| • چکیده : |
,"این داستان، روایتی است از زندگی پسر بچهای كه پدرش، مامور آتشنشانی در "سان فرانسیسكو" بوده، اما سالها الكلی بودن، خسارات زیادی به او وارد كردهاست. راوی نیز همواره از آزار مادر خود در امان نبوده، میگوید: "من، بچهای هستم كه همیشه "او" خوانده میشوم. 9 سال دارم و زندانی مادرم هستم، مدتهاست كه این طور زندگی میكنم. تمامی روزهایم، این طور میگذرد. هر روز صبح در تخت سفری كهنهای كه در كنجی از گاراژ گذاشتهاند، بیدار میشوم. كارهایی را كه برای صبح به من واگذار شده است، انجام میدهم و اگر خوش شانس باشم، باقیماندهی صبحانه برادرم را میخورم و راهی مدرسه میشوم. در آن جا، لقمهای غذا كش میروم و وقتی به خانه برمیگردم، مجبورم میكنند كه بالا بیاورم تا مطمئن شوند، غذا ندزدیدهام. اگر كارهای محول شدهی عصر را انجام ندهم، كتك مفصلی میخورم. سپس باید به گاراژ بروم و روی پله بنشینم تا برای كارهای شب، احضار شوم. بعد از آن اگر پسر خوبی باشم و هیچ خلافی نكرده باشم، ممكن است غذایی نصیبم شود و..."." |