| • چکیده : |
,"پرنده همیشه شاد و رها بود و در آسمان آبی با شادمانی پرواز میكرد. تا این كه یك روز پرندهای را در قفس دید كه دانه میخورد. او با خود فكر كرد آن پرنده چه زندگی راحتی دارد، چرا كه برای یافتن دانه نیازی به هیچ تلاشی ندارد. روزها از پی هم میگذشت و او آزادانه پرواز میكرد، تا این كه یك روز به دست صیاد افتاد. صیاد او را به قفسی شبیه قفس همان پرنده انداخت. پرنده حالا كه در چنان قفسی بود، اصلا برایش جذابیتی نداشت. ابتدا آرزو داشت كه هرچه زودتر از قفس بیرون برود، اما مدتی كه گذشت به زندگی در قفس عادت كرد. تا این كه یك روز صیاد بیمار شد و چون دیگر نمیتوانست از پرنده به خوبی مراقبت كند، در قفس را باز كرد. اما پرنده همچنان در قفس باقی ماند، زیرا قفس در ذهن پرنده بود. این داستان به دو زبان فارسی و انگلیسی در كتابچ? حاضر به چاپ رسیده است." |