| • چکیده : |
,""سنا" و پسرعموی وی "كسری" دلباخت? یكدیگر هستند؛ اما به دلیل مخالفت هر دو خانواده موفق به ازدواج با یكدیگر نمیشوند. سنا به همراه مادر و برادرش «سهیل» زندگی سختی را میگذراند؛ چرا كه پدرش مردی خوشگذران و عیاش است و به زندگی خانوادگی توجه چندانی ندارد. پس از مدتی مادر سنا به علت تومور مغزی از دنیا میرود و این در حالی است كه پدرش نیز آنها را رها میكند و به د نبال زندگی خود میرود. سهیل برای تأمین مخارج زندگی در شركت پدر دوست سنا، با نام «بهنوش» مشغول به كار میشود. او پس از چندی در دانشگاه پذیرفته میشود و این زمانی است كه زندگی آنها تا حدودی سروسامان یافته است. چند سال میگذرد تا این كه طی اتفاقاتی سنا متوجه میشود كه سهیل بیمار است و نمیتواند سر كار برود. سنا كه اینك بسیار تنها شده است در پی راه حلی برای تأمین مخارج زندگی است. در این زمان است كه از نیروی انتظامیتماس میگیرند و از سنا میخواهند كه به كلانتری برود. و آن جاست كه سنا با حقیقت تازهای از زندگی خود روبهرو میشود. |