| • چکیده : |
,"در روزگاران گذشته پری دریایی كوچكی، شاهزادهای را كه در حال غرق شدن بود، نجات داد. كشتی شاهزاده غرق شده بود. پری دریایی او را به ساحل آورد و چند ماهیگیر او را به قصر بردند. پری دریایی از رفتن شاهزاده ناراحت شد و چون عاشق او شده بود، نزد جادوگر دریا رفت و از او خواست كه او را به یك انسان تبدیل كند. جادوگر گفت: "پری دریایی در عوض پاهایی كه میگیرد، صدایش را از دست میدهد". پری دریایی پذیرفت. روزی شاهزاده او را در حالت خواب در ساحل پیدا كرد و چون حالا پری دریایی دختر زیبایی شده بود، شاهزاده به محض دیدن او، عاشقش شد و او را به قصر برد. اما دیری نگذشت كه پری دریایی از آرزویش پشیمان شد و دریافت كه باید به چیزی كه هست راضی باشد." |