| • چکیده : |
,"در جنگلی بزرگ و سرسبز، پسری قویهیكل و نیرومند زندگی میكرد كه طبیعت را خیلی دوست داشت و به حیوانات جنگل كمك میكرد. در آنجا پرندگان بسیاری نیز وجود داشتند كه خیلی خوشصدا و زیبا بودند. اما در میان آنها داركوبی به نام «كاكلی» بود كه دایما با منقارش به تنة درختان میزد و سر و صدا ایجاد میكرد. حیوانات جنگل كه از این صدا ناراحت بودند، یك روز در غیاب پسر جنگل كاكلی را از جنگل بیرون كردند. اما مدتی بعد متوجه شدند كه این كار كاكلی بیفایده نبوده است. آنها كه از كردة خود پشیمان شده بودند، از پسر جنگل خواستند كاكلی را بازگرداند. كاكلی كه قلب مهربانی داشت، آنها را بخشید و دوباره به جنگل سبز بازگشت." |