| • چکیده : |
,"پیرزن و پیرمردی در یك خان? چوبی در وسط باغ گیلاس زندگی میكردند. آنها فقیر بودند و پیرمرد بیمار بود و نمیتوانست كار كند. یك روز پیرزن در حال شستن لباس در كنار رودخانه با خود گفت: كاش ما هم یك پسر داشتیم! در این هنگام او نارگیلی را دید كه با جریان آب به طرف او میآمد. پیرزن با خوشحالی نارگیل را به خانه برد. وقتی آن را برید با كمال تعجب مشاهده كرد كه یك پسر كوچك قهوهایرنگ مثل شكلات در وسط آن نشسته است. پیرزن و پیرمرد از دیدن پسر كوچك بسیار خوشحال شدند. پسر كوچك گفت كه اسمش «شكلاتی» است و از آفریقا آمده است. بدینترتیب پیرزن و پیرمرد به آرزویشان رسیدند و صاحب یك پسر شدند. كمی بعد شكلاتی به خاطر قلب مهربانش پاداشی به دست آورد كه پیرزن و پیرمرد را از فقر نجات داد." |