| • چکیده : |
,"آب رودخانه كم شده و سمور آبی مجبور بود برای یافتن ماهی و غذا به آبگیر پایین رودخانه برود. اما همیشه یا گرسنه میماند و یا سگها و آدمها دنبالش میكردند. در گذشته از پدر و مادرش آموخته بود كه چگونه با دندانهای تیزش درختان را قطع كند و در رودخانه سد بسازد. اما رودخانة پایین جنگل بسیار بزرگ بود و ساختن سد به زمان زیادی احتیاج داشت. اما سمور آبی ماهها تلاش كرد و در حالی كه حیوانات جنگل او را مسخره میكردند امیدش را از دست نداد تا این كه سد ساخته شد. حالا دیگر او هم خانه داشت و هم غذاهای بسیار، او حتی از حیواناتی كه او را به مسخره میگرفتند دعوت كرد تا به خانهاش بیایند و از آب سد استفاده كنند." |