| • چکیده : |
این داستان درباره دختری به نام لیزاپول" است كه با مادرش در اطراف "گامبولیبو هاموك" زندگی میكند. لیزا از زندگی در دامن طبیعت لذت میبرد. او در آن جا تمساح بزرگ و با شكوهی را در مرداب میبیند و نام او را "داجون" میگذارد. لیزا به تدریج درمییابد كه این تمساح بر خلاف ظاهر ترسناك خود چه اثر مهمی درحفظ تعادل زیست محیطی منطقه دارد. اما یك روز ماموری برای كشتن داجون به مرداب میآید. او دستور داد كه اهالی محل را از وحشت حضور داجون خلاص كند. لیزا كه نمیتواند این موضوع را بپذیرد. در صدد نجات تمساح برمیآید و...." |