| • چکیده : |
,"«لویی دوران»، صاحب كارخانة قهوهسازی، مرد ثروتمندی است كه از طریق آگهی با دختری با نام مستعار «ژولیا» آشنا شده و با او ازدواج میكند. او كه دیوانهوار ژولیا را دوست دارد به پیشنهاد وی یك حساب مشترك افتتاح میكند. اما روزی ژولیا با تمام ثروت او ناپدید میشود. لویی پس از تحقیق بسیار و به كمك یك كارآگاه متوجه میشود كه نام واقعی همسر او «بونی» است كه در پرورشگاه بزرگ شده و با تكدیگری به اهداف خود میرسد. لویی، كه همچنان شیفتة بونی است، با این كه میداند وی قصد كشتنش را دارد، بازهم سخنی نمیگوید. در هنگام مرگ لویی، بونی تازه درمییابد كه لویی را بسیار دوست دارد، اما دیگر بسیار دیر است." |