| • چکیده : |
,"در داستان برف، دو دانشآموز روستایی با نام "صابر" و "جلال" در یك روز برفی عازم مدرس? روستای مجاورشان ـ رحیمآباد ـ میشوند. آن دو در طول راه كبكی را میبینند كه به وسیل? نخی به درختی بسته شده است. صابر با باز كردن نخ، كبك را آزاد كرده و بدینترتیب صاحب كبك میشود. اما جلال، دوست وی، از این كه او بوده كه كبك را به صابر نشان داده سخن میگوید و نارضایتی خود را از عدم تصاحب كبك اعلام میكند و زمانی كه با مخالفت صابر مواجه میشود با او قهر كرده و از راهی دیگر میرود. جلال كه از پیادهروی زیاد خسته شده به خواب میرود. در این حال با صدای صابر كه برای كمك به او نزدش آمده از خواب بیدار شده و بدینترتیب از مرگ حتمی نجات مییابد. مجموع? حاضر حاوی تعدادی داستان كوتاه و بلند است كه برف یكی از آنهاست. عناوین برخی دیگر از داستانهای كتاب عبارت است از: آواز گمشده؛ فلوت؛ كلاغهای عصر؛ تفنگ؛ و فصل كوچ درناها." |