| • چکیده : |
راوی در این داستان زنی است كه خاطرات گذشته را با وقایع حال به هم میپیوندد. او معلم تاریخ است و روایتگر حال و روز زنانی كه زخمهای آنان را حس میكند و آن زخمها را هزار بار با قطرههای اشكش در نیمه شبهای خاموش شست و شو داده است ."راوی در عین حال نویسندهای است كه در لابهلای داستان، غمها، شادیها، فرهنگ حاكم و مصائب زنان را به تصویر میكشد .با این ترتیب، حكایت زندگی او نیز، حكایت بسیاری از زنان دیگر است .در بخشی از داستان میخوانیم" :امشب مادر نیست هوا سرد است .باد میآید و دیگر، دختر جوان آن سالهای دور نیستم .زنی هستم، نشستهام پشت میز تحریر، مقابل پنجره و پشت پنجره، تاریكی است و باد، كه زوزهاش را میشنوم .من، از آن بیزارم .. !نه میخواهم بمانم تهران، توی این همه شلوغی و نه دلم میخواهد بروم اراك ...دوباره مسیر مدرسه و قارقار كلاغها، جیك جیك گنجشگها، ...دوباره نگاه مدیر و معاون، ...دوباره شبهای جمعه و صف مردههای گردن كج، نشسته بر دیوار و باز، باز كرت و كرت قدمهای آقاجان و پولك سرخ سیگارش، بوی سیگار اشنو، باز، باز، باز، ..." |