا، تختهسیاه، چشم زیبا، زمام امور، قربان، گلهای آفتابگردان، و پارك ذوزنقه داستانهای این كتاب را تشكیل میدهند و تمامی آنها به جز "پارك ذوذنقه" به نوعی با فضای مدرسه در ارتباط هستند." |