| • چکیده : |
,"«مجید» معلم مدرسه بود و ادبیات و انشاء تدریس میكرد. او در محلهای زندگی میكرد كه ساكنان آن، انسانهای باصفایی بودند ولی در این میان پهلوان مراد، آدم دیگری بود كه از شخصیتی خاص و دوستداشتنی برخوردار بود, به طوری كه همه برای او احترام زیادی قائل بودند؛ مردی متین و باوقار و متواضع كه دربارة جوانمردی و كمكهای بیدریغ او به مستمندان و افراد ضعیف حكایتهای زیادی نقل میشد. مجید از بین همة افراد محل، با پهلوان و پسران او، علی و محمد، رابطة نزدیكتری داشت. روزی مجید، هنگام عبور از مقابل مغازة پهلوان مراد علی و محمد را غمگین میبیند و علت را جویا میشود. علی با ناراحتی میگوید كه «عراق خرمشهر را به اشغال خود درآورده است». در پی این خبر مجید، علی، محمد و 12 نفر از جوانان محل عازم جبههها میشوند و پهلوان مراد، كه توانایی جسمی برای همراهی آنها ندارد، دعای خیر خود را بدرقة راه آنها میكند. سرنوشت این جوانان و اتفاقاتی كه برای آنها به وقوع میپیوندد، ادامة داستان را شكل میدهد." |