| • چکیده : |
,"شب شده بود و «پو» در تخت خوابش به خواب رفته بود و در حال دیدن كابوسی بود؛ او در خواب دید كه «فیفیلی» به خانة او آمده و بعد از خوردن عسلهایش قصد خوردن پو را نیز دارد. ناگهان پو از خواب پرید و برای گرفتن كمك نزد «صورتی ریزهمیزه» و «كریستوفر» رفت. آنها همة اتاق پو را گشتند، اما فیفیلی را پیدا نكردند حتی عسلها هم سرجایش بود. دوستان پو به خانهشان بازگشتند و بعد از رفتن آنها فیفیلی به خانة پو آمد و با مهربانی درخواست عسل كرد. پو نیز كوزهای عسل آورد تا با هم بخورند. آنها پس از خوردن عسل خوابیدند و هر دو رویای شیرینی را دیدند." |